آیتاللهالعظمیجوادیآملی
همگی نیازمند راهنمایی و به کاربستن دستورالعمل های اخلاقی هستیم. در این نوشتار به برخی موارد اشاره می شود.
***
رژیم ربانی مردمی
باید کوشید رژیم ربانی، الهی استوار گردد. ربانی بودن، به این معناست که انسان، خود را نبیند، بلکه منسوب به آن بداند و رب خود را که خداست، ببیند و نه تنها او را ببیند، بلکه «ذاتاً»، «وصفاً» و «فعلا» به خدای خود مرتبط باشد. باید راه ربانی شدن را بررسی کرد. قرآن کریم میفرماید: «کونوا ربّانیینَ بما کُنتم تَعلمونَ الکتاب و بما کُنتم تَدرُسون: به سبب آنکه کتاب [آسمانی] تعلیم می دادید و از آن روی که درس می خواندید، عالمان دین باشید» (آل عمران، ۷۹) .
از آنجا که در این آیه شریفه، فعل به صورت ماضی استمراری به کار رفته: «کنتم تعلمون... کنتم تدرسون». معلوم میشود ربانی شدن، استمرار طلب میکند، به این معنا که چندین سال، خوب دانشآموختن و خوب عمل کردن، انسان را ربانی میکند؛ البته کسانی که به این مقام نایل آیند کم هستند.
این لطیفه را میتوان از جمله معروف امیرالمؤمنین(ع) استفاده کرد: «الناس ثلاثۀ: مردم سه دسته اند: فعالمٌ ربّانی و مُتعلمٌ عَلی سبیل نَجاۀ و هَمَج رَعاع: دانشمند ربانی، علم جویی که در راه رستگاری است و مگسان ریز فرومایه؛ إتباع کل ناعق: که دنبال هر صدایی می دوند، یَمیلونَ معَ کل ریح: با هر بادی حرکت می کنند» (نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷). در این عبارت، «عالم ربانی» و «متعلم علی سبیل نجاۀ» به صورت مفرد، ولی «همج رعاع» به صورت جمع ذکر شده که ناظر به اقلیت گروه اول و دوم و اکثریت گروه سوم است.
خودبینی یا خدابینی؟
انسان بر سر دوراهی قرار دارد: یا حقیقتخود را مییابد و بر کمال آن میافزاید؛ یا آن را گم می کند و سرمایه را از دست میدهد. کمال در این است که خود را به «اصل» برساند و رسیدن به اصل خود، که کمال اوستبا خودبینی جمع نمیشود و از این جهت از کمال انسانی به «مقام فنا» یاد میکنند؛ پس کسی که خود را نبیند و به فکر خود نباشد و اصل خود را شناسایی کند و مطیع او باشد به کمال میرسد.
این مرحله، بحث اخلاقی روشنی دارد که خودبینی با کمال، سازگار نیست؛ اما مهم این نیست که انسان «خودبین» نباشد؛ مهم این است که انسان «خدابین» باشد؛ زیرا خود بینی مانع، ولی خدابینی، شرط رسیدن به کمال است و بین این دو مطلب، فرق بسیار است. اگر گفتیم: «باید از خودبینی نجات پیدا کنیم چون مانع کمال است»، بحثی اخلاقی است. در این صورت حداکثر این است که انسان، متواضع و خدمتگزار باشد و بکوشد که از جهنم برهد و به بهشتبرسد؛ ولی اگر گفتیم: «خود بینی مانع کمال و خدابینی شرط آن است»، بحث صبغه عرفانی مییابد؛ بنابراین «کامل» کسی نیست که خود را نبیند، بلکه کسی است که خدا را ببیند؛ یعنی تکبر و مانند آن مانع کمال است و شرط اساسی کمال، خدابینی است.
آثار خدابینی
وقتی خدابینی محور کمال قرار گرفت، انسان سالک نه تنها خود را نمیبیند و به خود اعتماد و اعتنایی ندارد، بلکه به دیگران نیز اعتنا ندارد و علوم، اموال و حتی فضایلی را که فراهم کرده نیز نمیبیند و به آنها اعتماد ندارد؛ زیرا در این دیدگاه وسیع تنها شرط کمال، خدابینی است و خدابینی با غیربینی جمع نمیشود. خدابین مجموعه جهان آفرینش را آیات، ابزار و مظاهر فیض خدا میداند و هر چه یا هر شخصی را که میبیند به عنوان بنده و مجرای فیض خدا میبیند. آنچه شاعر میگوید:
گرچه تیر از کمان همی گذرد
از کماندار بیند اهل خرد
اختصاصی به تیر و کمان و تیراندازی ندارد و این سخن بلند مثال است و بدین معناست که هر کار خیری از کسی به انسان برسد، سالک، خدا را منشا آن اثر و آن شخص را وسیله دانسته، میگوید: «خدا را شکر که به این وسیله، مشکلم را حل کرد» و نمیگوید: «این شخص مشکلم را حل کرد» تا «ملحد» شود و نه میگوید: «اول خدا و دوم فلان شخص، مشکلم را حل کرد» تا «مشرک» گردد؛ نه تفکر قارونی دارد تا بگوید: «من خودم زحمت کشیدم و این علم یا مال را فراهم کردم» و نه تفکر قبطی و نبطی که گاهی فرعون و گاهی هامان را مرجع و ملجأ حل مشکلها بداند.
علت اینکه خدابینی، شرط کمال و خودبینی، مانع آن است این است که اگر کسی خودبین نباشد، غیر را میبیند و باز در بین راه میماند؛ ولی اگر خدابین باشد، غیر را نمیبیند. چون خدا هستی کامل و نامتناهی است و علم، قدرت، جود و سخا، حیات و احیا را به طور نامتناهی دارد. پس هر چیزی که در هر گوشه عالم پیدا شود، آیت و علامت افاضه اوست.
چون سراسر جهان آفرینش، فیض خداست، خدابین همه جهان را مجرای فیض خدا می داند و خود را ابزار دستاو مییابد و برای خود، استقلالی قائل نیست؛ بنابراین فانی میشود. «فانی» شدن که یکی از کمالات انسانی است،به معنای نابودشدن نیست، بلکه به معنای ندیدن ماسواست. انسان فانی، نه خود را میبیند و نه غیر خود را، جهان را نیز فانی شده مییابد. وقتی خود را در اختیار خدا قرار داده، از خود خواستهای نداشت، همه شئون او را خدا اداره میکند، و این همان مقام ولایت الهی است که بنده تحت ولایت مولا اداره میشود.
حُمق خودبینی
در آثار ادبی آمده است که انسان احمق از ستایش و مداحی لذت میبرد. پس آن کس که از ستایش لذت میبرد، گرفتار «حُمق» است؛ زیرا ستایش در برابر کمال است و کمال واقعی از آن خداست: «الحمد لله رب العالمین». انسانی که آیینه دار کمال و جمال و جلال حق است، ذاتاً مستحق مدح و ثنا نیست و اگر کسی از مدح و ثنا خوشحال شود، میپندارد این کمال، از آن خود اوست و او سزاوار مدح و ثناست از این رو باد میکند: «احمق را ستایش خوش آید، چون لاشه که در کعبش دمی، فربه نماید» (گلستان) .
برای اینکه پوست گوسفند ذبح شده را آسان تر بکنند، از طریق کعب (نی) در آن میدمند. آنگاه رهگذر ناآگاه، میپندارد گوسفند فربه است! این تمثیل، برداشتی اخلاقی است.
همین مطلب، برداشتی عرفانی نیز دارد؛ میگویند انسان اگر خودبینی را رها و خود را در خدای سبحان فانی کند، مانند گوسفندی است که بمیرد. وقتی گوسفند بمیرد صاحب گوسفند از دم و نفس خود در آن میدمد؛ یعنی تا کنون گوسفند با نفس حیوانی مأنوس بود و با آن دم برمیآورد، ولی اکنون نفس انسانی در آن دمیده شده است. همچنین اگر کسی خود را ببیند، با نفس خودی و انسانی زندگی میکند، ولی اگر به مقام فنا برسد، خود نفسی نمیکشد و فقط با نفس الهی زنده است، کسی که به مقام فنا میرسد، همه کارهایش را خدا اداره میکند.
ولایتخدا و ولایتشیطان
خداوند برخی انسان ها را به حال خود وامیگذارد و بعضی را تحت ولایتشیطان اداره میکند؛ کسی که خدا را ببیند و نفس الهی در او دمیده شود، خداوند خود کارهایش را بر عهده میگیرد و این همان مقام «ولایت» است که خدا ولیّ و مسئول تدبیر و اداره انسان باشد: «الله ولیُ الذین آمنوا».
چنین انسانی در مسیر بد نمیاندیشد و در راه بد، قدم برنمیدارد. این راه، مخصوص انبیا و ائمه (ع) نیست، گرچه آنها راهیان موفق این راهند، بلکه برای شاگردان انبیا و اولیا هم باز است. اثر ولایت خدا که متولی کار انسان است، این است که انسان را از تیرگی ها خارج و به سوی نور میبرد: «یُخرجهم مِن الظلمات الی النور» (بقره، ۲۵۷). چنین انسانی در مسائل علمی، گرفتار تیرگی جهل و در مسائل عملی، گرفتار ظلمت ظلم و ضلالت نمیشود.
ولی اگر کسی خدا را نبیند و خود را ببیند، به ناچار، جهان را هم میبیند و برای آن اصالتی قائل است و معبودش همان زرق و برقی است که برایش فریبا و زیباست. درنتیجه چنین به ناچار خود را گم میکند که از آن به «ضلالت» یاد میشود. ضال یعنی گمشده، کسی که راه را از دست داده است و هرگز به مقصد نمیرسد. انسان گمشده، ابزار دستشیطان است. اهل معرفت و عالمان اخلاق کوشیدهاند تا در چهره مثلهایی بازگو کنند که گم شده، تحت ولایتشیطان است:
۱. مرحوم شیخ بهائی میگوید: مردی که نشانه سجده، همچون دیناری مدور بر پیشانی او نقش بسته بود، بر در بارگاه سلطانی به انتظار «صله» نشسته بود؛ صاحبدلی گفت: «تو که آن سکه را بر پیشانی داری، چرا در آستانه سلطانی؟» زاهد دیگر گفت: «این سکه (داغی که بر پیشانی داشت) قلب و مغشوش است و خریدار ندارد!»
پیشانی امامان(ع) نشانه سجده داشت و اصولا یکی از نقصهای مردم با ایمان این است که پیشانی آنان صاف باشد. در گذشته، صحابه یا مؤمنان به یکدیگر میگفتند: «مالی اراک جلحاء»: چرا پیشانی ات صاف است؟ کنایه از اینکه چرا تنها به نماز واجب اکتفا میکنی و نمازهای نافله نمیخوانی؟ امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: مکروه میدارم که پیشانی آدمی صاف باشد و هیچ گونه اثر سجده بر آن نباشد: «انّی لاکره للرجل أن تری جَبهته جلحاء لیس فیها شئ من اثر السجود».۲ این سکه، سکه مقبول است؛ چون در بازار الهی خریدار دارد، اما آن سکه، مغشوش است و مانند اسکناس جعلی خریدار ندارد.
۲. به ژنده پوشی که لباس مندرسی داشت، گفتند: «آیا این خرقه را نمیفروشی؟» گفت: «این دام من است. اگر آن را بفروشم، به چه وسیله شکار کنم؟» اگر کسی از راه حق گم شود، شیطان او را این چنین میخرد و به دام میاندازد. همان طور که بعضی تنها لباس کهنه و ظرف شکسته میخرند، در بازار انسان فروشی نیز شیطان فقط گمشدهها را میخرد و کاری با انسان های صالح ندارد. چون انسان های صالح او را «رجم» و به سوی او تیراندازی میکنند. نه تنها به زبان میگویند: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم»، بلکه واقعا به سویش تیر می اندازند. هر قطره اشکی که از چشم بنده صالح فرو میریزد، سیلی بنیان کن برای شیطان و شیطنت است، هر قدم خیری که عبد صالح بر میدارد، تیری به سینه و چشم اوست.
۳. وعاظ السلاطین و تحصیل کردههای دربارها مانند انبر آتش بودند که صاحبان زر و زور، به وسیله آنان، آتش را جابجا میکردند .۳
سرانجام خودبینی و خودستایی
خداوند خودستایی را وصف گروهی از اسرائیلی ها دانسته، میفرماید: «الم تر الی الذین یزکون انفسهم بل الله یزکی من یشاء و لا یظلمون فتیلا» (نساء، ۴۹): آیا نمینگرید کسانی را که خودپسند و مغرورند و خویش را میستایند! بلکه خداست که هر کس را بخواهد، پاک می گرداند.
مدح و خودستایی سه حالت دارد: گاهی انسان دروغ میگوید و ادعای بیجایی دارد. درباره چنین کسی فته شده: «هَلک مَن ادّعی و خابَ مَن افتری» (نهجالبلاغه، خطبه ۱۶) گذشته از خودبینی مذموم، سخنش کذب و حرام است؛ اما گاهی سخن و ستایش او کذب نیست؛ یعنی حقیقتاً درجهای علمی یا کمالی عملی دارد؛ اما همین عُجب و غرور، زشت است. خودستایی به این معنا که من این کمال را دارم، تکبر، غرور، عجب است و مذموم.
پینوشتها:
۱. بحار، ج۶۸، ص۳۴۴
۲. کشکول شیخ بهائی، ج۱، ص۴۹۲ و ۳۵۹.
گاهی کسی کمال علمی یا عملی را دارد و ضرورت هم اقتضا میکند که خودرا به داشتن آن معرفی کند که ازباب عجب و خودستایی و خودپسندی نیست، بلکه از باب اتمام حجت و از باب «اما بنعمۀ ربک فحدث» است، چنانکه امیرالمؤمنین (ع) گاهی در نامههایی که برای امویان مینگارد خود را به عظمت معرفی میکند و آنگاه میفرماید: «لولا ما نهیالله عنه من تزکیه المرء نفسه لذکر ذاکر فضائل جمة» (۵۰) اگر خداوند ازخودستایی نهی نکرده بود، فضایل فراوان خود را برمیشمردم. غرض آن که، اگرانسان توفیق خدمتی یافت و آنگاه آن را به رخ دیگران کشید، عمدا سعی خود را هدر داده است و اگر خدا به ما توفیقی داده، علمی آموخته و عملی اندوختهایم باید معتقد باشیم نعمت الهی است و آن را به خدا نسبت بدهیم نه به خود.
خودستایی، کار اسرائیلیها و برخی از ترسایان است که به دروغ گفتند: «نَحنُ ابناءَ الله و اَحبّاؤه» (ما فرزندان خدا و محبوب او هستیم. مائده، ۱۸) یا گفتند: «لن یدخل الجنة الا من کان هودا او نصاری» (بقره، ۱۱۱) بهشت مخصوص یهودی ها یا مسیحیان است که این نیز دروغ است؛ یا گفتند: «لن تَمَسّنا النار الا ایاماً معدودة قل اتخذتم عند الله عهدا » (بقره، ۸۰) ما در قیامت، بیش از چند روز معذب نیستیم. خداوند میفرماید: آیا شما از خداوند عهد و میثاقی گرفتهاید؟ این خودستایی ها برای چیست؟
خودبینی و خودستایی، بسیار زشت است و اگر به صورت بیماری واگیرداری درآید و به جامعه ستایی و گروه ستایی تبدیل گردد، بلای عظیمی میشود و خطر نژاد پرستی مانند نژاد پرستی اسرائیلی ها، را در پی دارد؛ از این رو قرآن و سنت معصومین(ع) خودستایی فردی را تحریم و منع کردهاند تا به نژاد پرستی منجر نشود.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟