رشیدالدین میبدی
آن روز که جبرئیل امین سوره نصر از آسمان عزت فرود آورد، مصطفی(ص) گفت: «مانا که هنگام رفتن نزدیک گشت و آفتاب عمر به سر دیوار رسید.» آنگه بلال را فرمود تا ندا کرد. مهاجر و انصار جمله حاضر شدند در مسجد؛ رسول خدا(ص) بر منبر شد و چون کسی که وداع کند، گفت: «چگونه پیغامبری بودم شما را؟» یاران گفتند: «ای سید، چه گوئیم؟ به کدام زبان تو را ستائیم؟ تو ما را چون پدر، مهربان بودی و چون برادر مشفق، نصیحت کردی. مهجوران را شفیع بودی، مریدان را دلیل بودی، درویشان را مونس بودی، رسالت حق گزاردی، خلق را به دین اسلام خواندی.»
آنگه رسول خدا سوگند نهاد بر یاران که: «به یگانگی خدا و به حق من بر شما که هر که را بر من قصاصی است، برخیزد و همین ساعت از من قصاص خواهد پیش از قصاص قیامت.» و این سخن سه بار گفت. آخر پیری برخاست از میان قوم، نام وی عُکّاشه، پای به سر مردم درمینهاد تا نزدیک مصطفی(ص) رسید؛ گفت: «یا رسولالله، اگر نه آن بودی که سه بار سوگند دادی، من برنخاستمی. پدر و مادر من فدای تو باد؛ این سخن که خواهم گفت، نگفتمی. وقتی من با تو در غزائی بودم، چون بازگشتیم، ناقه من پیش ناقه تو برآمد، قضیت خود را بر پهلوی من زدی؛ ندانم مرا به قصد زدی یا به قصد ناقه زدی و بر من آمد!»
رسول خدا (ص)بلال را فرمود تا به سرای فاطمه رود و قضیب بیارَد. بلال آمد تا در حجره فاطمه و در بزد و گفت: «ای دختر رسول خدا، قضیت به من ده.» فاطمه گفت: «پدر من قضیب از بهر چه میخواهد؟» بلال گفت: «از حال و کار پدر بیخبر ماندهای که دنیا را وداع میکند و ساز سفر آخرت میسازد، و از نفس خود قصاص میدهد!» فاطمه گفت: «ای بلال، که را دل دهد که از رسول خدا قصاص خواهد؟ اگر ناچار است، باری، حسن و حسین را گوی تا حوالت آن قصاص با خود گیرند، و آن حکم بر ایشان برانند .»
بلال قضیب آورد و به دست رسول داد، و رسول به دست عُکاشه داد، ابوبکر و عمر چون آن حال دیدند، برخاستند گریان و سوزان، گفتند: «یا عکاشه، ما را قصاص کن.» رسول خدا گفت: «بنشینید که خدای جایگاه شما میدانست.» علی برخاست، گفت: «یا عکاشه، اینک پشت من و شکم من، صد ضربه بزن و رسول خدا را قصاص مکن.» رسول خدا گفت: «یا علی، بنشین. خدا مقام تو و نیت تو بدانست.» حسن و حسین بهزاری پیش آمدند و خویشتن را بر عکاشه عرض کردند و گفتند: «آیا نمیدانی ما دو سبط رسول خداییم؟ ما را قصاص کن که همچنان قصاص رسول است.» رسول خدای ایشان را دلخوشی داد.
پس گفت: «ای عُکاشه، بزن اگر میزنی.» عکاشه گفت: «یا رسولالله، آن روز که آن قضیب بر من آمد، پهلوی من برهنه بود.» رسول جامه از پهلو بازگرفت، چنانکه خورشید نور خود بر زمین افکند، تا تلألؤ نور بر قوم افتاد؛ یاران همه فریاد و غریو درگرفتند. عکاشه برجست و روی بر پهلوی رسول مالید و میگفت: «پدر و مادر من فدای تو باد! چه جای آن است که من از تو قصاص خواهم؟ و که را خود دل دهد که از تو قصاص خواهد؟ عکاشه را هزار جان بایستی که فدای این ساعت کردی.» رسول خدا گفت: «میزنی یا عفو کردی؟» گفت: «عفو کردم، امید آنکه خدای روز قیامت که مرا عفو کند.»
رسول خدا همان روز بیماری به وی درآمد، هژده روز بیمار بود. بلال بانگ نماز گفت، آنگه به در حجره آمد، فاطمه گفت: «یا بلال، رسول خدای امروز به خود مشغول است.» بلال در مسجد شد، دست بر سر نهاده و میگوید: «وا غوثاه! امیدم رفت، پشتم شکست، کاش مادر مرا نزادی!» پس گفت: «یا ابابکر، رسول خدای فرمود تا تو به جای وی نماز بگزاری.» و ابوبکر مردی رقیقدل بود، چون پیش شد و مقام رسول دید از رسول خالی، بیفتاد و بیهوش گشت؛ یاران همه گریستن درگرفتند، خروش و زاری عظیم در مسجد افتاد، آواز ایشان به سمع رسول رسید، گفت: «این چه آشوب و زاری است؟»
پس علی را و ابنعباس را بخواند، از حجره بیرون آمد، رخسارش زرد گشته، تن ضعیف و نحیف شده، یک دست بر کتف علی(ع) نهاده، و دیگر دست بر دوش فضل؛ به مسجد آمد، دو رکعت نماز کرد، پشت به محراب بازنهاد. صحابه دانستند که سیّد(ص) وداع خواهد کرد، و آن دیدار بازپسین است که نیز جمال او نخواهند دید؛ سخن ملیح او نخواهند شنید؛ محراب از او جدا خواهد ماند. جهان از رفتن وی تاریک خواهد شد. جبرئیل نیز به سفارت نیاید. ای دریغا که آن جمال پرکمال در خاک خواهد شد، و خاک بر سر ما خواهد نشست!
سیّد به لفظ شیرین و سخن پرآفرین گفت: «ای یاران من، بدرود باشید که عمر ما را نهایت آمد و دیدار ما با قیامت افتاد. شما را بدرود میکنم. سلام من به همه امّت رسانید و بگوئید که: سنّت من نگاه دارید. فریضة حق بگزارید، نماز نگاه دارید، بندگان را نیکو دارید، یتیمان را بنوازید. همه را بدرود کردم، همه را به خدا سپردم. خداوندا، آدم به فرزند سپرد، موسی به برادر سپرد؛ من همه را به تو میسپارم. نگاهدارشان تو باش، و در حمایت و رعایت خودشان بدار».
اشارت و بشارت
پس به خانه بازشد و روز دوشنبه کار بر وی سخت شد. ملکالموت از آسمان فروآمد، مانند اعرابی بر در حجرة رسول بایستاد، پس گفت: «السّلام علیکم یا اهل بیت النبوّه و معدن الرّساله و مختلف الملائکه، آیا داخل شوم؟» فاطمه گفت: «خدای اجرت دهد که بروی، رسول خدا به خویش مشغول است.» یک بار دیگر همان ندا کرد و همان جواب شنید، سوم بار ندا کرد و گفت: «درآیم که ناچار است درآمدن.» رسول خدا گفت: «ای فاطمه، کیست که بر در است؟» گفت: «مردی است که دستوری در آمدن میخواهد و ما یک بار و دو بار او را جواب دادیم؛ سوم بار آوازی داد که از آن، موی بر اندام من برخاست و شانهام بلرزید!»
رسول خدا گفت: «ای جان پدر، دانی کیست که بر در است؟ این شکنندة کامهاست، زنان را بیوه کند، طفلان را یتیم کند، خانهها را خراب کند، گورها را آباد کند، دوستان را از یکدیگر جدا کند، این ملکالموت است.» آنگه گفت: «درآی که خدای تو را رحمت کناد!» ملکالموت درآمد. رسول خدا گفت: «به زیارت آمدی یا به قبض روح؟» گفت: «هم به زیارت آمدهام و هم به قبض روح اگر دستوری دهی، که الله تعالی مرا چنین فرمود که به حضرت تو آیم، به دستوریِ تو آیم و قبض روح به دستوری تو کنم. اگر دستوری دهی، اگرنه بازگردم.» رسول گفت: «آن دوست من را جبرئیل، کجا گذاشتی؟» گفت: «در آسمان دنیا و فریشتگان او را تعزیت میدهند.»
تا در این سخن بودند، جبرئیل درآمد و بر بالین مصطفی بنشست. رسول(ص) گفت: «ای جبرئیل، اینک سفر قیامت در پیش ما نهادند. از لطف الهی و ذخایر غیبی، ما را نشانی ده و در آن نشان، ما را بشارتی ده تا به خوشدلی، ودیعت غیبی بسپاریم.» گفت: «یا حبیبالله، درهای آسمان جمله گشاده و مقربان صفصف ایستاده با نثار روح و ریحان و تحف رضوان و انتظار روح پاک تو میکشند.»
گفت: «حمد خداوند را که با من اینهمه کرامت کرد. نه ازین میپرسم، مرا بشارت ده.» گفت: «بشارت میدهم تو را به آنکه درهای دوزخ استوار ببستند و درهای بهشت گشادند و جنّات مأوی را آذین بستند و حوران خویشتن را بیاراستند قدوم روح تو را.»
گفت: «خدای را ثنا میگویم و سپاسداری میکنم؛ اما نه ازین میپرسم، مرا بشارت ده.» گفت: «اول کسی که از خاک برآید، تو باشی و اول کسی که در حضرت عزت، بندگان را شفاعت کند، تو باشی و اول کسی که مرادش در کنار نهند، تو باشی.»
گفت: «حمد خدای را بر نعمتهای وی. نه ازین پرسم، مرا بشارت ده.» جبرئیل گفت: «ای دوست، مرا از چه میپرسی؟» گفت: «اندوه من همه برای امت است؛ مشتی درویشان و بیچارگان که در متابعت ما کمر وفاداری بر میان بستند، حلقه بندگی شرع در گوش کردند، دین اسلام به پای داشتند، و به دوستی ما و امید شفاعت ما، روز به سر آوردند؛ فردا با ایشان چه کنند؟» جبرئیل گفتا: «بشارت تو را ای حبیب خدا که الله عزوجل گوید: بهشت بر همة پیامبران و امتهای ایشان حرام شد تا نخست تو و امت تو در آن درآیید.» گفت: «اکنون نفسم خوش شد. ای ملکالموت، بکن آنچه دستور داری.» فاطمه آن ساعت بر فراق پدر زار بگریست... ای جوانمرد، به وفات او پشت جبرئیل بشکست، به نادیدن او دین اسلام خون گریست، به مفارقت او ایمان به ماتم بنشست.
*تفسیر سوره انبیا و نصر (با تلخیص)
شما چه نظری دارید؟