به گزارش اطلاعات آنلاین، هر تابستان، ما با اشتیاقی وصفناپذیر خواستار استراحتی حیاتی و بسیار ضروری برای فراز از ملال زندگی روزمره هستیم و در گوشهکنار بهشتهای دوردست، رویای بازآفرینی و کشف دوباره خویش را در سر میپرورانیم. اما به باور منتقد گاردین، تعطیلات در عمل میتوانند جهنمی مطلق باشند، چرا که بهجای رسیدن به آرامش موعود، با موج جمعیتهای خروشان، تختهای ناهموار، بدقلقلیها و ناز و ادای عزیزانمان روبهرو میشویم؛ و این حقیقت تلخ را با تمام وجود درک میکنیم که هرقدر هم به نقاط دوردست دنیا سفر کنیم، نه میتوانیم از بدترین شکستها و عیبهای اطرافیانمان بگریزیم و نه راه فراری از نقاط تاریک و ناکامیهای درون خودمان داریم.
در این یادداشت اشاره شده است که برای بیشتر ما، سطوح خیرهکنندهی تجملات وعدهدادهشده در سریالهایی مثل «نیلوفر سفید» صرفاً یک خیالپردازی محض است، اما همه ما در برابر وعدههای پرهزینه و فریبنده بازار گردشگری بهشدت آسیبپذیر هستیم همین موجب دردسرهایی میشود که میتواند سوژه داستاننویسی باشد. بنا به نظر منتقد گاردین، دو مورد از هوشمندانهترین آثار داستانی تابستان امسال متعلق به کلر پاول و کلویی اشبی است. کتاب پاول روایتگر زوجی درمانده است که ازدواجشان در آستانه فروپاشی کامل قرار دارد و با هزینه برادری ثروتمند راهی سفری همهچیزتمام در اسپانیا میشوند؛ سفری که در آن اصطکاکها و چالشهای فرساینده میان آنها کاملاً ملموس به نظر میرسد. در این داستان فروپاشی تدریجی گروه دوستان با خطرهایی همچون خیانت و فریب، کششهای پنهان میان دوستان قدیمی و ورود دختری سرزنده به جمع، بهشکلی دراماتیک تشدید میشود.
کریگ در بخش دیگری از این بررسی، به تریلر فوقالعاده و پرتعلیق سابین دورانت میپردازد؛ جایی که گرمای خفهکنندهی تابستان، تنش میان چند مرد را در یونان به نقطه اوج مرگباری میرساند. به عقیده نویسنده مقاله، بسیاری از شخصیتها درمییابند که تغییر جغرافیای محیط تنها مشکلات ریشهای آنها را بدتر میکند؛ درست مانند رمان معروف «شیر داغ» اثر دبورا لوی که در آن، تقابل احساسی مادر و دختر در یک روستای ماهیگیری آرام در اسپانیا، بهتدریج به نقطهی جوش و بحران میرسد.
این یادداشت همچنین یادآور میشود که هرچه محیط اطراف ما مجللتر و پرشکوهتر باشد، تعطیلات خیالی و ساختگی ما مخربتر خواهد بود. رمانهایی چون «گرمازده» اثر ویلیام ریفت هانتر و «جشن نیمهشب» اثر لوسی فولی دقیقاً از همین الگو برای افشای شکافهای پنهان طبقاتی و رازهای مگو استفاده میکنند. حتی آثار کلاسیکی مانند «آقای ریپلی باهوش» اثر پاتریشیا هایسمیت یا رمان «ساحل» اثر الکس گارلند به ما نشان میدهند که قرار گرفتن در محیطهای ناآشنا تا چه اندازه ما را در برابر خطر، فریب و از دست دادن کنترل آسیبپذیرتر میکند.
در پایان، هرچند این سفرها میتوانند با خودآگاهیهای دردناکی مانند بحرانهای پیچیدهی مادری در آثار النا فرانته یا تنشهای روانی در نمایشنامهی جو هامییا همراه باشند، اما در نهایت بینشهای حیاتی و ارزشمندی به ما میبخشند. ما همیشه دقیقاً آنچه را که از تعطیلات رویاییمان انتظار داشتیم به دست نمیآوریم، اما به باور منتقد گاردین، بریدن از روزمرگی و عبور از دل تجربههای ناخوشایند سفر میتوانند در نهایت ما را به نسخههای پختهتر و تازهای از خودمان تبدیل کنند.