یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۵
نظرات: ۰
۰
-
[رضا رفیع] به یاد قدیمی‌ترین همکار پیشکسوت

عصر آدینه از مجلس ختم همکار زنده یادمان «خسرو قهرمان‌زاده (قهرمانی)» برمی‌گشتیم که سردبیر روزنامه رو به دوستان همکار گفت: «شما چرا وقتی یکی از همکاران مجموعه به رحمت حق می‌رود؛ چیزی برایش نمی‌نویسید؟»

انگار که داشت به زبان اشاره و تلمیح می‌گفت که حتماً باید روح آن مرحوم به خواب‌تان بیاید و خودش درخواست کند؟! چنان که علامه علی‌اکبر دهخدا نقل می‌کند که یک شب «میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل» را در خواب دید که به او می‌گوید: «چرا نگفتی که او جوان افتاد؟» و دهخدا در عالم رؤیا چنین برداشت کرد که منظور جهانگیرخان این است که «چرا مرگ را در جایی نگفتی و ننوشتی؟»

پس همان نیمه‌شب قلم برداشت و این شعر مسمط را شروع کرد که: «یاد آر ز شمع مرده یاد آر...».

زنده‌یاد خسرو قهرمان‌زاده که در جمع دوستان و همکاران روزنامه به «قهرمانی» شهرت داشت و خطاب می‌شد، یکی از قدیمی‌ترین روزنامه‌نگاران پیشکسوت این سرزمین بود که از سال ۱۳۴۴ و دورۀ مدیر مسئولی «عباس مسعودی» به استخدام روزنامه اطلاعات درآمد و افزون بر نیم قرن از عمر صد سالۀ روزنامه را از نزدیک شاهد بود و خود نیز یکی از تلاشگران باوجدان آن به شمار می‌آمد؛ چندان که پس از انقلاب نیز همچنان در این مجموعه مطبوعاتی ماند و رابط میان تحریریه و چاپخانه و تحریریه و اتاق مرحوم سیدمحمود دعایی بود. همکاران روزنامه به شوخی می‌گفتند که آقای قهرمانی، بیش از همه با ادبیات گفتمانی و رموز کلامی و گفتاری آقای دعایی آشناست و اگر همکاری نمی‌توانست پاسخ مدیر مسئول را کشف رمز کند که منظور ایشان چه بود و آیا فلان مطلب بالاخره قابل چاپ هست یا که نیست، جواب آقای دعایی را به او می‌گفتند و آقای قهرمانی می‌گفت که منظور حاج‌آقا چه بوده است. مثلاً اگر به هنگام نظرخواهی راجع به مطلبی، ایشان گفته است که «شما صاحب اختیارید»، یعنی که نباید چاپ بشود!

آقای قهرمانی که به حق در عرصه کار و کوشش، آنهم در نهایت نظم و انضباط و وجدان کاری، جام قهرمانی عرصۀ مطبوعات را بر کف داشت، وجودش سرشار از عشق و مهربانی و لبخند بود. حتی جلوی کوچکترهایی چون حقیر نیز از جای خود برمی‌خاست و درس اخلاق و احترام‌گذاری به دیگران می‌داد. ادب و احترام را در عمل منتقل می‌کرد. گویش شیرین ترکی‌اش باعث شده بود تا فارسی را گاه کمی به سختی صحبت کند. یکبار آمده بود به سردبیری و راجع به نویسنده‌ای می‌گفت که: حاج‌آقا گفتند فلانی سمپاش فلان حزب است، که منظورش «سمپات» بود!

زلال بود و راحت و صمیمی. نه غروری در رفتار و گفتارش بود، نه ادعای خاصی داشت. در محیط کارش بسیار دقیق و تمیز بود. از منزل که به محل کار می‌رسید و وارد تحریریه می‌شد، بلافاصله تعویض لباس می‌کرد. کت و پیراهن بیرون را از تن درمی‌آورد و جامه‌ای سپید چون دلش به تن می‌کرد با خودکاری در جیب که از دور دیده می‌شد. مشخص بود که «اهل قلم» است!

این تمیزی و شیک بودنش در محل کار هم خودش درس‌آموز بود. چنان نبود و نمی‌نمود که حاج آقای دعایی می‌گفت اول انقلاب اینجوری بود که در محیط اداره، هر که انتهای بیژامه‌اش از شلوار رسمی‌اش بیرون زده بود، نشان انقلابی بودنش بود و تعیین کننده میزان شدت و حدت آن در همان نگاه اول که باعث صدور انقلاب شود!

من اولین بار آقای قهرمانی را در ابتدای دهه ۶۰ خورشیدی دیدم. در ا تاق سردبیری روزنامه اطلاعات. زمانی که برادرم و استادم آقا جلال رفیع سر مقاله می‌نوشت و آقای قهرمانی ورق‌های پر شده را یک به یک از زیر دست نویسنده در حال نگارش بر می‌داشت و آنها را به چاپخانه سربی روزنامه می‌برد تا به اصطلاح کار جلو افتد!

آخرین تصویر ذهنی که از آن مرحوم دارم به سال ۱۳۹۹ برمی‌گردد که به خاطر فراگیری کرونا، مجبور به رفتن از روزنامه و نشستن در خانه شد. مردی که بیش از نیم قرن از پا ننشسته بود و همیشه در رفت و آمد میان تحریریه و دیگر قسمت‌ها بود و ایستاده؛ آنکه در آن وانفسای این بیماری جهانشمول، سرانجام مجبور به اختیار کردن کنج عزلت شد و شاید از این حیث نیز کمی دق کرد!

در مجلس یادبودش، نغمه‌خوانی این آواز همراه با موسیقی را می‌خواند و از پیش چشم من، چهره آن نازنین اهل ادب و احترام عبور می‌کرد. قهرمانی که رفت... 
درد عشق و انتظار، دارم زان شب یادگار /در آن شب سرد پاییز، آهنگ سفر می‌کردی /از رهگذری محنت خیز دیدم که گذر می‌کردی /تو رفتی و دلم غمین شد، قرین آه آتشین شد

از آن شبی که برنگشتی 
جهان که شادی آفرین بود 
به چشم من غم آفرین شد 
از آن شبی که برنگشتی...

آری، بازگشت همه به سوی اوست. آنچه از ما می‌ماند، همین تصاویر و خاطره‌های خوشی است که اگر خوب بوده باشیم، به نیکی در ذهن و ضمیر دیگران نقش می‌بندد. فرقی هم نمی‌کند که مدیر و نویسنده و صاحب قدرتی بالاتر و بیشتر باشیم یا که کارمند کوشایی که سمتی در آن سطح ندارد، اما اثرگذاری‌اش است در مقطعی از انتشار صد ساله یک روزنامه ملی و میهنی، کمتر از سایر صاحب‌منصبان آن مجموعه نیست.

یادم نمی‌رود از غمخواری و همراهی‌اش با همکاران. در همان میز ساده‌اش در تحریریه، کشویی داشت که پر از انواع قرص و کپسول و دوا بود. آنها را می‌خرید و در کشو میزش نگه می‌داشت و می‌گفت که شاید یک روز یکی از همکاران مثلا سرش درد بگیرد. در این حد که می‌توانم با دادن یک قرص مسکن، باعث کاهش درد سرش گردم!

هم و غم او در کاهش رنج همکاران، در حد همین وسع مختصرش بود که از آن دریغ نمی‌کرد. او با قلم رفتارش در عمل، نویسنده خوبی‌ها و خبرنگار زیبایی‌ها و خوشی‌ها بود و اصل نیز همین است که فرمود: «لا یکلف الله نفساً الا وسعها». او به قدر وسع خویش در اعتلای صد ساله روزنامه وزین اطلاعات کوشید و جوشید و ردپایی از مهربانی و لبخندش در نگاه‌ها و یادهای دوستان و همکارانش گذاشت. رفتن مهم نیست، همه ما یک روز می‌رویم مهم «چگونه رفتن» است و این‌که چگونه از ما یاد کنند... یادش تا همیشه گرامی‌باشد. 

برچسب‌ها

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی