پاییز می رسد که مرا مبتلا کند...

علیرضا بدیع

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ
او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند،
شاید اثر کند و خداوند فصل ها،
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

از روایت های چای سرد!

بهروز قزلباش

حرف می زد چای سرد از دور گرداگرد فنجانی
چشم هایت سرمه می گفت از گلوهای زمستانی
روزها از برف سنگین زیر بار خستگی ها گم
آسمان از گنبد بیهودگی های چراغانی
برگ ها از رنگ های تازه در ترکیب های نو
غنچه ای از آرزوهای پریشان درگریبانی
قصه ها در قصه ها می شد روایت تا سحر بی تو
ناله ها در ناله ها پیچیده بودند از نیستانی
یک نفر دیوانه آوازهای باد و شن بود و...
محملی افتاد بود از عشق لیلی در بیابانی
تو نبودی، من ولی هشیار بودم،گوش می دادم
حرف می زد چای سرد از دور گرداگرد فنجانی
چای سرد افسوس می خورد از صدای رد پایی که...
این که تصویر نگاهی توی فنجان بود و مژگانی
رنگ زد شب را به گیسوی پریشان حالی‌ات دریا
چشم هایت سرمه می گفت از گلوهای زمستانی
یک نفر در آینه یا خود سخن می گفت از چشمت
یک نفر از آینه پرسید آیا باز حیرانی
تو از این درماندگی هایی که من دارم چه می خوانی
از روایت های چای سرد در فنجان چه می دانی

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی