رضا صائمی. بعضی بازیگرها وقتی سالها در قاب دوربین و روی صحنه میایستند، به نقطهای میرسند که دیگر فقط نمیخواهند«بازی کنند»؛ میخواهند جهان خودشان را هم بسازند. انگار تجربه زیستن در پوست شخصیتهای مختلف، به تدریج میل دیگری در آنها ایجاد میکند؛ میل به اینکه این بار نه از جایگاه بازیگر که از پشت صحنه، درباره جهان یک اثر تصمیم بگیرند. «ژاله صامتی» را میتوان از همین جنس دانست؛ بازیگری که حالا کارگردانی تئاتر برایش نه یک تفنن و تغییر مسیر نمایشی، که امتداد طبیعی همان مسیری است که سالها در آن قدم زده است.
صامتی پیش از آنکه چهرهای شناختهشده در سینما و تلویزیون باشد، از تئاتر آمده است. دانشآموخته تئاتر است و فعالیت حرفهایاش نیزبا صحنه گره خورده. بنابراین وقتی امروز نام او را در مقام کارگردان تئاتر میبینیم، نباید آن را به معنای «بازیگری که حالا هوس کارگردانی کرده» تلقی کنیم. او سالها با صحنه، بازیگری، متن، میزانسن و ریتم زیسته و طبیعی است که در مقطعی بخواهد این تجربه را از زاویهای دیگر محک بزند .
اتفاقاً یکی از جذابیتهای کارنامه ژاله صامتی همین است که در طول سالهای فعالیتش، بازیگری را به یک شغل روزمره و کارمندی تقلیل نداده است. خودش بارها از عشقش به بازیگری گفته و این که انتخاب نقش برایش بیش از هر چیز به کیفیت اثر، گروه سازنده و نسبتی که نقش با جهان اثر پیدا میکند، وابسته است. چنین نگاهی نشان میدهد با بازیگری مواجهیم که هنوز برای «بودن در یک اثر» ارزش قائل است، نه صرفاً برای دیدهشدن در آن.
حالا کارگردانی تئاتر را میتوان ادامه همین وسواس حرفهای دانست. بازیگر خوب، بیش از بسیاری از عوامل، از درون صحنه خبر دارد. میداند که بازیگر چه زمانی از متن جدا میشود، کجا ریتم میافتد، چگونه یک سکوت میتواند از چند دیالوگ اثرگذارتر باشد و چه اندازه از کیفیت یک نمایش به رابطه زنده میان بازیگر و تماشاگر وابسته است. ژاله صامتی سالها این تجربه را اندوخته و حالا طبیعی است که بخواهد آن را در موقعیت کارگردان به کار بگیرد.
در کارگردانی، بازیگر دیگر فقط مسئول «نقش خودش» نیست؛ باید به کلیت اثر فکر کند. باید حواسش به همه باشد؛ به بازیگر، طراحی صحنه، ریتم، میزانسن، نور، موسیقی و مهمتر از همه، به نگاه تماشاگر. این جابهجایی جایگاه، برای بازیگری با تجربه صامتی میتواند یک فرصت مهم برای کشف دوباره خودش باشد. شاید جذابترین بخش ماجرا هم همین باشد: اینکه صامتی به جای آنکه در نقطه امن موفقیتهای بازیگریاش بایستد، خود را دوباره در معرض تجربه و آزمون قرار داده است.
او پیشتر نیز در مقام کارگردان و بازیگر، نمایش«محبوبهها» را روی صحنه برده بود و درباره نسبت خود با کارگردانی گفته بود که به این سمت «هل داده» شده است؛ اما پشت این تعبیر ساده، میتوان یک میل قدیمیتر را دید؛ میل به این که بازیگر فقط مجری ایده کارگردان نباشد و خودش نیز امکان شکل دادن به یک جهان نمایشی را تجربه کند. تجربههای تازهتر او در تئاتر نیز نشان میدهد که این علاقه مقطعی نیست.
«ماهی رها» یکی از تجربههای اخیر ژاله صامتی در مقام کارگردان بود و حالا «سنترال پارک غربی» نیز به این مسیر اضافه شده است؛ نمایشی که صامتی با همراهی اعضای خانوادهاش برای اجرا آماده کرده است. این استمرار، اهمیت بیشتری از یک تجربه منفرد دارد. چرا که نشان میدهد کارگردانی برای او تبدیل به یک دغدغه جدی شده است. از این منظر، ورود صامتی به کارگردانی تئاتر را باید اتفاقی مثبت برای خود او و حتی برای تئاتر دانست. تئاتر بیش از هر چیز به آدمهایی نیاز دارد که صحنه را بشناسند و با آن رابطه عاطفی داشته باشند.
صامتی از نسلی از بازیگران است که هنوز میتوانند تجربه صحنه را جدی بگیرند و در برابر تماشاگر، مسئولیت کیفیت یک اجرا را بپذیرند. البته کارگردانی، ادامه ساده بازیگری نیست و موفقیت در یکی، الزاماً به معنای موفقیت در دیگری نیست. کارگردان باید نگاه مستقل داشته باشد و بتواند از فاصلهای بیرون از شخصیتها، کل اثر را ببیند. اما شاید همینجا مزیت صامتی نهفته باشد: او پیش از آنکه بخواهد کارگردان باشد، سالها بازیگر بوده و از دل تجربه بازیگری به این موقعیت رسیده است. این تجربه میتواند به او کمک کند بازیگرانش را بهتر بفهمد؛ نه فقط از منظر تکنیک، بلکه از منظر اضطرابها، تردیدها و لحظههای کشف نقش.
ژاله صامتی در تمام این سالها نشان داده است که علاقهای به ماندن در حاشیههای شهرت ندارد و بیش از آنکه به تصویر بیرونی یک بازیگر فکر کند، به خودِ بازیگری وفادار است. حالا کارگردانی تئاتر را نیز میتوان از همین زاویه دید: نه تلاش برای تغییر عنوان، بلکه تلاشی برای عمیقتر شدن در هنری که از ابتدا انتخابش کرده است.شاید به همین دلیل، بهتر باشد درباره «ژاله صامتیِ کارگردان» هنوز با احتیاط و البته با خوشبینی حرف بزنیم.
کارنامه کارگردانی، مانند کارنامه بازیگری، به زمان نیاز دارد تا شکل بگیرد، اما همین که یک بازیگر شناختهشده حاضر میشود دوباره از نقطه تجربه و یادگیری آغاز کند، اتفاق ارزشمندی است.صحنه برای ژاله صامتی غریبه نیست. او سالها روی آن زندگی کرده است.
تفاوت امروز فقط این است که این بار، پیش از بالا رفتن پرده، اوست که باید درباره آنچه قرار است روی صحنه ببینیم تصمیم بگیرد و شاید این جابهجایی جایگاه، بیش از آنکه پایان یک دوره بازیگری باشد، آغاز فصل تازهای از همان عشق قدیمی باشد؛ عشقی به تئاتر، به بازیگر و به لحظهای که چراغها خاموش میشوند و یک جهان تازه، در برابر چشم تماشاگر شکل میگیرد.