دکتر علی اکبر ولایتی
مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده، در سفر اخیر خود به یونان، با توسل به آنچه در علم منطق میتوان از آن به «مغالطه قیاس مضمر» یاد کرد، کوشید با گسستن واقعه تاریخی حمله خشایارشا به آتن از زمینهها و پیشزمینههای شکلگیری آن، گفتمان «تقابل شرق و غرب» را بازتولید کند؛ گفتمانی که ظاهراً در خدمت بازسازی پیوندهای آسیبدیده میان ایالات متحده و اروپا قرار میگیرد. در این چارچوب، گذشته تاریخی نه بهمثابه موضوعی برای شناخت انتقادی، بلکه همچون ابزاری برای صورتبندی هویتهای سیاسی معاصر و بازتعریف مناسبات قدرت به کار گرفته میشود.
از این منظر، سخنان وزیر امور خارجه آمریکا را میتوان در امتداد رویکردی تحلیل کرد که با درهمآمیختن وقایع دستکاری شده تاریخی و مفروضات نظریه منسوخ «برخورد تمدنها»ی ساموئل هانتینگتون، درصدد مشروعیتبخشی به حمله بی شرمانه ایالات متحده به ایران و برانگیختن حس انتقام جویی در اروپاییان از پس قرنهاست.
بیتردید، تخریب بخشهایی از آتن و ارگ آکروپلیس به دست نیروهای هخامنشی در جریان لشکرکشی خشایارشا، در سال ۴۸۰ پیش از میلاد، از رویدادهای شناختهشده تاریخ باستان است. بااینحال، بازنمایی یک واقعه تاریخی بهصورت برشی موزاییکی و منفصل از زمینههای سیاسی و نظامی پیشین، با الزامات روششناختی پژوهش تاریخی سازگار نیست. فروکاستن جنگهای ایران و یونان به روایتی یکسویه از تجاوز، بدون بررسی نقش آتنیها در حمله و آتشزدن سارد در سال ۴۹۸ پیش از میلاد و بدون توجه به منطق منازعات میان شاهنشاهی هخامنشی و دولتشهرهای یونانی، تصویری ناقص و نادرست از مناسبات پیچیده آن روزگار به دست میدهد.
از این حیث، خوانش گزینشی تاریخ باستان در گفتمان سیاسی معاصر را باید فراتر از یک اختلاف در تفسیر رویدادهای گذشته بررسی کرد. چنین خوانشی میتواند در خدمت هویتسازی سیاسی، توجیه سیاستهای نظامی و بازتنظیم مناسبات قدرت در عرصه ژئوپلیتیک قرار گیرد. مسأله اصلی، نه صرفاً چگونگی روایت یک جنگ باستانی، بلکه بهرهبرداری از وقایع دستکاری شده تاریخی برای صورتبندی تقابلهای سیاسی در جهان امروز است.***جنگهای ایران و یونان در سده پنجم پیش از میلاد (۴۹۹ تا ۴۴۹ پیش از میلاد) یکی از حساسترین و سرنوشتسازترین برهههای تاریخ باستان است. با این حال، برای بیش از بیست و پنج قرن، روایت این جنگها تقریباً بهطور کامل متکی بر نوشتههای مورخان یونانی ، بهویژه پلوتارک، هرودوت، توسیدید و گزنفون بوده است. این انحصار در منبعشناسی سبب شد تا تاریخنگاری غربی در طی قرون متمادی، روایاتی افسانهای، یکطرفه و آکنده از سوگیریهای ایدئولوژیک از این رویدادها ارائه دهد. تاریخ نگاری ای که البته از سوی پژوهندگان حوزه تاریخ مورد تردید جدی قرار گرفته است.
دکتر امیرمهدی بدیع، پژوهشگر و تاریخدان برجسته ایرانی، با نگارش مجموعه گرانسنگ و ۱۵ جلدی «یونانیان و بربرها: روی دیگر تاریخ» تکانهای اساسی در روششناسی بررسی جنگهای ایران و یونان ایجاد کرد. بدیع با نقد درونمتنی و موشکافانهی تواریخ یونانی نشان داد که چگونه اسطورهها، مبالغههای جنگی و شعارهای حماسی آتن و اسپارت، در طول تاریخ به عنوان «حقایق مسلم تاریخی» به خورد جوامع داده شدهاند.
۱. اثبات واقعیتهای تاریخی مربوط به آتن و اسپارت کار سختی نیست: برای نمونه، در حالی که هرودوت شمار سپاهیان خشایارشا را چند میلیون نفر(!) ذکر میکند یا تلفات ایرانیان در نبرد ماراتن را ۶۴۰۰ نفر در برابر تنها ۱۹۲ کشته یونانی میداند، بدیع با تحلیل لجستیک نیروها و دادههای جغرافیایی اثبات میکند که حضور چنین جمعیتهایی در گذرگاههای کمعرض یونان (خصوصا در تنگه ترموپیل) منطقاً و عملاً غیرممکن بوده است.
۲. بدیع با تکیه بر ساختار اداری و دیوانی هخامنشیان اثبات میکند که شاهنشاهی ایران حقوق اقوام و ادیان گوناگون را محترم میشمرد و از نظر انضباط مدنی و ساختار حقوقی بسیار پیشرفتهتر از دولتشهرهای پراکنده و پرآشوب یونانی بود که از جمله نزد آنان برده داری امری کاملا رایج و بدیهی بود.
۳. بدیع با انگشت نهادن بر تناقضات آشکارِ داستانسرایی شاعرانه و ادعاهای ناممکن موجود در متن «تواریخ» هرودوت نشان میدهد جنگهای ایرانی - یونانی در واقعیت آن چیزی نیست که فقط از طریق نوشتههای نقد نشده بیرون آید. در نتیجه او جنگهای ایران و یونان را در سه مرحله اصلی صورتبندی میکند:
۱. شورش ایونیه و انگیزه اولیه درگیری (۴۹۹–۴۹۳ پیش از میلاد)
ریشه اصلی جنگها در زیادهخواهی برخی دولتشهرهای ایونیه (در ساحل غربی ترکیه امروزی) و تحریکات سیاسی آتن( به روایتی یکی از مهمترین دولت -شهرهای یونان آن روزگار) نهفته بود. در سال ۴۹۸ پیش از میلاد، شورشیان با پشتیبانی نظامی آتن به شهر سارد، مرکز اداری هخامنشیان در آسیای صغیر حمله کرده و این شهر و معابد آن را به آتش کشیدند. داریوش بزرگ برای تثبیت امنیت مرزهای غربی قلمروی خود و سرکوب عاملان این اقدام، عملیات تنبیهی محدود در منطقه اژه را دستور داد.
۲. نبرد ماراتن و کوشش خشایارشا (۴۹۰ تا ۴۷۹ پ.م)
نخستین لشکرکشی ایران به فرماندهی داتییه و آرتافرنه در ۴۹۰ پیش از میلاد منجر به تصرف بخش هایی از خاک یونان شد، اما در دشت ماراتن عقبنشینی تاکتیکی رخ داد. برخلاف ادعای مورخان یونانی که ماراتن را نجات کل جهان از نابودی میدانند، بدیع و مورخان واقعبین، این نبرد را تنها یک شکست کوچک تاکتیکی برای یک نیروی پیشتاز و محدود ایرانی میدانند.
در ادامه، خشایارشا در سال ۴۸۰ پیش از میلاد اتحاد گستردهتری را برای شکست دادن یونان غربی سازمان داد. سپاه ایران پس از عبور از گذرگاه ترموپیل وارد منطقه آتیک شد و آتن را تصرف کرد. به تلافی آتشسوزی سارد، بناهای ارگ آتن به دستور خشایارشا سوزانده شد. با این حال، پس از نبرد دریایی سالامیس و نبرد زمینی پلاته در سال ۴۷۹ پیش از میلاد، نیروهای اصلی ایران به آسیا بازگشتند و جنگهای مستقیم و پرهزینه در خاک اروپا متوقف شد.
۳. دیپلماسی شوش و صلح شاه (برتری راهبردی پس از جنگ)
خروج نیروهای نظامی ایران از خاک یونان به معنای شکست شاهنشاهی هخامنشی نبود. شاهنشاهی ایران به جای نبردهای مستقیم و پرهزینه، دکترین «دیپلماسی مالی و سیاسی» را به کار گرفت.
ایران با بهرهگیری از رقابتهای ویرانگر میان آتن و اسپارت ( که جنگهای پلوپونزی اوج آن بود) و پشتیبانی مالی از جناحهای گوناگون، نقش میانجی و قدرت برتر منطقه را حفظ کرد. این روند در نهایت به «صلح آنتالکیداس» یا «صلح شاه» در سال ۳۸۷ پیش از میلاد انجامید؛ پیمانی که در آن تمام دولتشهرهای مدعی یونان، سیادت و حکمرانی ایران بر آسیای صغیر و ایونیه را بهطور رسمی پذیرفتند و تصریح کردند که حکم شاهنشاه هخامنشی فصلالخطاب منازعات یونان
است.
به هر تقدیر، مسأله اصلی در بازخوانی جنگهای ایران و یونان، صرفاً اصلاح تصویری تاریخی از یک منازعه باستانی نیست. اهمیت این بازخوانی در آن است که نشان میدهد چگونه روایتهای تاریخی، در صورت جداشدن از زمینههای واقعی خود، میتوانند به ابزارهایی برای بازتولید هویتهای تقابلی و مشروعیتبخشی به سیاستهای تجاوزگرانه معاصر تبدیل شوند. تاریخنگاری انتقادی، در مقابل، با سنجش منابع، تفکیک واقعیت از تفسیر و پرهیز از تعمیمهای شتابزده، امکان فهمی پیچیدهتر و دقیقتر از گذشته را فراهم میآورد؛ فهمی که بهجای بازتولید تقابلهای تمدنی، بر شناخت تاریخی مناسبات قدرت و ذرس گرفتن از وقایع تاریخی استوار است.
جاعلان تاریخ ودروغگویان مغرب زمین قرنهاست تلاش میکنند این مغالطه تاریخی ـ فلسفی را به خورد چهان دهند که: سابقهی پیدایش تمدن جهان، حداکثر ۲۵۰۰ سال بوده و آغاز آن از یونان بوده است!
اما بر خلاف مدعای غربیها و پژواک آن توسط غربزدهها، به لحاظ محتوایی نیز به هیچ وجه یونان پرچمداریگانه تاریخ علم نبوده است. در مهمترین ساحات علم یعنی پزشکی، نجوم و ریاضیات دانشمندان برجسته و سرآمدان جهانی از تمدن ایرانی ـ اسلامی برخاسته اند و مرزهای علم و حکمت را گسترش داده و دستاوردهای پرشکوهی برای بشریت گذارده اند که نگارنده شرح مبسوط آنها را پیش از این آورده است.
شما چه نظری دارید؟