محمد رضا حیدر زاده
یک آن چند جفت چشم سرخ و بهخون نشسته جان میگیرند روی سینه دیوار. مار هزارسری چنبره زده و فشفش میکند. نیشش را بیرون میکشد و زبانههای آتش رها میشوند از دهانش بیرون. نعره میکشم. بندبند بدنم میلرزد و نقطههای سیاه تیر میزنند به چشمم. زیر چکمههای سیاهم چال میشود، خالی میشود، و سپس سرم دوخته میشود به زمین.
خاکریزهها پلکم را بستهاند. بعد صدای ضرب ریختن خاک میپیچد توی گوشهام، مهیب و محکم. نفسم پس میرود. لایهلایه میروم پایین، پایین و پایینتر. سنگین و سنگینتر میشوم. پشتبندش خاک دماغ و دهانم را پر میکند و باز هم میروم پایین و پایینتر. سینهام جای هوا، خاک بلعیده. میخواهم سرفه کنم، اما دهانم پر از خاک شده، نمیشود، نمیتوانم.
بدنم توان جنبیدن ندارد. سنگ شدهام...«ماه جان» اصرار دارد که باور کنم آشوراده قبلا این طور نبوده. دیروز هی تکرار می کرد: الانش را نبین که متروکه شده و هیبتش آش ولاش. این خاک چند قحطی و تاج گذاری و تغییر سلسله دیده، زمانی برای خودش یلی بوده و کلی برو بیا داشته است...
***
کتاب مجموعه داستان «نور گَون» نوشته بهاره حجتی، توسط نشر نی به بازار کتاب آمده است. این کتاب شامل ۹ داستان کوتاه است و میتوان آنها را در دسته داستان های بومی قرار داد. محل وقوع داستانها استان گلستان بوده و مکانهایی چون آشوراده در داستانها نمود دارند. نویسنده تخیل خود را در داستانهایش به کار گرفته و فضاهایی تخیلی و رؤیاگون خلق کرده و همین امر باعث نگاهی شاعرانه و تازه به یک اقلیم شده و به داستانهای این کتاب طراوت داده است. داستان های این کتاب شامل «پنج تن»، «نورگون»، «بیبرگی سرخ دارها»، «راه جهنم با نیتهای خیر سنگفرش شده»، «آبشار پریداد»، «چراغ خاموش»،«هذا مقام خلدآشیان»،«سفیدچاه» و «سندرم زیبای خفته» است....
**
«بهاره حجتی»متولد ۱۳۶۰ و فارغالتحصیل کارشناسی نرمافزار از دانشگاه علم و فرهنگ تهران است. او برنده جایزه ملی کیش، جایزه قلم سبز، جایزه آهن (بخش کارگری)، روایت موضوعی همشهری داستان، نامزد جایزه ادبی حرا، جایزه جمالزاده اصفهان، جایزه ادبی مشهد و جایزه ملی اراک بوده و تاکنون با نشریات متعدد ادبی همکاری نزدیک داشته است.
**
در ادامه این داستان می خوانیم:
وقتی سنگ قبر نداشته باشی، دو بار می میری؛ یک بار وقتی که از دنیا می روی و یک بار وقتی که فراموش می شوی. زمین می لرزد و شکاف برمی دارد و از میان شکاف ها درخت سرخ داری در خاک ریشه می کند. تنه و شاخه های درخت بلند و بلندتر می شود و برگ هاش در چشم برهم زدنی بار می دهند. انگار کابوس هام تمامی ندارد ...
شما چه نظری دارید؟