به گزارش اطلاعات آنلاین، او در صفحه شخصیاش در فضای مجازی نوشته است: یک ماه پیش مطلبی نوشتم تا بفهمم چرا خودم این روزها داستان نمینویسم. وقتی برای چندمین بار این دغدغه را با شریک زندگیام مطرح کردم، او با ملایمت گفت: «مدتهاست ندیدهام با دیدن کتابی هیجانزده شوی. وقتی هیچ اثر دلنشینی نمیخوانی، اشتیاق برای نوشتن هم از دست میرود.»
این حرف حقیقت تلخی در خود دارد. من از ادبیات داستانی معاصر عمیقاً ناامید شدهام. آثار تازهای که به دست میگیرم، نه از نظر فنی و ساختاری ضعیف نیستند، بلکه به این معنا بدند که اصلاً دلیلی برای صرف وقت خواننده باقی نمیگذارند. این معضل حتی درباره کتابهایی که جوایز بزرگ میبرند و زیر چتر ستایش منتقدان و جنجالهای رسانهای قرار میگیرند نیز صادق است؛ واقعیتی که آدم را در بدترین حالت دچار حس دیوانگی و در بهترین حالت دچار تنهایی میکند.
وقتی به شرایط نویسندگان آماتور و مشتاق نگاه میکنیم، تناقض دردناکی را میبینیم. به ناشناختهها و جویای نام دیکته میشود که تکتک واژگان خود را موشکافی کنند، صفحات آغازین را صیقل دهند و با شدیدترین استانداردها بسنجند. این نگاه سختگیرانه، امیدی ضمنی در دل نویسندگان جوان زنده نگه میدارد که اگر کار خوب ارائه دهند، بیشک در صدر بنشینند.
اما در سوی دیگر میدان، مدعیان و چهرههای برجسته بازار نشر مسیر دیگری میروند. آنها از تمام امکانات، ویراستاران نامی و پیشپرداختهای کلان برخوردارند، اما خروجی کارشان اغلب اثری سرسری و فرمزده است. چرا استانداردهایی که برای سنجش یک نویسنده تازهکار بیرحمانه اعمال میشوند، برای چهرههای پرفروش و برنده جوایز معتبر نادیده گرفته میشوند؟ این دوگانگی معیارهای سنجش، اعتمادسوز و مخرب است.
وقتی زبان جایگزین داستان میشود
ریشه بسیاری از ناکامیهای آثار مدرن در این است که نویسنده فراموش میکند رسالت اصلی ادبیات، روایت و کشف حقیقت انسانی است. وقتی یک اثر از داشتن پیرنگ جاندار و رویدادهای پیش برنده محروم میشود، خالق اثر تلاش میکند با ترفندهای زبانی، این خلأ بنیادین را پنهان کند. در این حالت، متن مدام به بیراهه توصیفهای افراطی و پیرایشهای بیش از حد عناصر پیشپاافتاده کشیده میشود.
این رویکرد، خواننده را با تکگویی درونیِ نویسندهای روبهرو میکند که پشت میز کارش به دنبال عبارات پرزرقوبرق و صفتهای عجیبوغریب میگردد تا هنر خود را به رخ بکشد. چنین فرآیندی تلاشی است برای پنهانکاری و ایجاد تعلیقهای مصنوعی؛ ابزارهایی که بیش از آنکه به پیکره داستان خدمت کنند، به خودشیفتگی زبانی نویسنده دامن میزنند. صفحه اول یک رمان باید نشانگر تسلط کامل نویسنده بر مسیر روایت باشد، نه ویترینی برای خودنماییهای لفاظانه.
یکی دیگر از آسیبهای جدی این جریان، سقوط انسجام ساختاری در سطوح روایی است. وقتی زمانهای فعل، زاویه دید و خط سیر رویدادها در هم میآمیزند، خواننده به جای غوطهور شدن در جهان داستان، با دستاندازهای آزاردهنده ذهنی روبهرو میشود. تلاش برای ترکیب تصاویر دیداری و شنیداری به شیوهای ناهمگون و ساختگی، نهتنها فضایی شاعرانه خلق نمیکند، بلکه متن را از درون تهی میسازد.
وقتی استعارهها و تشبیهها فاقد پشتوانه معناییِ اصیل باشند، بار سنگینی بر دوش مخاطب میگذارند بدون اینکه چیزی به درک او اضافه کنند. اینگونه جملات زیر فشار تلاش برای «باهوش به نظر رسیدن»، ساختار منطقی خود را از دست میدهند و به بازیهای زبانی ملالآوری تبدیل میشوند که هیچ نسبتی با واقعیت زندگی و روانشناسی انسانی ندارند.
در حسرت سرگرمی اصیل
مشکل اصلی اینجاست که ادبیات معاصر گرفتار یک بیماری مزمن شده است: توصیف امور بیاهمیت با جزئیات غیرضروری به قصد خودنماییِ روشنفکرانه. سوالی که اینگونه آثار در ذهن ایجاد میکنند دیگر این نیست که «معنای زندگی چیست؟» یا «انسان به چه چیزی متعهد است؟»، بلکه این است: «آیا از هنرنمایی زبانی من شگفتزده شدهاید؟»
من انتظار دارم جملات ادبی دو ویژگی بنیادین داشته باشند: اول با واقعیت زندگی سازگار باشند و دوم گرهی از داستان بگشایند. منتقدان نیز به جای تملق و کرنش کورکورانه، باید بار دیگر با نگاهی سختگیرانه، انتخابهای نویسندگان را به چالش بکشند.
رمان خوب باید سرگرمکننده باشد؛ نه به معنای سرگرمیهای ارزان، بلکه به معنای تماشای تقابل یک ذهن درخشان با معضلات بزرگ هستی. خسته شدهام از اینکه به تماشای تقابل ذهنهای بزرگ با معضل توصیف تازه از پدیدههای ساده بنشینم. زمان آن رسیده است که نویسندگان بزرگ، بساط لفاظی و وقتکشی را جمع کنند و به رسالت اصیل روایت بازگردند.