حمید یزدان پرست
مداح همچنان میخواند:
ـ اینجا ایرانه، اینجا مقدسه/ تکلیف مشخصه
اینجا خدا بسه/ شد زنگ مدرسه/ اینجا ایرانه
جمهوری اسلامی ایران حرم ماست.
مردم جواب میدهند: جمهوری اسلامی ایران حرم ماست.
از وقتی که گفته شد: «آتشبس لغو شده است»، مردم جان گرفتهاند! کی باورش میشود؟ ولی من باید بنویسم و مینویسم. امشب چه خبر است.
یک مرد این نوشته را دست گرفته است:
ـ همه از جنگ میترسند، ما از مذاکره و تضمین و سازشگر
«مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر!» حاج محمدرضا طاهری خیلی خوب جمع را مدیریت میکند و جلوی شعارهای متفرقه را میگیرد و اختلافافکنی را به دشمنان دوستنما منسوب میکند و مخالفان را ساکت میکند: «میداندار میدان انقلاب نه، میدان به وسعت انقلاب! برای سلامتی مردان دیپلماسی ما بلند صلوات بفرستید.» مردم صلوات میفرستند.
کمرم خیلی درد گرفته و فشردگی جمعیت، پیش و پسرفتن را دشوار کرده، باید یک جا بایستم و این برای پا و کمر خوب نیست. در راه هم که بنویسم، خطم میشود علَماجنه. مجری میگوید: «حاجآقا قمی ـ رئیس سازمان تبلیغات اسلامی ـ آمده به شما خداقوت بگوید.»
او که شیخ میانسالی است، میگوید:
ـ از شبی که استغاثه به برنامهتان اضافه شده، فتوحات ما چندبرابر شده است. مبارزه مهمی پیش روی ماست.
نتانیاهو گفته: «ما کار زیادی با ایران داریم»، ما بیشتر! حالا حالاها کار داریم. آقا فرمود: «دعا اکسیر اعظم است.» آقا سیدمجید! هر شب این مردم برایت دعا میکنند. او گفته: «امشب چنان میزنیم که یادگار بماند.» ممکن است جنگ به تشخیص رهبر، مرحله به مرحله پیش برود. جنگ تمام نشده. رهبری را از دست دادهایم که مردم حالا حالاها صحنه را ترک نخواهند کرد. (زن خبرنگار رفته بالا و گزارش میدهد). مردم ما عاطفی هستند. اربعین را ببینید، ۴۰ روز است، رهبرمان را از دست دادهایم، رهبرا، ما راه تو را تنها نمیگذاریم؛ اما دلمان برایت تنگ شده (مردم میگریند).
فردا اربعین رهبر است، عزاداری مردم را میبینید. از میدان جمهوری تا منزل رهبر، این غم به حماسهای تبدیل میشود که رضایت شهید را جلب کند تا این نهضت به رهبر اصلی برسد...
در این هنگام مرد نابینایی عصازنان در میان جمعیت میآید و راه را درست نمییابد. کسی به کمکش میرود. اینجا نابینا و ۲۰۰، ۳۰۰ متر دورتر، عدهای ناشنوا و چقدر ویلچرنشین، بدون پا یا فلج در میدان حاضر شدهاند. همه احساس خطر کردهاند و برای دفاع از کشورشان آمدهاند؛ در حالی که مطابق نص صریح قرآن، بار مسئولیت از دوش اینان برداشته شده است: «لَیسَ عَلَی الأَعمی حَرَجٌ و لا عَلی الأَعرَجِ حَرَجٌ و لا عَلَی المَریضِ حَرَج: بر نابینا، لنگ و بر بیمار گناهی نیست که در جهاد شرکت نکنند» (فتح، ۱۷). «لَیسَ عَلَی الضُّعَفاءِ و لا عَلَی المَرضی و لا عَلَی الذینَ لا یَجِدونَ ما یُنفِقونَ حَرَجٌ إذا نَصَحُوا لِلهِ و رسولِهِ ما عَلَی المُحسنینَ مِن سَبیل: بر ضعیفان و بیماران و آنها که وسیلهای برای انفاق در راه جهاد ندارند، ایرادی نیست که در میدان شرکت نکنند هر گاه برای خدا و رسولش خیرخواهی کنند، زیرا بر نیکوکاران راه مؤاخذه نیست» (توبه، ۹۱). این بدان خاطر است که خداوند از میزان توانایی افراد آگاه است و «لا یُکَلّفُ الله نَفساً إلا وُسعَها: خدا هیچ کس را جز به مقدار طاقتش تکلیف نمیکند (بقره، ۲۸۶). با این حال مردی را به گمانم هر شب دیدهام که با فرزند ۲۵ ـ ۲۶ سالهاش میآید. طفلک مثل یک تکه گوشت روی ویلچر افتاده، با نگاهی که هیچ عمقی ندارد و حرف نمیتواند بزند.
چند نفر هم با یک پا عصازنان حرکت میکنند. حضور اینها حجت را بر افراد صحیح و سالم تمام میکند و راه عذر را میبندد.
دیگر نمیتوانم بایستم. «نفس اندر شمار آید که ناید!» از خیابان کارگر بالا میروم، ماشاءالله چه جمعیتی روی موکت جا گرفتهاند. زنها تقریباً تا عطاری کیمیا برای نماز استغاثه نشستهاند. دعای گوشهنشینان بلا بگرداند. تازه عدهای دارند از بالا میآیند. خوش آمدید ای یاران!
پنجشنبه، ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
امروز چهلم شهداست آیت الله سید مجتبی خامنه ای رهبر انقلاب به همین مناسبت، اطلاعیهای داده که در بخشی از آن آمده است: «چهل شب و روز است که خداوند پیشوای این امت را به میقات خود فراخوانده؛ اما این بار برخلاف آنچه در عصر کلیمالله رخ داد، اصحاب رهبر شهید و امت او برای اقامه حق و مقابله با باطل، مبعوث شدند و چون کوههای استوار در برابر سامری و گوسالهاش ایستادگی کرده و همچون گدازههای آتشین بر سر متجاوزان و فرعونیان فرود آمدند. چهل روز و شب است که فرزندان غیور خمینی کبیر و خامنهای شهید در میدانها و خیابانها و سنگرهای رزم حاضر هستند و علیرغم لطمات و خسارتهای هجوم وحشیانه دشمن، جنگ تحمیلی سوم را به صحنه حماسه دفاع مقدس سوم تبدیل کردهاند. ملت ایران از این داغ، حماسه و از رثاء، رجز ساخت. و همه اینها دشمن را به حیرت و استیصال انداخته و آزادگان جهان را به تحسین واداشته است...»
این را هم من اضافه کنم که تا به حال نزدیک ۹میلیون نفر برای دفاع از کشور ثبتنام کردهاند، با نام «جانفدای ایران». بعد منی که اینقدر دم از ایران زدهام و چند جلد کتاب درباره ایران نوشتهام، چون موبایل ندارم، نمیتوانم ثبتنام کنم! گفتهاند دستههای عزادار میتوانند به صورت شبانهروزی به سمت بیت رهبری بروند. من و خواهرم که سالهاست سردرد و کمردرد شدید و تقریباً پیوسته دارد، میرویم طرف میدان انقلاب. هیچ ماشینی نیست و برای او دشوار است که پیاده تا خیابان جمهوری بیاید؛ ولی چه چاره کنیم؟ سیل جمعیت است که از کارگر شمالی روانه شده و کاش دوربینهای صداوسیما یا رسانههای دیگر در این نواحی نیز مستقر بودند و نشان میدادند که چگونه جمعیت از جاهای مختلف میآید.
در میدان غوغاست و خواهرم محلی را نشان میدهد که لحظاتی قبل از رسیدن او، مورد هجوم دشمن قرار گرفت و دو ماشین مچاله شد. شیشههای ساختمان کناری شکسته. نزدیک «درمانگاه اسفند» که یک بار قبل از انقلاب رفتیم آنجا، در چند قدمی کارگر جنوبی. انگار عدهای میدان را به صورت پاتوق درآوردهاند و در هیچ حالتی، از آن جنب نمیخورند.
هجوم خاطرات
شلوغی میدان در روز، خاطرات تلخ روزهای اول را برایم تداعی میکند؛ روزهای کمجمعیت اولیه که ناچار عدهای تقریباً تماموقت میماندند، بدون بلندگو، بدون مجری، بدون پرچمهای متعدد، بدون مدیریت؛ این جوان میآمد شعار میداد و دیگران جواب میدادند؛ خسته میشد، آن مرد خوشروی میانسال که پرچم فلسطین بر دوش میانداخت و دوست داشت تا وسط خیابان برود و من به اصرار میکشیدمش به طرف جمع تا با صدای بلندش شعار دهد و دیگران جواب بدهند. زیر ۵۰ نفر بودیم و بهتدریج اضافه میشدند.
نوعی سردرگمی حاکم بود و حالا که چهل روز گذشته، جرأت میکنم بگویم: عدهای که هنوز مخالف بودند، عده زیادی هم از همان روز اول راهی شهرستانها شدند، و شاید عدهای نیز کار را تمامشده میدیدند و نمیخواستند آیندهشان را به خطر بیندازند: «مُذبذبینَ بینَ ذلک لا الی هؤلاء و لا الی هؤلاء: میان کفر و ایمان سرگردانند، نه با مؤمناناند و نه با کافران»؛ اما عدهای دیگر قید همه چیز را زده بودند: آن پیرمرد استخوانی که بارانی میپوشید و زیر آفتاب، به نرده تکیه میداد و میگفت در زمان جنگ تحمیلی رزمنده بود؛ آن جوان کُرد شافعی موفرفری که سربند داشت: «انّا علی العهد» و میگفت: «حاجی، برای ناموس مان باید از مملکت دفاع کنیم.»
جوری از مملکت صحبت میکرد که انگار آن رگ مادیاش از پس قرنها به جوش آمده است و احساس میکرد چونان سرداران دیااکو و فَرورتیش باید از کشورش حمایت کند و من یاد همکلاسم در دانشگاه افتادم: کُرد بود و اهل شیروانچرداول و البته انقلابی. وقتی با هم صمیمی شدیم، گفت: «من شاهزاده هستم.» فکر کردم از نوادگان فتحعلیشاه باشد یا ناصرالدین شاه؛ پرسیدم، گفت: «دیااکو!» خندهام گرفت، بنیانگذار سلسله ماد را میگفت در سههزاره قبل؛ ولی جدی بود و توضیح داد که چگونه ایلشان منشعب میشود و در وقت خطر، باز همه یکی میشوند. این جوان کُردِ میدان انقلاب نیز صاحب مملکت بود، گرچه اکنون کارگری میکرد. مادر در خانه چه میکند؟ پختوپز، رُفتوروب، شستشو، بچهداری، پذیرایی، برای همین میشود کدبانو. صاحبخانه واقعی اینگونه رفتار میکند و نیازی نیست کسی یادش داده باشد. در رگ و ریشهاش راه یافته است.
یک بار خانم توران شهریاری حقوقدان که بعد از دقیقی توسی، مهمترین شاعر زرتشتی ایران است، از فرایند مجوز گرفتن از وزارت ارشاد گفت که ما اقلیتها چنین، ما اقلیتها چنان؛ تاب نیاوردم، گفتم: «شما زرتشتیها صاحبخانهاید؛ چرا اینقدر اقلیت اقلیت میکنید؟» ناله و خنده محجوبی کرد و گفت: «ای آقای فلانی، ما صاحبخانهای هستیم که در اتاق سرایداری زندگی میکنیم!» آتش گرفتم. دیوانش پر است از اشعار میهنی. اسمش توران بود و خواب و خوراکش ایران. چند سال پیش به رحمت خدا رفت. این جوان کرد یاد او را برایم زنده کرد.
و باز یاد آن مرد افتادم که تا چند قطره باران میآمد، با چشمان گردشده از شگفتی، داد میکشید: «آسمان هم برای رهبر گریه میکند!» و این را بارها فریاد می زد.
و یاد آن روز عصر که عدهای پول گذاشتند برای خرید ماژیک و مقوا و یکی پیدا شد که مثلا خوشنویسی کند. هر کس میتوانست شعارش را بنویسد، جوان هیکلمندی فکر کرد و کرد و بالاخره این شعار را ساخت: «نفس زکیّه شد شهید/ به دست فرعون جدید» و داد روی مقوا نوشتند، اما نگرفت. منظورش رهبر انقلاب بود.
و یاد آن چند زن بیحجاب که دورتر از جمع ما میایستادند و شعار میدادند و عکس رهبر در دستشان بود و یکی از آنها که نیمچه چفیهای هم داشت، پیوسته سلام نظامی به ماشینها میداد. خستگی سرش نمیشد.
یاد آن دختر دهسالة اسکیتسوار که چفیه بر سر میانداخت و هی میرفت و میآمد. بعد هم پرچم ایران را در دست گرفت و عکس رهبر را.
و آن زن چادری سالمند که میگفت تک و تنها از ساعت ۸ صبح میآید و آقا را در خواب دیده بود که زیارت جامعه کبیره به او داده است. لهجه اصفهانی داشت و آخرسر با مادر و دختری چادری حرفش شد که در آن موقعیت میخواستند بیحجابها را هدایت کنند و هر چه میگفتیم الان وقتش نیست، به هیچ صراطی مستقیم نبودند. این زن با دختر بگومگو کرد و یکدفعه گفت: «چقدر هم بیریختی!» طفلک جا خورد، گفت: «تو خیلی خوشگلی؟» دلم برایش سوخت؛ گفتم: «خانم، این چه حرفی است؟ گناه دارد!» ولی اثر نداشت و فهمیدم برای زنها در هر حالتی، زیبایی چقدر مهم است.
ماه رمضان بود و از صبح میرفتیم تا دمدمای اذان ظهر؛ گاه همانجا در خیابان روی موکت نماز جماعت میخواندیم، چه روحانی پیدا میکردیم و چه نمیکردیم؛ ماشینها نیز از کنارمان رد میشدند و من بیشتر میرفتم مسجد امیرالمؤمنین(ع).
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟