حمید یزدان پرست
شنبه، ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
امروز از شدت قلبدرد، در خانه ماندم . ظهری از دوست مسجدی پرسیدم شبها تا کی در میدان میماند، گفت: «تا ساعت ۱۲، عدهای هم تا ساعت ۴ و نیم صبح میمانند.» هوا خیلی سرد است. گفت: «عدهای از شهرستان آمدهاند و شبانهروز در میدان هستند.» طوبی لهم و حُسنَ مآب. حیف که من چنین همتی ندارم و فقط نهیب بیاثر به خود میزنم که: «این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست؟» بعد خودم جواب میدهم: از بهر سایهنشینی و نازپروردگی! یک کتاب خطی داریم که فکر میکنم مال پدربزرگ پدربزرگم باشد و در حاشیهاش نوشته است: «در ساخلوکشی به ایروان نوشته شد.» باید مربوط به جنگ ایران و روس باشد، در عصر فتحعلیشاه که هنوز تفلیس (گرجستان) و ایروان (ارمنستان) جزو ایران بود. نشان میدهد که به جنگ متجاوزان رفته بود. زمان مشروطه، با اینکه میگویند حاکم لاریجان با مستبدان بود، دایی پدرم نمیدانم با چند نفر از آمل آمدند و در تهران چادر زدند. نوه پهلوانش هم اولین شهید طایفه در جنگ تحمیلی هشتساله بود. پدربزرگم که مرد مقدسی بود و سرباز عصر مظفری، شاهنامهخوانی هم میکرد و خدمات پدرم در سطح ملی بود و هنوز مورد استفاده عموم؛ حالا که نوبت من رسیده، اینگونه زه زدهام!
برای سوزاندن دلم این را هم بگویم که در متون کهن نوشتهاند: وقتی ذوالقرنین به ظلمات (نواحی قطبی) رفت، در وادی زبرجد به همراهان گفت: «هر کس بخواهد، از سنگهای اینجا بردارد. آن که بردارد، بعداً پشیمان میشود و آن که برندارد هم بعداً پشیمان خواهد شد!» عدهای تعجب کردند که چطور چنین چیزی ممکن است؟ برخی برداشتند و برخی برنداشتند. به روشنایی که رسیدند، دیدند قطعات زمرد است. آن که برداشته بود، افسوس میخورد چرا کم برداشته و آن که برنداشته بود، حسرت میخورد که چرا برنداشته! حکایت امروز ماست: «جهاد» آمده دم در خانهها؛ آن که در خیابان مانده، در قیامت افسوس میخورد که چرا بیشتر نماند تا از این گنج شایگان توشه بیشتری برای ابدیت بردارد و آن که نیامد یا کم ماند، دریغ میخورد که چرا خودش را بیبهره کرد! تازه گواهی تاریخ ایران نیز هست.
امروز هیأت ایرانی به ریاست قالیباف ـ رئیس مجلس ـ رفتهاند پاکستان. ترامپ باز دروغ میگوید که ایران چنین و چنان شده است. تازه معلوم میشود که «قصه حسنکچل» و دلاوریها و دستاوردهایش در اینجا و آنجا، مصداق خارجی هم داشته است! ۱۸۰ نفر از سرشناسان جهان نامه مشترکی نوشتهاند و بر حقانیت خواستههای ایران صحه گذاشتهاند. رئیسجمهور آلمان که مستعمره آمریکاست، گفته میخواهد به ایران بیاید (البته اگر ارباب بگذارد). امروز وزیر خارجه آلمان هم تماس گرفته و خیلیها در جهان، اسرائیل را به خاطر حمله به لبنان محکوم کردهاند. تا خادم بیرونم نکرده، از مسجد بروم.
۱۶۸ کولهپشتی
بعد از اتمام سرود رسیدم به میدان و جمعیت هنوز خیلی نیست. روی سِن (سکوی سخنرانی، اینها میگویند: اِستیج) تعداد زیادی کولهپشتی بچگانه گذاشتهاند. هیأت ایرانی هم ۱۶۸ کوله به یاد بچههای میناب برده و اسم پروازشان را هم ۱۶۸ گذاشتهاند که میگویند خیلی مؤثر بوده است. من بر آنم که دل سنگ غربیها سختتر از این حرفهاست که چنین وقایعی تأثیر پایداری بر آن بگذارد. اصلا دل افراد غرق دنیا چنین است و برخی واکنشها صرفاً برای مصلحت روزگار است و پز انساندوستی. ذاتشان خبیث است، مثل ورزشهایشان (بوکس، گاوبازی، فوتبال آمریکایی، کشتی کج و...) و مثل تفریحاتشان (گلادیاتوری، تیراندازی به آدمها،...) و مثل تاریخ خونبارشان از وقتی شکل گرفتند، تا حالا.
میگویند صفتی که پنج نسل دوام بیاورد، وارد ژن میشود و اینها تا جدشان «قابیلِ قاتل» همینگونه بودهاند. کافی است به تاریخ روم و یونان نگاه کنیم. اسکندر گُجستک چه کرد که هنوز برای آنان «کبیر» و ستودنی است و اسم نحسش را بر خود میگذارند: الکساندر، الکساندرس، آلخاندرو، آلساندرو، الکسندروس، الکس، الکوسی و... سایر قهرمانانشان هم یکی از دیگری بدتر و خبیثتر، نمونه نهچندان قدیمیاش ناپلئون، چرچیل و در نظر برخیشان هیتلر. صدراعظم آلمان بیخود که نگفته: اسرائیل کثیفکاریهای ما را انجام میدهد! جای شهرداری بودم، این جمله گهربار را بزرگ جلوی سفارت آلمان نصب میکردم تا هر کس رد میشود، بخواند و ببیند خودشان درباره خودشان چه میگویند.
تازه مسیحیت آدمشان کرده و مهر و محبت یادشان داده، ایناند. اگر نگفته بود: «دیگران را همچون خود دوست بدار»؛ «اگر بر گونة راستت زدند، گونه چپت را پیش بیاور»؛ «اگر تو را واداشتند یک میل راه بروی، دو میل راه برو»؛ «خوشا به حال فروتنان، زیرا پادشاهی آسمان از آن ایشان است» و...، چه میکردند؟ اما از طرف دیگر، از پیروان آئینی که مهمترین عمل مذهبیشان در طول هفته، این است که یکشنبه به یکشنبه، کلیسا بروند و خون خدایشان را بنوشند و گوشتش را بیآنکه گاز بزنند، قورت دهند (مراسم عشای ربّانی)، انتظار بیشتری نباید داشت. بردهداری، جنگهای صلیبی، کشتار دهها میلیونی سرخپوستها و راهانداختن دو جنگ جهانی با حدود صد میلیون کشته، نمونهای از مهربانی مسیحیت غربی است.
بوی آسمان
یک هنرمند آمده با سرهمی سفید و اینور و آنور صحنه میرود و درباره میناب حرف میزند. نقشه ایران میآید روی پرده نمایش. او دنبال چیزی میگردد: صدای بچهای میآید، حالا تصویر ۱۶۸ کودک مینابی «به دست ترامپ و نتانیاهو که عدهای وطنفروش صدایشان میزدند، کشته میشوند» و دور و برش تصاویر بچهها. صدای دختر کوچکی میآید:
ـ دستم بوی آسمون میده، پر دراُوردم/ از مهمونی فرشتهها سر دراُوردم، هی، سر دراُوردم!
و حالا تصویر بزرگ کیف و کوله بچگانه و بعد صدای بچههای مختلف:
ـ خانم معلم گفت: «جنگ خیلی خطرناکه، ولی به بچهها کار ندارند، فقط سربازها میجنگند...»
بانگ مهیبی در میناب برمیخیزد. بعد صدای دختران خردسال به گوش میرسد:
ـ خیلی ترسیده بودیم، گفتن: «نترسین، به بچهها کار ندارن!»
ـ خیلی زود رفتم به آسمون، دوستام همه اومدند.
صدای دختری میآید: از بالا مامانمُ دیدم، دنبالم اومده بود، خیلی گریه میکرد. من دلم نمیخواد...
صدای واقعی مادر مینابی پخش میشود که از خاطره پسرش میگوید: شب همهاش به اینها الهام شده بود. خودش میگفت: «من اسمم مکائیله، هر کس آرزو داره، بگه تا من برآورده کنم...» درباره پسر عینکی تپلی است به نام میکائیل.
فرشته خدا
قبلا حرف مادر میکائیل میردورقی را شنیده بودم. خانم دریکوند از وضعیت آخرین شب زندگی پسر ۹سالهاش میگفت و سخنانی که بعداً به وقوع پیوست. مطلقاً انکار نمیکنم، چون خودم تجربه مشابهش را داشتم و دیده بودم چگونه برخی افراد قبل از رفتن (اکنون دو موردی که یادم است، شهادت بود)، نوعی پیشآگهی داشتند و حال و هوایشان کاملاً متفاوت شده بود.
ـ شام درست کرده بودم، داشت غذا میخورد، گفت: «مامان، غذات مزه بهشت میده!» گفتم: «چرا اینجوری میگویی؟» همیشه این حرف را نمیزد! هی تعریف میکرد: «مزه بهشت میده، چقدر خوشمزه است!» دوباره ساعت ۱۲ شب، میآید بالشتها را میگذاره دور و بر خودش، میشینه با داداشش، میگه: «داداش تو بشو آمریکا، من ایرانم، با همدیگه تفنگبازی کنیم.» با هم بازی میکنند، میگه: «دیدی ایران پیروز شد؟ داداش، ایران پیروز شد. من ایران بودم، پیروز شدم.» بچة من گفت: «ایران پیروز است.» همه اینها به او الهام شده بود. این نشانهها را شب قبل از شهادت [بروز] داد. هم نماز میخواند، هم قرآن میخواند. شب این حرفها را زد و صبح که میخواست برود، گفت: «مامان، از من عکس بگیر!» اصلا این بچه فرشته بود. میگفت: «من میکائیلم، یعنی فرشته خدا، هر کسی آرزویی داره، بگه، من برآورده کنم.» خدا هم دوستش داشت که برد پیش خودش. آمریکای نامرد اینهمه دانشآموز را موشک زد، تو اون مدرسه هیچچی وجود نداشت؛ فقط خواسته بچههای ما را بکشه...
نقاشی عجیبی هم از این طفل معصوم بهجا مانده است، آخرین نقاشی او. مدرسه را کشیده با سه تا موشک و پنج پسر و بالای کاغذ نوشته: ارتش نظامی، همه بچهها مُردند، به زبان خودش: «ارتش نزامی، بچهها همَشُن موردن»! همین هم شد. صبح روز شنبه، مدرسه در سه نوبت جداگانه هدف موشکهای آمریکایی قرار گرفت و ۱۶۸ دانشآموز و معلم به شهادت رسیدند و تنها پنج نفری که غایب بودند، جان بهدر بردند.
دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی، هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟