محمد رضا حیدر زاده
فقط آدمهای باشعور میفهمن که دستدوم هر چیزی بهتر از دستاول همون چیزه. هر چیزی که فکرش رو بکنی. از یه گلدون بگیر تا یه چپق، یه پالتو، صندلی، رفیق، نگاه، بارون، عطر، منظره، ستاره، هر چیزی. وقتی میگم هر چیزی، حتی شامل اردیبهشت هم میشه. به خدا. حتی اون.
اگه یه آدم احمق جرأت کنه از من بپرسه اردیبهشت دستدوم دیگه چیه و به چه دردی میخوره، من که لال نیستم، بلدم چهجوری حالیش کنم. اینجوری بگم؛ دست دو اصلاً یه چیز دیگهست. یه اقیانوس تجربه پشت این یه جمله کوتاهه. الکی و خرکی انکار نکن. فکر کن. اصلاً برو توی لاک خودت.عقلت رو به کار بنداز. یه خُرده فکر کنی، تو هم میفهمی که دستدوم یه چیز دیگه ست....
***
مجموعه داستان «آبیِ کمجان» نوشته محمدعلی دستمالی، توسط انتشارات ققنوس به بازار کتاب آمده است.این کتاب سومین مجموعه داستانی است که از این نویسنده منتشر می شود. دستمالی پیش از این، دو مجموعه داستان «اسبی برای مردن» و «تبعید به بالکن ها» را منتشر کرده است. کتاب «آبی کم جان» دربرگیرنده ۹ داستان کوتاه شامل: نیشابور که دریا ندارد، کات به چشمان اسب، دندان حضرت اشرف، پچ پچ با دلبر تک سیلابی، باغ یشمی، آبی کم جان، محاکات یک فراری، چشمه را چرا می بری؟، و دست دوم است.
داستان ها روایت های مختلفی دارند که بیانگر تلاش نویسنده برای ارائه تجربیات جدیدند. داستان«نیشابور که دریا ندارد»،مقام نخست جایزه ادبی فرشته را برای نویسنده به ارمغان آورد و داستان «دندان حضرت اشرف» هم رتبه دوم جایزه صادق هدایت را کسب کرده است.
«محمدعلی دستمالی» متولد ۱۳۵۶ بوده وعلاوه بر ادبیات، در روزنامهها با نوشتن و تحلیل سیاسی و تحولات روابط بینالملل، به عنوان یک روزنامه نگار، خود را مطرح کرده است.
**
دربخشی دیگر از کتاب«آبی کم جان» میخوانیم:
پدربزرگ، قبل از مرگ، در جمعهای خانوادگی گفته بود: «آقاجان! تلگراف محرمانه زده بودن به مرحوم کلنل پسیان. خب ... کلنل هم به هر کسی اعتماد نمیکرد. من همیشه دست راستش بودم. دوتامون از اون مرتیکه قوام بدمون میاومد. والی ظالمی بود. به حساب الآن استاندار بود. آقاجان! یک دریا ثروت جمع کرده بود. یک دریا. دیدم صورت کلنل با خوندن کاغذ تلگراف بشاش شد. پرسیدم: کلنل خبر خوشیه؟ گفت: نخستوزیر دستور داده والی رو کتبسته بفرستیم پایتخت.
آقاجان! دیگه من منتظر دستور نشدم. کلنل اصلاً عادت نداشت به من دستور بده. همیشه میگفت: این آدم بهظاهر ژاندارمه ولی جنمش از سروان هم بیشتره. آقاجان! رفتیم جلو عمارت والی. گرفتیم کتبسته بردیمش پاسگاه. قوام همهش فحش میداد. یه فرمانده یاور بیعرضه داشتیم. جرئت نداشت چیزی بگه. ولی من رفتم جلو نعره کشیدم. گفتم: مرتیکه فکر کردهای کی هستی؟ با این کف دستی که اندازه یه پاروی کوچیکه، اول یه سیلی زدم. بعد با مشت، طوری زدم توی فک قوام که دندون طلاش شکست افتاد روی زمین. ..
شما چه نظری دارید؟