مترجم: نادر مازوجی- منبع: شبکه المیادین: ژئوپلیتیک غرب آسیا عامل مهمی در مبارزه قدرت است و در همین راستا حمله اخیر به فرودگاه ابوالظهور در سوریه نشاندهنده تلاش اسرائیل را برای جلوگیری از گسترش نفوذ ترکیه و ایران در منطقه نشان می دهد. در سپیده دم ۱۸ آگوست ۲۰۲۶، -۲۷ مرداد ۱۴۰۵-هشت حمله هوایی اسرائیل به فرودگاه نظامی ابوالظهور در حومه استان ادلب سوریه، صرفاً حلقه دیگری از زنجیره طولانی حملات به حاکمیت سوریه نبود. این حملات در اصل، پیامی جغرافیایی بود که چیزی بیش از قدرت مخرب خود موشکها را در بر داشت. اسرائیل که بنیامین نتانیاهو نخست وزیر آن مدعی بود این حمله به دلیل «استقرار قریب الوقوع نیروهای ترکیه در تأسیسات نزدیک حلب» انجام شده، در حال ترسیم یک خط قرمز روی نقشه غرب آسیا است: «فلات آناتولی فراتر از دروازه شام امتداد ندارد.»
این رویداد جدا از جنگ جاری در خلیج فارس و تنگه هرمز نبود و اتفاقا بازتاب مستقیم زلزله «طوفان الاقصی» در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ است که نقشه درگیری را در جایی که بسیاری آن را مرکز جهان میدانند، تغییر داده است: «خاورمیانه». جنگ جاری در اشکال مختلف خود، جنبهها و انگیزههای متعددی با ابعاد سیاسی، ایدئولوژیک، حقوقی و اجتماعی دارد و در اصل، به نبردی بین ذهنهای استراتژیک در منطقه تبدیل شده است.
اما این به تنهایی برای توضیح مسیر جنگ کافی نیست و بُعد عمیقتری نیز در شکلگیری این ذهنها نقش داشته است: «الگوهای ژئوپلیتیک که نقش اساسی در ترسیم مسیرهای درگیری دارند.» این موضوع، بازتابی از گفته شارل دوگل است: «اگر میخواهید سیاست را بفهمید، باید نقشه را باز کنید و یاد بگیرید که تاریخ، سایه جغرافیا است.»
از «مکیندر» تا «کاپلان»
برای درک پیام ژئوپلیتیکی در پشت حمله ابوالظهور، بازنگری مبانی نظری که تفکر استراتژیک غرب را نسبت به این منطقه شکل داده است، ضروری است. در سال ۱۹۰۴، «هالفورد مکیندر» جغرافیدان بریتانیایی در انجمن سلطنتی جغرافیا در لندن حاضر شد تا نظریه معروف «هارتلند» خود را ارائه دهد. دیدگاه او این بود که منطقه خاورمیانه نمایانگر یک قلب قارهای مستحکم، غنی از منابع و نفوذناپذیر در برابر تهاجم از دریا است. از این امر، ضربالمثل معروف او ناشی شد: «کسی که هارتلند(خاورمیانه) را کنترل میکند، جزیره جهانی را کنترل میکند و کسی که جزیره جهانی را کنترل میکند، جهان را کنترل میکند.» این نظریه صرفاً یک تأمل آکادمیک نبود و با گذشت زمان به یک دکترین استراتژیک برای تصمیمگیرندگان اصلی تبدیل شد.
در طول جنگ سرد، واشنگتن از ایده مکیندر برای مهار اتحاد جماهیر شوروی از طریق اتحادهایی مانند ناتو استفاده کرد. آنچه امروز در غرب آسیا اتفاق میافتد، امتداد این دیدگاه است: «مبارزه برای قلب جهان پایان نیافته، بلکه به حاشیه جنوبی آن منتقل شده است، جایی که قدرتهای زمینی (ایران، ترکیه، چین و روسیه) با قدرتهای دریایی (ایالات متحده و اسرائیل) روبرو میشوند.» یک قرن پس از مکیندر، «رابرت کاپلان» تئوریسین آمریکایی ادعا میکند جغرافیا نمرده، بلکه به انتقام از کسانی که آن را نادیده گرفتهاند، بازگشته است. کاپلان در کتاب خود با نام «انتقام جغرافیا» (۲۰۱۲)، نظریه «جهان مسطح» که توسط توماس فریدمن ترویج شده است را رد و تأکید میکند جغرافیا همچنان کلید درک درگیریهای جهانی است.
او کوهها، بیابانها و رودخانهها را صرفاً به عنوان ویژگیهای منفعل نمیبیند، بلکه آنها را عناصر فعالی میداند که در شکلدهی به سیاست خارجی، مسیرهای تجاری و مسیر جنگها در طول تاریخ نقش دارند. کاپلان در تحلیل خود درباره «خاورمیانه بزرگ»، توجه ویژهای به ایران دارد. او استدلال میکند که فلات ایران، محوریترین فلات در خاورمیانه بزرگ، صرفاً یک توپوگرافی نیست، بلکه ساختاری عمیق است که به ایران انعطافپذیری و قدرت مانور
میدهد.
کوههایی که آن را احاطه کردهاند و بیابانهایی که تا اعماق آن امتداد دارند، صرفاً موانع طبیعی نیستند، بلکه عناصری در استراتژی بقا هستند. این جغرافیایی است که سیاست را تولید میکند و به آن محدودیتها و پتانسیلهایش را میدهد. این تحلیل توضیح میدهد که چرا ایران توانست در برابر شدیدترین عملیات نظامی از زمان جنگ جهانی دوم مقاومت کند و چرا استراتژی
«کیش و مات» آمریکایی که بر پیروزی سریع متمرکز بود، شکست خورد.
جغرافیا؛ کاتالیزور تعیینکننده هویت ملی
در حالی که کاپلان، دیدگاهی غربی و واقعگرایانه ارائه میدهد، «جمال حمدان» متفکر مصری، دیدگاهی متفاوت، تمدنی و انسانگرایانه ارائه میدهد و جغرافیا را به عنوان کاتالیزوری برای پیشرفت و ویژگی تعیینکننده هویت ملی میبیند. حمدان در اثر دایرهالمعارفی خود با نام «شخصیت مصر: مطالعهای در نبوغ مکان» (۱۹۶۷)، دیدگاه خود را بر آنچه «نبوغ مکان» مینامد - ویژگیهای جغرافیایی منحصر به فردی که مصر را از سایر کشورها متمایز میسازد- بنا میکند.
او استدلال میکند که مصر صرفاً یک سرزمین جغرافیایی یا یک نهاد سیاسی نیست، بلکه یک «شخصیت» منحصر به فرد است که در طول هزاران سال تعامل مداوم بین مردم، مکان و تاریخ متبلور شده است. اگر کاپلان میگوید «نقشهها سرنوشت ملتها را تعیین میکنند»، حمدان بُعد عمیقتری به آن اضافه میکند: «نبوغ یک مکان، اگر عمیقاً درک شود، تاریخ را میسازد.»
دروازه شام؛ قلب شکسته جغرافیا
آنچه این دیدگاهها را به هم پیوند میدهد، درک این نکته است که غرب آسیا صرفاً یک منطقه گذرا نیست، بلکه فضایی است که به هر قدرت در حال ظهوری ارزش واقعی خود را میدهد. این صحنهای است که تحت سلطه دشتها قرار دارد و فلاتهای پلکانی آن به سمت دشتهای فلات آناتولی و ایران شیب دارند. فراتر از این فلاتها، بازیگران اصلی فعالیت میکنند: چین و روسیه از شرق و ایالات متحده از آن سوی دریاها با پایگاه اسرائیلی خود.
این صحنه توضیح میدهد که چرا ترکیه با فلات ناهموار آناتولی خود، از هرگونه خلأ قدرت در سوریه میترسد، زیرا بازگشت آن به صحنه قدرت، فقط از طریق دروازه شام امکانپذیر است. همچنین توضیح میدهد که چرا ایران به دنبال ایجاد یک کمربند امنیتی از خلیج فارس تا مدیترانه است. و توضیح میدهد که چرا مصر با دره نیل و جغرافیای استراتژیک خود، آماده است نقش منطقهای خود را بازیابد. هر یک از این سه قدرت با آگاهی ژئوپلیتیکی خود درک میکند که سرنوشتش به این عرصه پیوند خورده و هرگونه زوال در آنجا به معنای زوال موجودیت آن به عنوان یک قدرت نوظهور است.
اسرائیل، ویروس جایگزین آمریکا
حمله ابوالظهور نشاندهنده نقش عمیقتر اسرائیل در معادله درگیری است. اسرائیل که عملا به یک ویروس جایگزین برای ایالات متحده - قدرت دریایی پیشرو در جهان - تبدیل شده، چهره جدیدی از قدرتهای دریایی است که از زمان سفرهای ماژلان(دریانورد پرتغالی) و کشف دماغه امید نیک، سلطه خود را به تناوب تغییر دادهاند: از هلندیها به اسپانیاییها، به فرانسویها، به بریتانیاییها و در نهایت به آمریکاییها.
این نقش، اسرائیل را به یک ویروس جایگزین تبدیل کرده است؛ نه به معنای یک موجودیت انگلی، بلکه موجودیتی که از میزبان (ایالات متحده) برای خدمت به اهداف توسعهطلبانه خود سوءاستفاده میکند و در مقابل، پایگاهی پیشرفته در قلب منطقه برای آن فراهم کرده است.
رابطه میان واشنگتن و تلآویو مبتنی بر برابری نیست، بلکه رابطهای مبتنی بر سلطه است، جایی که اسرائیل سیاست آمریکا در قبال منطقه را از طریق شبکههای نفوذی که از کنگره تا کاخ سفید امتداد دارند، کنترل میکند. این همان چیزی است که جنگ علیه ایران را - با وجود آنکه در خدمت منافع مستقیم آمریکا نبود - به واقعیت تبدیل کرد، زیرا در خدمت پروژه «اسرائیل بزرگ» است که هر قدرت منطقهای در حال ظهور را تهدیدی وجودی میداند.
جغرافیا انتقام خود را میگیرد
آنچه امروز در غرب آسیا - از هرمز تا ابوالظهور - شاهد آن هستیم، تجسمی زنده از چیزی است که میتوان آن را «تقابل جغرافیا» نامید. جغرافیا صرفاً پسزمینهای برای رویدادها نیست، بلکه نیروی محرکه اصلی و عمیق آنهاست. همانطور که دوگل گفت، تاریخ سایه جغرافیا ست.
فلات ایران پابرجاست، فلات آناتولی در تلاش است شکوه سابق خود را بازیابد، قدرتهای دریایی در حال فرسایش هستند و ویروس جایگزین در تلاش برای بقا ست. در بحبوحه این درگیری، سرزمین شام همچنان صحنهای است که سرنوشت امپراتوریها در آن رقم میخورد. هر کس این صحنه را کنترل کند، قلب جهان را کنترل میکند و هر کس قلب جهان را کنترل کند، مسیر تاریخ را کنترل میکند.
حمله اخیر چیزی بیش از یک اقدام پیشگیرانه برای جلوگیری از پر شدن خلایی نیست که ممکن است از ناتوانی آمریکا در حل و فصل جغرافیای هرمز ناشی شود. سئوالی که باقی میماند این است: آیا قدرتهای اصیل تاریخی و فرهنگی غرب آسیا متوجه شدهاند که جغرافیا صرفاً عرصهای برای درگیری نیست، بلکه چارچوبی برای همکاری نیز هست و این همکاری را میتوان با حذف ویروس جایگزین آزمایش کرد؟ یا اینکه به بازی درگیری ادامه خواهند داد تا زمانی که متوجه شوند جغرافیا نه تنها انتقام میگیرد، بلکه به یک صحنه و یک کولوسئوم (بزرگترین آمفی تئاتر باستانی در رم ایتالیا) تبدیل میشود؛ جایی که درگیری به طور همزمان نمایش داده میشود، مدیریت خواهد شد و از بین میرود؟