دفاع مقدس در شعر زنان
خاک آزادگان
سپیده کاشانی
به خون گر کشی خاک من، دشمن من
بجوشد گل اندر گل از گلشن من
تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی
جدا سازی ای خصم، سر از تن من
کجا میتوانـی ز قلبـم ربایی
تو عشق میان من و میهن من؟
من ایـرانی ام، آرمانم شـهادت
تجلی هستی است جان کندن من
مپندار این شعـله افسرده گردد
که بعد از من افروزد از مدفن من
نه تسلیم و سازش، نه تکریم و خواهش
بتازد به نیرنگ تو، توسن من
کنون رود خلق است، دریای جوشان
همه خوشة خشم شد خرمن من
من آزاده از خاک آزادگانـم
گل صبر میپـرورد دامن من
جز از جام توحید هرگز ننوشم
زنی گر به تیغ ستم، گردن من
تربت ایران
سیمیندخت وحیدی
طلایهدار طلوعم، ستاره سَـحرم
تلاوت سخن فتح و آیت ظفـرم
چه غم ز خون خود ار خاک، لالهزار کنم؟
سپاه کفر، بر آنم که تار و مار کنم
قسم به پاکی روح و زلال اشک ترت
که ره به جانب الله میبرد پسرت
درود بر تو که شیـر تو شیرپرور شد
فروغ مِهر تو، گرمی گرفت و آذر شد
قسم به خشم تو، ای آذرخشِ آتش سوز
که شب هلاک کنم در میان سنگر روز
شهید گر شوم، از خون مشوی پیرهنم
بپاش تربت ایـران به زخمهای تنم
مریز اشک و مکن ناله در شهادت من
که مرگ سرخ بوَد لحظة ولادت من
جهاد پاک تو صبر است، مادر خوبم!
تو سرفراز بمان، ای بزرگ محبوبم!
بدان که رحمت حق بر تو آن زمان بارد
که دشمنت نتواند حقـیر بشمارد
بهوش باش و در این رزمگه مشو خاموش
رسالت من، از این پس، تو میکشی بر دوش
من از تو هستم و در من هر آنچه هست، تویی
تو از خدایی و پیروزِ بیشکست تویی
هویزه
سیمین بهبهانی
«حمید آزاد شد، هویزه آزاد شد...»
نوشتهها جان گرفت، خطوط فریاد شد
خطوط، در چشم من، چو موج لغزنده بود
«هویزه آزاد شد، حمید آزاد شد...»
جوانی آنجا رسید، نهال دیروز ما
که سرو شد، قد کشید، که شاخ شمشاد شد
خطوط لغزنده بود، جوان چو آهن، چو کوه
گذشت مریخوار، خطوط پولاد شد...
هزار سیلابِ خون، چو رود کارون گذشت
مگو چه هنگامه بود؟ بگو چه بیداد شد...
وطن! چه سرها به خاک، فتاد تا کار تو
ز سر به سامان رسید، ز نو به بنیاد شد
خطوط با سایهها، نشست در اشک من
«حمید آزاد شد، هویزه آزاد شد...»
مفقودالاثر
پروانه نجاتی
مسافران همه برگشـتهاند، الاّ تو
سُرور صبح ظفر گشتهاند، الاّ تو
رسیده منتظران را نویـد، الاّ من
مسافر همه از ره رسید، الاّ من
همه شریک غم خواهرند، الاّ تو
عصای دست و دل مادرند، الاّ تو
همه به خواب شب آلودهاند، الاّ تو
و در خیال خود آسودهاند، الاّ تو
کسی قـرار دل من نبـود، الاّ تو
کسی بهـار دل من نبـود، الاّ تو
همه به خواب تو را دیدهاند، الاّ من
گلی ز خندة تو چیدهاند، الاّ من
«ز دیده رفته» ز دل رفتنی است، الاّ تو
که یاد هیچ کسی تازه نیست، الاّ تو
تو را ز یاد، همه بـردهاند، الا ّ من
به قابِ خاطره بسپردهاند، الاّ من
ز رفتگان، همه پیکی رسید، الاّ تو
به بازگشتِ همه هست امید، الاّ تو
به پلکهای همه شب دمید، الاّ تو
مسافرِ همه از ره رسـید، الاّ من
شما چه نظری دارید؟