حمید یزدان پرست
جمعه، ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
تغییرات در این قسمت انتهای خیابان انقلاب چقدر سریع است! چند شب نیامدم، کلی عوض شده. در غرفه بعدی که فاصلهای ندارد، میز و صندلی کودکانه گذاشتهاند و بچهها کاردستی درست میکنند. آنقدر بچهها کوچک هستند و همه چیز ریزه میزه است که فکر میکنم دارم از دور نگاهشان میکنم، در حالی که در دو قدمیشان هستم. دیوار پشتی این موکب بسیار بزرگ به ساختمان دانشگاه تهران (بخش ورزش؟) چسبیده است و تصاویر شهدای میناب را درون قاب سفید گلبرگمانندی نصب کردهاند. انگار این بچههای بیگناه مرا تور کرده باشند، رفتم تو. «آن میبرد که ما به کمند وی اندریم». در لحظه، آنچه جذبم کرد، برخی اسمها بود: فروزانفر، فادیا شهمیری، شهدوستی، مکیزاده، بنیامین جنگجو، آرینا عربکیش (دختر)، آرشا (پسر)، آسنا (دختر)، زائی، گورزانگی، جداوی، راونگی، پسند، کوهستکی،شهید اطهره... و بعد مسحور برخی چشمها شدم. نگفتم همة چشمها و نمیخواهم بازارگرمی کنم و کسی را تحت تأثیر قرار دهم یا بگریانم. گزارش میدهم، همین.
همه چشم دارند، گوش دارند، دست و پا دارند؛ اما هر نگاه و صدایی «آن» ندارد: بندة طلعت آن باش که «آنی» دارد. نگاه سه چهار تا از این بچهها مثل مته تن را و روح را و روحِ روحِ روح را سوراخ میکند و تا عمق جان نفوذ میکند. بعد آدم به خودش میآید که: چه شد؟ این بچه تا کجای روح و روان من راه یافت؟ تا کجاها پیش رفت؟ چه دید و چه بر جا نهاد؟ من باکی از دیده شدن اعماق روحم ندارم؛ اما تنها این نیست. آن چند نگاه که گفتم، فقط نمیروند، میبرند. بیآنکه پلک بزنند، نگاه میکنند، بدون لبخند، بدون سخن، بدون درخواست، بدون التماس؛ انگار آدم درون گردابی افتاده باشد، میروند و میبرند و میبرند.
میدانم توصیف گویایی نیست، هر کس خودش باید ببیند و تجربه کند. بعضیهاشان قشنگاند، بعضیهاشان متوسط و بعضیها حتی زیر متوسط. بعضیها لبخند میزنند، بعضیها پیداست که بازیگوشاند، بعضیها خجالتی؛ بیننده نگاهشان میکند، دلش میسوزد و منقلب میشود؛ ولی میتواند برود سراغ تصویر بعدی و بعدی؛ اما آن چند نفر که گفتم، نگاهشان چسبآلود است (چه تعبیر نارسایی) و بیننده نمیتواند نگاهش را بردارد. حتی بردارد، آنها نگاهشان را برنمیدارند، دنبال میکنند و رهایش نمیکنند. «کی در نگاه آهوست این حُجب و بیگناهی؟» نه، باز هم نشد، چیز دیگری است فراتر از قدرت بیان من.
همین که این روزها شهرداری در بسیاری از جاها تنها چشمان این کودکان نازنین را در تابلوهای بزرگ به نمایش گذاشته، پیداست که فقط احساس من نیست، برای دیگران هم مطرح بوده. میروم سراغ نوشتههای کنار تصاویر. یک جا با خط بچگانه شعار نوشتهاند:
ـ لطف خدا اَیان (به جای عیان) شد/ خامنهای جوان شد
ـ من زینبسادات هستم، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر پهلوی!
ـ خونی که در رگها هست، هدیه به مجتبی هست.
و باز نام آن کودکان شهید: دیانا محمدی،آراز (پسر)، رهدار، طیفکانی، درازهی، حبشیان ، چملیپور سرکمی. یکی زیر تصویر شهید رضا رنجبر با آن چشمان زیبایش نوشته است: «انتقام چشمان معصومتان را میگیریم.»
ـ لعنت بر آل سعود خائن.
ـ لالههای پرپر وطن! منتقم قطره قطره خون شما تا آخرین نفس.یکی به اسپانیایی نوشته (و چرا به اسپانیایی؟):
Dos vive enel aluna del musulman, donale la Pelazsehase Qraqon
ـ ما وطنمان را از جون بیشتر دوست داریم.
ـ زیر عکس یک دختر: «عزیز دلم، تو با دختر من فرق نداری، شهادت گوارای وجودت. برای دخترم دعا کن!»
ـ و زیر عکس دیگر: «سلام ما را به رهبرِ از جان عزیزتر برسانید.»
ـ این آخرین نبرده، پهلوی به گور برمیگرده.
ـ آمریکا، میشوریمت با ریکا!
ـ زیر عکس زهرا انصاریفر: «سلام، امیدوارم جاتون پیش خدا خوب باشد. از طرف هانا» (با خط ابتدایی) کنار عکس دختر: «دعا کن معصومه و محدثه تا آخر در راه اسلام ثابتقدم باشند.»
ـ زیر عکس شهید جنگجو: «به فدای چشمان معصومتان!»
ـ من بیدین هستم و با اینهمه زاویه با حاکمیت، با تمام وجود پشت حاکمیت کشورم هستم؛ چون شرف و عزت دارم و به اجنبی اجازه جولاندادن در میهن را نمیدهم؛ انتقام میگیریم.
(کاش میدیدمش و میگفتم: دین همانی است که تو داری: دین آدمیت است و جوانمردی و شرف که تو داری: و لله العزّۀُ و لرسوله و للمؤمنین. دلسوز و مهربان هم که هستی: هَل الدّین الا الحُبّ: دین مگر چیزی جز محبت و مهربانی است؟)
ـ یا سرزمین مادری، یا مرگ!
ـ جاوید شاه نجف!
ـ وتنم وطنم.
ـ عزیزان دلم، من ناقابل را هم شفاعت کنید، فرشتههای من! (یک علامت قلب هم در کنارش کشیده است).
قلبم باز درد گرفت. چنان فشرده میشود که انگار یکی پاشنه پایش را عدل گذاشته روی سینهام. دیدن اینهمه بچه معصوم که یکباره شهید شدهاند، آدم را دیوانه میکند تا چه رسد به اینکه فشار عصبی بیاورد و قلبی درد بگیرد. نگران دردهای من هم نشوید. قانونم این است که هر وقت جایی درد میگیرد، میگویم: «پس معلوم شد چنین عضوی هم دارم و بعد بیخیال.» رابعه عدویه میگفت: «الهی، نان دادی، خورش باید؛ تن دادی، درد باید!» اکنون هم درد وطن دویده به جان و رگ تنم. درد بزرگتر، درد آن بیدردانی است که شریک خون این بیگناهان هستند. از بیبی نتانیاهو و عموترامپشان دعوت کردند بیایند و آنها آمدند با گل و گلاب والبته چند تایی هم موشک و بمب فسفری با آبشار ترکش و چندهزار کشته. چشمشان روشن!
شنیدهام برخی پشیمان شدهاند ، امیدوارم جبران هم بکنند؛ اما آنها که هنوز بر همان مواضعاند، چه؟ ایرانی نیستند؟ در این آب و خاک پرورده نشدهاند؟ با مالیات گرفته شده از پدر و مادر همین کودکان مینابی، به مدرسه و بیمارستان و مراکز دولتی نرفتهاند؟ در خلوت خود، میتوانند به آینه بنگرند؟ آیا لکههای خون را بر دستشان نمیبینند؟ در گناه، حتی اگر به دل موافق بوده باشند، شریک جرماند، تا چه رسد به گفتار و کردار. در زیارت وارث، به امامحسین(ع) میگوییم: دورباشِ رحمت خدا بر آنان که تو را کشتند، و بر آنان که به تو ستم کردند، و بر آنان که این قضیه را شنیدند و خشنود شدند؛ بر هر سه گروه، لعنت باد!
هر که راضی شود به بدکردن
لعنتش طوق گشت در گردن
اینها را نوشتم، اما راستش دلم میخواهد یکی پیدا شود و این نوار را از پشت بلندگو پخش کند و بنشینم زار بزنم:
میگذرد کاروان، روی گل ارغوان
قافلهسالار آن، سرو شهید جوان
در غم این عاشفان، چشم فلک خونفشان
داغ جدایی به دل، آتش حسرت نهان...
دستفروشان
امشب «پرچم حزبالله» به مجموعه برخی پرچمفروشیها اضافه شده است. نیز پرچم ایرانی با تصویر آیتالله خامنهای پدر و پسر. کنارتر فروشندهای عروسک کوچک و لامپ رنگی آورده، به اضافه شارژرها. اجناس دیگر هم عرضه شده، اما فقط چیزهای تازه را مینویسم. کالاهای دیگر قبلا ذکرشان گذشته است. وقتی به میدان میرسم، گروه سرود لبنانی روی صحنه میآیند. کنار چادر «یا رقیه بنت الحسین(ع)» که عمدتاً دوستان مسجدی هستند، «خیمهگاه شهدای جهاد کشاورزی» بر پا شده است.
امروز شهیدتنگسیری را در آبادان و شهید عبدالرحیم موسوی را در قم تشییع کردهاند. سرلشکر موسوی با فرماندهان دیگر در همان روز اول شهید شد و اینکه تشییعش تا امروز طول کشیده، برای آن است که شنیدهام اجزایی از پیکرش پیدا نکردند و با آزمایش «دی.ان.ای»،چیزهایی معلوم نیست در چه اندازه، به دست آوردهاند و با تأخیر یکماهه تشییع کرده اند. رحمه الله علیه. یکی اینگونه فدای مردم میشود و یکی آنگونه مردم را فدای خودش میکند. بر هر دو میگذرد این جهان سستنهاد. مرد لبنانی که پشت بلندگو آمده، میگوید:
ـ سلامٌ علیکم یا اشرفَ الناس! (درود بر شما ای برترین مردمان، یعنی ایرانیها).
مردم جواب میدهند: لبیک یا نصرالله!
میگوید: لبیک یا ثارالله! لبیک یا بن الزهرا!
یکی آرم جمهوری اسلامی را روی ماکت چوبی بزرگ بر فراز دستهای گذاشته است. مردی به عربی دارد در ستایش حزبالله حرف میزند و چه تند و مسلط. تازه متوجه تصویر اصلی ساختمان جهاد سازندگی شدم، همانی که نبش کارگر و میدان است:ناو دنا با نظامیان سفیدپوش در حالی که کلاه از سر برداشتهاند و جلویش مردم پرچم به دست که نسبت به آنها ابراز احساسات میکنند. یکییکی نگاهشان میکنم و میشمارم: ۳۲ مرد جوان که برخیشان خیلی جوان هستند، بخشی از ۱۰۴ شهید ناو. عکس واقعی به نظر میرسد و همه مرتب و شاد و خندان. گوشه تصویر نیز بزرگ نوشته شده است: دریادلان در یاد ایران جاوداناند. امشبم تا اینجا به عکس گذشت. گردش روزگار برعکس است!
حالا «بت مَلوخ» با آرم اسرائیل که روی وانتی گذاشتهاند، از طرف خیابان انقلاب وارد میدان میشود. گاو شاخداری است و عروسک دختری در دست دارد. در چشمانش لامپ سرخ گذاشتهاند که چون به باتری وصل است، روشن است. آنطور که یادم میآید، در عهد باستان برخی اقوام سامی معتقد به ایزدی بودند که صاحب دوزخ بود و قربانی ذبحکردنی تقدیمش میکردند و چه بهتر از کودکان بیگناه؟ در چند جای تورات و ملحقاتش به او اشاره شده و یهودیان را از چنان کاری برحذر داشته و همین نهی نشان میدهد که چنین اعمالی در میانشان بیرواج هم نبود. «ملوخ» در متون دیگر به صورت «مولَک» و «مالک» درآمده و قرآن از او به عنوان فرشته موکل بر جهنم یاد میکند.
حدس میزنم آوردن چنین موجودی در میدان، برای نشان دادن پیشینة مذهبی سران جنایتکار آمریکا و اسرائیل باشد در توجیه شهادت کودکان مینابی در روز نخست جنگ؛ زیرا گفتهاند لازمه انجام کارهای موفق بزرگ در شیطانپرستی نوظهور جزیره اپستین، تقدیم خونبار کودکان به اوست که گاه تا حد خوردنشان هم پیش میروند. بعدها این حقایق رو خواهد شد. به هر حال اینان با چنین عقاید و اعمالی، دیگر یهودی یا مسیحی متدین نیستند و از شریعت کلیمی و دیانت مسیحی سر پیچیدهاند و رسماً مشرک شدهاند؛ بنابراین کارهایشان را نباید به پای یهودیت و مسیحیت اصیل نوشت.
میهمان ویژه
میهمان ویژه امشب، مجروح پیجری از حزبالله لبنان است و غلط نکنم، مجری است که بعد از توضیحاتی، میگوید: «زخم برای مرد زیبایی است!» خدا نصیب دشمنان کند. ما را همان زخم درون کافی است. مرد لبنانی که عینک زده، میگوید:
ـ السلامُ عَلی الرّوح القائد العظیم، شهید الاُمَم، و قائد العرب و العجم، السید علی الخامنهای. (مردم صلوات میفرستند). والسلام عَلی ولیّ الشّجاع و القائد المُطاع، آیتالله السید مجتبی الحسینی الخامنهای (درود بر رهبر شجاع و پیشوای فرمانده، ... باز صلوات میفرستند و او ادامه میدهد: الذینَ آمَنوا یُقاتلون فی سبیل الله والذین کَفَرُوا یُقاتِلونَ فی سَبیلِ الطّاغوت فَقاتلوا أولیاء الشّیطان انّ کیدَ الشیطان کانَ ضعیفا (کسانی که ایمان آوردهاند، در راه خدا میرزمند. و کسانی که کافر شدهاند، در راه طاغوت میجنگند. پس با یاران شیطان بجنگید که نیرنگ شیطان ضعیف است). الامریکا الطاغوت و الشیطان الاکبر، و اسرائیل غدۀ السّرطانی... «اولیای خدا» در جمهوری اسلامی ایران، حزبالله لبنان، انصارالله یمن و حَشدُ الشّعبی عراق تجلی کرده است؛ کسانی که قسم خوردهاند نگذارند آمریکا و اسرائیل بر مؤمنان تسلط یابند. ما در برابرشان زانو نمیزنیم. با شجاعت علی، حسین و عباس با آنها میجنگیم. ایّها الشَّعب المؤمن الایرانی و المقاوم و قیادۀ الرّشیده و العزیزه، قادرٌ عَلی یذل الاعداء...
یکدفعه نگاهم به دخترکی در کالسکه افتاد؛ با همه خردسالی، چنان عمیق نگاه میکند که انگار دارد به بحثی فلسفی گوش میدهد. واقعاً در فکرشان چه میگذرد؟ برادرزادهام خیلی کوچک بود و شاید چند بار پرسیدم: «تو واقعاً میفهمی؟» یک بار دیگر طاقت نیاورد، گفت: «نه، فقط تو میفهمی!» فبُهتَ الذی کفَر. دختری بسیار کوچک نیز با سرهمی صورتی کمرنگ و پررنگ دور مادر چادریاش میچرخد و نگاهش که به مردم میافتد، میخندد و میایستد. جرأت ندارم بپرسم: تو چه میفهمی؟ چیزی میفهمد که اینجور عمیق در فکر فرو رفته. حالا چه بفهمند چه نفهمند، مرا که از گوش دادن و نوشتن انداختند. سخنران میگوید:
ـ انّ الشّعوب الایرانی و لبنانی اعظم جوابٌ فی مقابل اسرائیل و آمریکا...: و برای استکبار سر خم نمیکنیم، حضور شما در میدان، بزرگترین سیلی به صورت دشمن است.
ما را به مرگ تهدید میکنند، حرف ما همان فرمایش امام زینالعابدین است که: «آیا ما را به قتل تهدید میکنید؟ شهادت افتخار ماست.» (مترجم ترجمه میکند). پیام از تهران به بیروت، بغداد، صنعاء و قدس این است: هیهات منّا الذله. از اینجا به ولی امر مسلمین و نایب امام مهدی(عج) میگوییم: انّا لکَ الجنود المُجَنّده، لبیک یا خامنهای!
مجری: مرگ بر اسرائیل!
مردم پرشور جواب میدهند.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟