دکتر مرتضی الهی ‌قمشه‌ای

افسانه های ملل از افزون بر قوانین حاکم بر جهان که برخی هنوز کشف نشده اند، می گویند. در زیر به برخی از آنها اشاره می شود.
***
لوبیای سحرآمیز
از داستان‌های زیبایی که در عالم بی‌سببی رخ می‌دهد، داستان «لوبیای سحرآمیز» است. از ابتدای داستان، فضای حوادث بوی سراندیب (بی سببی) می‌دهد. مادر جَک که با پسرش در فقر به سر می‌برد، گاوی را که تنها ثروتشان است، به جک می‌دهد تا او را به بازار ببرد و بفروشد تا مگر با پولش بتواند مدتی برای خانواده نان تهیه کند. جک گاو را به بازار می‌برد و در آنجا به مردی ظاهراً شیاد برمی‌خورد که گاو را از او به بهای چند لوبیای طلائی رنگ می‌خرد. جک که پسربچه ساده‌ای است، خوشحال از این معامله به خانه می‌آید و با شادی لوبیاها را به مادرش می‌دهد. مادر وقتی می‌فهمد که او گاو را به چند لوبیای ناچیز فروخته است، از شدت ناراحتی و عصبانیت لوبیاها را به باغچه پرت می‌کند و رویش را با خشم برمی‌گرداند. این حرکت مادر آخرین کاری است که باید انجام شود تا دری به سوی عالم سراندیبی بازگردد.
ابتدا گاو باید فروخته شود. قبل از فروش گاو، اعتماد مادر به گاو بود. «گاو» نشانه اعتماد به «عالم اسباب» است. تا موقعی که گاو شیر می‌دهد، آن را می‌دوشیم و امورات‌مان را با آن می‌گذرانیم؛ یعنی صد درصد به اسباب اعتماد داریم؛ ولی وقتی گاو از شیر افتاد و مطمئن شدیم که دیگر شیر نخواهد داد، آن را می‌فروشیم. گاو جک بی‌شباهت به گاوِ حسن نیست که «نه شیر دارد، نه پستان».  در داستان حسن، گاو اسباب روزی است و پستانش امید به اسباب است و شیر هم که خودِ روزی است. وقتی امید به روزی از طریق اسباب قطع شد، زمانی است که باید اسباب را فروخت. در سرزمین اسباب و حساب و کتاب، گاو حسن را که نه شیر دارد و نه امیدی به شیردادنش هست، کسی نمی‌خرد؛ بنابراین گاو یا شیر خیالی‌اش را باید به عالم بی‌سببی برد. در آنجا آن متاع ناقابل را به قیمت بالا می‌خرند. حسن می‌تواند در هندوستانِ خیال (که همان عالم سراندیبی است)، شیر خیالی را بدهد و یک زن کردی زیبا بگیرد. زن کردی منتهای آرزوهای حسن است. این حال حسن را عطار در داستان «صوفیِ گرسنه» در کتاب منطق‌الطیر بسیار زیبا بیان می‌کند: 
صوفی صبح زود در بغداد صدای عسل فروش را می‌شنود که در کوچه فریاد می‌زند: «انگبین دارم و خیلی هم ارزان می‌فروشم.» صوفی گرسنه که هیچ پولی ندارد، به او می‌گوید: «من هیچ ندارم و تو آیا هیچ (یعنی مقدار کمی) عسل می‌دهی و هیچ از من نخواهی؟!» عسل‌فروش که اهل حساب است، صوفی را دیوانه می‌خواند و جواب منفی می‌دهد. صوفیِ گرسنة تحقیرشده غمگین و مأیوس بازمی‌گردد و وقتی می‌فهمد که گاوِ اسبابش نه شیر دارد نه پستان، مثل حسن ندایی می‌شنود که: در بغدادِ عالم اسباب، متاع هیچش را که همان فقر است، کسی به هیچ نمی‌گیرد و مثل حسن باید سفری به هندوستانِ عالم توکل بکند.
صوفیی می‌رفت در بغداد زود 
 در میـان شهـر آوازی شنـود
کان یکی گفت: انگبین دارم بسی 
می‌فروشم سخت ارزان، کو کسی؟
شیخ صوفی گفت: ای مردِ صبور 
می‌دهی هیچی به هیچی؟ گفت: دور
تـو  مگر دیوانه‌ای ای بُلـهوس! 
کس به هیچی کی دهد چیزی به کس؟
صوفی وقتی حقارت و بی‌برگی‌اش را با تمام سلول‌هایش تجربه کرد، صدایی در دل شنید: 
هاتفـی گفتا که‌: ای صـوفی درآ 
یک قدم زانجا که هستی، برتر آ
تا به هیچی، ما همه چیزت دهیم 
گر فزون خواهی، بسی نیزت دهیم 
 این همان دعوت حسن به هندوستان است که: شیرش رو ببر هندستون، یک زن کردی بستون!
در داستان «لوبیای سحرآمیز»، همین حالِ یأس و بی‌برگی صوفی، به مادر جک دست می‌دهد. مادر جک قدمی را که هاتف به صوفی گفت بردارد، برمی‌دارد و لوبیاها را که آخرین امید واهی عالم اسبابند، از پنجره بیرون می‌اندازد؛ یعنی امیدش از اسباب کاملاً قطع می‌شود. جک (پسربچه جوان) که همان تجسم جان یا آرزوهای آن زن پیر و خسته است، با گریه در آن شب به خواب می‌رود و صبح وقتی از خواب برمی‌خیزد، می‌بیند که خاکِ حقارت، لوبیاها را پرورده است و آنها را به درخت لوبیای تنومندی بدل کرده است که بلندایش از ابرها می‌گذرد. جک از درخت بالا می‌رود و از ابرها می‌گذرد و به قصر و مزرعه‌ای می‌رسد که در آن، مرغهایش تخم طلا می‌گذارند!
 کودک درون
 در داستان لوبیای سحرآمیز، جک و مادرش تجلی افسانه‌ای یک نفر هستند. مادر «تدبیر» انسان است و پسربچه بازیگوش، همان «کودک درون»ی است که در عالم بی‌سببیِ خیال زندگی می‌کند و همه چیزهای محال (مثل لوبیای سحرآمیز) را باور دارد. این کودک با ما به دنیا می‌آید؛ ولی غالباً زود در پشت گرد و غبار عالم اسباب مخفی می‌شود. این بچه که گاه به صورت دختربچه در داستان‌ها ظاهر می‌شود، همان «دختر ترسای شیخ صنعان» یا «مُغبچة» حافظ است. در ادبیات گاه به لفظ طفل از آن یاد می‌کنند؛ مانند این بیت حافظ:
دلبرم شاهد و طفل است و به شوخی روزی 
بکُشد زارم و در شرع نباشد گنهش
تجلی این کودک بازیگوش در عالم خارج، گاه به صورت زن است و گاه در نماد مرد، گاه جوان است و گاه پیر. این طفل در زندگی مولانا گاه به شکل شمس تبریزی تجلی می‌کند و گاه در شمایل حسام‌الدین چلبی ظاهر می‌شود. آنچه در این کودک بارز است، بازیگوشی یا نافرمانی از عقل و موازین اجتماعی است. این طفل خودرأی است و تحت سلطه هیچ قانونی درنمی‌آید. او ارتباط ماست با عالم سراندیبی (بی‌سببی). 
کسی که هیچ در راه سلوک یا در راه هنر نیست و تماماً با عالم اسباب سر و کار دارد، طبیعتاً کار زیادی هم با این طفل ندارد و او را در زیر پیراهن و کلام اتوکشیده پنهان می‌کند. جوان‌ترها مدتی مقاومت می‌کنند و سعی می‌کنند که این کودک را در خود زنده نگه دارند؛ ولی وقتی که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدند، یا در بازار دکانی باز کردند و صاحب کسب و کاری شدند، می‌فهمند که این طفل بازیگوش مزاحم پیشرفت‌شان است. درنتیجه او را به ضمیر ناخودآگاه تبعید می‌کنند! 
تائیس و شیخ صنعان
داستان شیخ صنعان افسانه‌ای بسیار قدیمی است که در ادبیات غرب به یک قدیس مسیحی در قرن دوم میلادی مربوط می‌شود. ماجرای این قدیس را آناتول فرانس در داستان «تائیس» بیان می‌کند: قدیسی مسیحی به نام آتانیل مأموریت می‌یابد که زن درباری هوسران و زیبایی به نام تائیس را (که پیرو مذهب لذت‌پرستیِ ونوس است) به مسیحیت دعوت کند. 
زن زیبا که با گذر زمان نگران از دست‌دادن زیبایی‌اش می‌باشد و از هرزگی مردان و عشق ناپایدار آنها هم خسته شده است، پیشنهاد آتانیل به روی‌آوردن به عشق جاویدان را می‌پذیرد و راهبه می‌شود و تمام وقتش را در خلوتی به دعا و ریاضت‌های سخت می‌گذراند. تائیس بر اثر عبادات و ریاضت‌های شاق که از طرف کلیسا برای بخشوده شدن گناهانش به او توصیه شده بود، بیمار می‌شود. 
در همین ایام آتانیل که به خاطر رهبانیتش در ابراز عشق به تائیس مقاومت می‌کرد، صبرش تمام می‌شود و می‌فهمد که با تحمیل عبادات شاق، به تائیس ستم کرده است و خودش را هم از عشق محروم داشته.
 به این خاطر از پارسایی توبه می‌کند و به محراب عبادت تائیس می‌شتابد تا به او اظهار عشق کند؛ ولی او را در بستر مرگ می‌یابد. در صحنه آخر، فرشتگان به استقبال تائیس می‌آیند و جانش را به بهشت می‌برند و قدیس عاشق در کنار پیکر بی‌جان تائیس زار می‌گرید. 
در روایت عطار از داستانِ «شیخ صنعان»، شیخ مسلمان وجیه و بامقامی که در جوار خانه کعبه زندگی می‌کند، خواب می‌بیند که در روم بتی را سجده می‌کند.
 این خواب او را پریشان می‌کند و به دنبال تعبیر خوابش، با یاران عازم روم می‌شود و در آنجا عاشق یک دختر ترسا می‌شود. دختر ترسا که در ابتدای داستان «نماد کفر» است، از شیخ می‌خواهد که برخلاف دین اسلام، رفتار کند و او به‌رغم نصایح یاران همراهش، در روم می‌ماند و به بیان عطار، ایمان می‌دهد و ترسایی می‌خرد: 
شیخ ایمان داد و ترسائی خرید! 
در آخر داستان، شیخ صنعان به ایمان بازمی‌گردد و روی به خانه کعبه می‌آورد و دختر ترسا نیز ایمان می‌آورد؛ ولی ایمان و عشق دختر ترسا به خداست، نه به شیخ و به همین خاطر با او وداع می‌کند و مانند تائیس، جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کند.
تائیس یا دختر ترسا همان کودک نافرمان درونی است که عقل را که همان شیخ مسلمان یا قدیس مسیحی است، شوریده و سرگردان می‌کند و زمانی که مأموریتش تمام شد، یعنی وقتی عقل عاشق شد، به دیار خود که همان عالم بی‌سببی است، بازمی‌گردد. این دختر که شیخ محمود شبستری او را «بت ترسابچه» می‌خواند، کارش بت‌شکنی است. او موازین و معیارها را به هم می‌زند و سالک را به جهانی دعوت می‌کند که بی‌قانون است یا حداقل قوانینش مثل قوانین این عالم نیست.
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی