شجاعالدین ابراهیمی
او مرا شیرین قلندر هفت شهر عشق می نامید و من او را غزاله خورشید می دانستم که از قصر حورالعین آمده بود تا شمشاد خانه پرور من باشد.
او اهل نظر بود که آمده بود در من یزید عشق معامله با آشنا کند. او به من آموخت که بنای محبت خالی از خلل است و می باید دل خوبان مهر گسل را با گریه مهربان کرد و برطرف سمنزاران بر برگ گل به خون شقایق نوشت: «شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس» در عهد باده گساری با او بوی جان از لبخندان قدح می آمد و از شمیم نافههای تاتاری گیسویش ساقیان بزم جم، سرگشته، ترک لعل یارو جام می میکردند و باربدان بر بطزن با نوشیدن بطهای سنگین عاشقانه و دست افشان مستانه می خواندند: «خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم، کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی» و... در آن روزگار بود که شوق ساغر می خرمنم بسوخت.
و امروز... آی ای عشق کجاست «آن یار کز او خانه ماجای پری بود» و چون در خیام طرب آغاز سماع میکرد، قدسیان بر عرش دست افشان می شدند. آه ای عشق دیروز «من سرگشته هم از اهل سلامت بودم».
اما امروز «چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم که دل بدست کمان ابروئی ست کافر کیش» و می دانم در جذبات حالی که به یاد لب او می می نوشم به مقامی رسیده ام که مپرس... «ای که از کوچه معشوقه ما می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش».
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی که پیر پیمانهکش من، که ضمیر منیرش جام جهاننما و لوح وجودش آینه کائنات است، در گوشم به نجوا گفت: در کوی مغان خورشید ز مشرق ساغر طلوع خواهد کرد و زندان سرمست، با خاطری عاطر، سخندانی و خوشخوانی خواهند ورزید و از آن باده که در میکده عشق فروشند، قلندران حقیقت حرز جان خواهند یافت و در خرابات دختر زر آنچنان جلوهگری و فتنهگری ساز کند که اجتناب از قهبا حتی نهیب نیز نکند، چرا که در هر عشوه ساقی هزار سَر ملاحت نهفته است و خروش ارغنون و خنده می در برم، پردگیان ملکوت فاش میگویند: هنگام پایکوبی شاهدان، این خرد خام به میخانه بردنی است و باید این بشارت را مغبچگان در کوی عشق که شوکت شاهین میخرند، صلا در دهند و به گلبانگ دف و نی تا حشر نادر دهند که روضه خلد برین خلوت درویشان است. بر ساحل فنای عشق، به گمشدگان لب دریای ذات و صفات مینگرم که هنوز نمیدانند «هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است» و هنوز در دفتر عقل به دنبال علم عشق میگردند.
آه، مهیمنـا! در این رباط دو در که سپهر تیزرو و آدمی را ملعبه عدم خواهد ساخت، آتشی نهفته در سینه دارم و بدینسان است که مرا در سر، دیگر داعیه سوری نمانده است.
کجاست کوی میکدهداران الست که روح، پا به پای ایمان، از میان هزار صف از دعاهای مستجابزده میفروشان عبور کند و جان فغان آغازد که «خال نگارم نمیرود ز ضمیر» و جوشش عشق از نقطه سویدای دل، دنیا نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود. و کجاست پیر پیمانهکش من که از پرتو می راز نهانی دانست و از قول پیر منحنی سرود:
«مستور و مست هر دو چو از یک قبیلهاند
ما دلبعشوه که دهیم، اختیار چیست»
باری، در این قحطسالی وفا بهتر است:
«نماز شام غریبان به گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم»
توضیح:شمارههای اول و دوم شطحیات روزهای ۸ و ۱۴ مهر در صفحه ۹ چاپ شده بود ولی از این پس در این صفحه تقدیم خوانندگان گرامی خواهد شد.
شما چه نظری دارید؟