سیدعطاءالله مهاجرانی
چند رمان به شکل مشخص در سخنان و تفسیرهای شهید آیتالله خامنهای مورد توجه و تحسین ایشان بوده است. مهمترین این رمانها بینوایان نوشته ویکتور هوگو (۱۸۰۲ـ ۱۸۸۵) و نیز جنگ و صلح نوشته لئون تولستوی (۱۸۲۸ ـ ۱۹۱۰) و دن آرام نوشته میخائیل شولوخف (۱۹۰۵ـ ۱۹۸۴) است.
آیتالله خامنهای بینوایان را رمان محبوب خویش و بهترین رمان تاریخ ادبیات جهان میدانست. در سخنان ایشان که خوشبختانه در سایت «خامنهای دات.ایآر» (KHAMENEI.IR)
بهخوبی و روانی در دسترس است، میتوانیم همه این موارد را جستجو کنیم.
بحث ایشان دو سویه دارد. از سویی از این رمانها تجلیل میکند و از سوی دیگر حسرت میخورد که ما ایرانیان که به تعبیر میرزاطاهر نصرآبادی در تذکرهاش «ذوق موزون» داریم، چرا نتوانستهایم داستان در مقیاس سه رمان یادشده داشته باشیم؛ برای نمونه به صحبت ایشان با شهید دکتر علی لاریجانی ـ وزیر وقت فرهنگ و ارشاد ـ و همکارانشان در تاریخ چهارم آذر ۱۳۷۱ توجه کنید:
«ما یک داستان بلند قابل مقایسه با داستانهای بلند معروف دنیا، در داخل کشورمان نداریم. اگر هست، اسم بیاورید. این، مقوله جدیدی برای ما نیست. ما از قرنها پیش قصه و قصهنویسی داریم. امیرارسلان یک قصه است، هزارویکشب یک داستان است. از قدیم، از این قبیل داستانها مواردی داریم؛ اما پیش نرفتیم و حرکتی نکردیم. بعضی البته سعی کردهاند داستان بلند بنویسند و نوشتهاند. ظاهر و رنگ و لعابش هم بد نیست؛ اما این داستان ها اصلا ً قابل مقایسه با داستانهای بلندی که امروز در دنیا مطرح است، مثلا ً فرض بفرمایید با بینوایان، با جنگ و صلح تولستوی، یا داستان هایی که برای انقلاب شوروی نوشتهاند، نیست. بعضی برای اینکه داستان بلندی نوشته باشند، در مجلدات متعدد، داستانی مینویسند؛ اما وقتی انسان نگاه میکند، میبیند مثل یک نقاشی بدلی است که از روی نقاشی دیگر برداشته باشند! پیداست جوشش طبیعیای وجود ندارد. حال بگذریم از اینکه از لحاظ محتوا، داستان هایی که همین آدمهای مخالف با تفکر اسلامی در ده، پانزده سال اخیر نوشتند و پخش کردند، چقدر مشکل دارد! داستان های اینها دروغ است و حقیقت ندارد. شما وقتی که مثلاً داستان بینوایان ویکتور هوگو را میخوانید، یا جنگ و صلح را میخوانید، یا داستانهای امیل زولا را میخوانید، میتوانید وضعیت جامعه روس یا فرانسه یا انگلیس یا جاهایی دیگری را، از این داستانها به دست بیاورید. یعنی انسان میتواند چیزهایی را که در تاریخ نیست، در این کتابها پیدا کند.»
می توان دو مقوله با اهمیت را در این گفتار درباره رمان از یکدیگر تفکیک کرد. نخست: بیان این واقعیت که ما رمان در سنجش بینوایان و جنگ و صلح و دُن آرام در ایران نداریم. پذیرش این واقعیت گرچه تلخ میتواند زنگ هشدار و بیدار باش باشد. دوم چرا تلاش هایی که شده است، تا کنون ناکام مانده است؟
بخش نخست از زمره همان قضایایی است که قیاسش با خودش است. ما رمانی در حد بینوایان، جنگ و صلح و دن آرام نداریم. اگر داشتیم، میتوانستیم نام ببریم. یا جهان چنان رمانی را به رسمیت میشناخت و به زبانهای مختلف ترجمه میشد و صدها کتاب و هزاران مقاله و رساله دانشگاهی در گوشه و کنار جهان دربارهاش نوشته میشد. وقتی رمان «شوهر آهو خانم» نوشته علیمحمد افغانی (زاده ۱۳۰۳ش) در سال ۱۳۴۰ با سرمایه شخصی نویسنده منتشر شد، افغانی از افسران حزب توده و محکوم به اعدام بود. وی رمان را در مدت پنج سال در زندان (۱۳۳۳ تا ۱۳۳۸) نوشت. برخی جوگیر شدند که: «بله، نویسنده جهانی ایران بالزاک ایران چارلز دیکنز ایران و تولستوی ایران از راه رسید!» چنین نبود و چنان که ادعا میکردند، نشد.
شوهر آهوخانم همچنان قصهای خواندنی و گرم و گیراست؛ اما او و جنگ و صلح و بینوایان؟ «ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا»!
حتی رمان بزرگ «کِلیدَر» نوشته محمود دولتآبادی (زاده ۱۳۱۹) نیز بهرغم اینکه نزدیک به چهار دهه پس از «دن آرام» نوشته شده است، نمیتواند با آن هماوردی کند. هر دو رمان در ساخت و سبک و بستر واقعگرایی ـ اجتماعی نوشته شدهاند؛ اما تفاوت این است که این سبک در روسیهای که دارد تبدیل به شوروی میشود، با جنگ جهانی اول روبروست و در معرض اشغال بخشهایی از سرزمین روسیه/ شوروی به دست آلمان است. جنگ داخلی هم بین سفیدها و سرخها شکل گرفته است؛ یعنی در چنان زمانهای شکلگیری رمان دن آرام و زندگی قزاقها و گریگوری ملیخوف طبیعی به نظر میرسد.
رمان میوه همان موقعیت و مفتضیات است؛ اما در کلیدر، گلمحمد (شخصیت اصلی رمان) نه با جنگ جهانی مستقیماً روبروست و نه با جنگ داخلی درگیر و دار است و نه با پدیده انقلاب مواجه شده، گل محمد از کردهای کَلمیشی به کوه میزند و با مأموران دولتی یعنی ژاندارمها درگیر میشود و نهایتاً او را به قتل میرسانند. وقایع در شعاع محدودی جریان دارد و طبیعتاً نمیتواند مانند دن آرام قامت بکشد و قوام داشته باشد. «ز آب خُرد، ماهی خرد خیزد»؛ نهنگ نمیتواند در نهری باریک شنا کند!
داستان «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی (۱۸۹۹ ـ ۱۹۶۱) نمیتواند در رودخانه میسیسیپی رمانهای ویلیام فاکنر (۱۸۹۸ ـ ۱۹۶۲) اتفاق بیفتد. با آرایش زبانی و توصیف، نمیتوان کمبود مایه و مضمون و افق داستانی را جبران کرد. زمینه و فضای داستانی و زبان به داستان ژرفا و اعتلا میبخشد.۱ در مورد رمان بزرگ کلیدر، جواد اسحاقیان کار تحسینبرانگیزی انجام داده و آن را از زوایا و ابعاد گوناگون بررسی کرده است.
رمان دیگری که برخی آن را به عنوان پیشرو و یا سنگ بنای رمان مدرن فارسی نام بردهاند. «بوف کور» نوشته صادق هدایت (۱۲۸۱ ـ ۱۳۳۰) است. همین ماجرا تکرار شده است. رمان سایه کمرنگ بدشکلی از «مسخِ» کافکاست. مسخ (چاپ اول: ۱۹۱۵) نمونه اصیل است و بوف کور (چاپ اول: ۱۳۱۵ش/ ۱۹۳۷م) نمونه تراژدی ـ کمیک آن است. «مسخ» میوه تمدن و فرهنگ اروپایی است و بوف کور نمونه بدلی آن. به همین خاطر مسخ که نزدیک به سه دهه قبل از بوف کور نوشته شده است، در جهان ادبیات طنین پیدا میکند و میماند؛ اما بوف کور از قلمرو فارسیزبانان و ایران اگر هم آنسوتر برود، از دایره خواص فراتر نمیرود و تبدیل به رمان جریانساز اجتماعی نمیشود؛ سوسویی میزند و ناپدید و ناپیدا میشود.
معمولا در سفرهایم به کشورهای مختلف، به کتابفروشیهای عمده و اصلی سر میزنم؛ میپرسم: «رمان ایرانی دارید؟» اگر هم داشته باشند، از نسل نو و البته لولیتاخوانی در تهران نوشته آذر نفیسی است. دلایل شهرت این رمان هم بیش از آنکه ادبی باشد، سیاسی است.
ادامه دارد
پینوشت:
۱.وقتی اخستان شروانشاه ـ پسر منوچهر و پادشاه شروان ـ از حکیم نظامی گنجوی خواست داستان لیلی و مجنون را به نظم بکشد، نظامی نخست اینگونه عذر آورد:
دهلیز فسانه چون بوَد تنگ گردد سخن از شدـآمدن لنگ
میدان سـخن فـراخ باید تا طبـع سـواریی نمایـد
این آیت اگرچه هست مشهور تفسیر نشاط هست از او دور
افزار سخن، نشاط و ناز است زین هر دو، سخن بهانهساز است
بر شیفتگی و بند و زنجیر باشد سـخن برهنه، دلگیر
در مرحلهای که ره ندانم پیداست که نکته چند رانم
نه باغ و نه بزمِ شهـریاری نه رود و نه می، نه کامگاری
بر خشکی ریگ و سختی کوه تا چند سخن رود در اندوه؟
شما چه نظری دارید؟