رامتین مرتضوی

چندی پس از پیوستن به گروه اجتماعی روزنامه، تصمیم گرفتم مسیر بازگشتم به خانه را تغییر دهم و برای درک بهتر حال‌و روز شهر، ساعاتی را در دنیای زیرزمین بگذرانم؛ جایی که چهره‌هایی خواب‌آلود از پله‌ها پایین می‌روند، به صف می‌ایستند، یکدیگر را کنار می‌زنند و سرانجام، در واگن‌هایی به هم فشرده می‌شوند که قرار است آن‌ها را به مقصد برساند.
مترو برای من، تصویری فشرده از زندگی روزمره است؛ جایی که نومیدی و امید، در چند متر مربع کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. بعضی به صفحه گوشی‌هایشان خیره شده‌اند، برخی چشم‌ها را بسته‌اند تا شاید چند دقیقه‌ای از هیاهوی جهان فاصله بگیرند و عده‌ای بی‌آن‌که معلوم باشد به چه فکر می‌کنند، به نقطه‌ای نامعلوم چشم دوخته‌اند. انگار هرکس به شیوه خود مشغول تحمل کردن چیزی است.
آنچه از همان ابتدا در این فضای شلوغ بیش از همه توجه مرا جلب کرد، نه ازدحام و نه صدای بسته شدن درها، که تفاوت میان کسانی بود که می‌توانند درباره شیوه رفت‌وآمدشان تصمیم بگیرند. کمتر پیش می‌آید کسی که خودروی شخصی در اختیار دارد، با میل و رغبت از آن دل بکند و به دنیای زیرزمین پا بگذارد؛ جایی که گرما، ازدحام و بوی نامطبوع، گاهی حتی نفس کشیدن را دشوار می‌کنند. من منکر استثناها نیستم؛ ممکن است کسی برای فرار از ترافیک عصر، مترو را انتخاب کند اما دیگری اساسا گزینه دیگری ندارد.برای بسیاری از کارگران، کارمندان، دانش‌آموزان، دانشجویان و ساکنان حاشیه شهر، مترو نه یکی از چند گزینه موجود، بلکه بخشی ناگزیر از زندگی است. آن‌ها هر روز فاصله‌ای طولانی را میان خانه و محل کار یا تحصیل طی می‌کنند و ساعت‌هایی را در رفت‌وآمدند که می‌توانست صرف استراحت، معاشرت، مطالعه یا حتی هیچ کاری نکردن شود؛ همان هیچ کاری نکردنی که ظاهرا ساده به نظر می‌آید، اما در زندگی پرشتاب امروز، به امتیازی کمیاب بدل شده است. مترو شاید هزینه مالی را کاهش دهد، اما این به معنای رایگان بودن سفر نیست؛ گاهی هزینه را با زمان، انرژی و رمقی می‌پردازیم که قرار بود برای باقی زندگی نگه داریم.
گاهی فقر، فقط خالی بودن جیب نیست؛ گاه، نداشتن فرصت استراحت، ناتوانی در برنامه‌ریزی برای فردا و محروم ماندن از لذت‌های کوچکی است که دیگران به‌سادگی از کنارشان می‌گذرند. کسی که هر روز ساعت‌ها در راه است و پس از پایان کار نیز باید نگران هزینه‌های زندگی باشد، چطور دیگر رمقی برای معاشرت، کتاب خواندن، قدم زدن یا حتی به  تماشای غروب نشستن داشته باشد؟ به راستی چگونه می‌توان ارزش ساعتی از زندگی را محاسبه کرد که کسی به دلیل شرایط اقتصادی، آن را از دست داده است؟ کسی که پس از پایان کار، خیلی زود به خانه می‌رسد و هنوز انرژی کافی برای رسیدگی به علایقش دارد، در مقایسه با کسی که بخش بزرگی از روزش را در رفت‌وآمد گذرانده و در پایان، تنها چیزی که می‌خواهد چند ساعت خواب است، تجربه متفاوتی از زندگی خواهد داشت.
شاید خوشبختی نه در انتهای خط و نه در ایستگاه بعدی، بلکه در امکان ساده‌ای برای نفس کشیدن میان این همه دویدن، پنهان شده باشد. جامعه خوشبخت، جامعه‌ای نیست که در آن همه به مقصد برسند، بی‌آن‌که فرصتی برای نگاه کردن به مسیر داشته باشند؛ بلکه جامعه‌ای است که آدم‌هایش برای زنده ماندن، کمتر فرسوده می‌شوند و پس ازانجام وظایف روزانه، هنوز فرصتی برای زندگی کردن دارند.
تا آن روز، مترو همچنان در دل زمین حرکت می‌کند؛ با واگن‌هایی پر از آدم‌های خسته، پنجره‌هایی رو به تاریکی تونل و مسافرانی که هرکدام به امید رسیدن به جایی بهتر، ایستگاه‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذارند.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی