اصولا این قدمت و اصالت است که عیار هر اثر هنری و به تبع آن هنر را مشخص می کند. حتی باید پا را فراتر گذاشت و این اصیل بودن را در تمدن بشری نیز شاخص قرار داد. پس از اصالت نیز این فرهنگ است که جوامع را در منشوری از تمام مولفه های مهم اجتماعی تحت تاثیر قرار می دهد؛ اما فرهنگ را باید با واسطه های مهم ارتقاء داد، که مهم ترین آنها شاید هنر باشد، آن هم نه سینما! نه تئاتر! یا نقاشی و خوشنویسی و هنرهای امروزی تر...فقط و فقط موسیقی! موسیقی با بیشترین مخاطبان در میان هنرها، مستقیما روح انسان ها را درگیر می کند و اعجاز فرکانس ها و صداهاست که باعث شده است این هنر را زبان مشترک جهان بدانند.
موسیقی اما در ایران داستان دیگری دارد. موسیقی در ایران صرفا نواختن چند ساز و خواندن چند ترانه نیست؛ بلکه مادر آیین هایی است که بر اساس درک مردم هر منطقه از جهان پیرامون، و در مسیر جنگ ها و زیر آماج حملات بیگانگان، ایجاد شده اند. موسیقی از دوران باستان تاکنون چه در دربار شاهان و چه در میان عامه مردم، نوا و آوای «سورها و سوگ ها» بوده و نقطه عطف آن را باید دوران ساسانی دانست. در این دوره و حتی پیش از آن تمام مقام ها و نواخته ها همراه با الحان بوده اند که همان کلام و آواز است.باربد نوازنده دربار خسرو پرویز است که نظام خسروانی رابر اساس ۳۰ لحن و۳۶۰ دستان که همان ملودی است، می نویسد. و این الحان غالبا با شعر و آواز اجرا می شده اند.
فردوسی و نظامی نیز در توصیف مجالس ساسانی از «رامشگران» و «خنیاگران» یاد می کنند که
می نواختند و با آواز شعر اجرا می کرده اند که این همان «ساز و آواز» است. البته باید گفت خنیاگر در معنای کلی فردی بوده که در سرودن شعر، نوازندگی و آهنگسازی و خوانندگی تبحر داشته است.
عاشقانه های بسیاری را می توان در اغلب مناطق ایران سراغ داشت که روایت های دل انگیز و جانسوز خود را در قالب ترانه های عامیانه می نواخته و می خوانده اند. در موسیقی عرفانی نیز آواز (شاید نه به معنای دقیقی که در موسیقی سنتی کاربرد دارد؛ بلکه با عنوان کلام)، همواره یکی از ارکان مهم بوده است.هرچه
صفحه های تاریخ را ورق بزنیم و جلوتر بیاییم، در خواهیم یافت که با وجود تمام محدودیت ها آواز بوده که سازها را همراهی کرده است.
در مقاطعی که محدودیت ها شدت گرفته نیز آواز در قالب نواهای مذهبی و آیینی به گوش مردم رسیده است، بنابراین نمرده و فراموش نشده است.
اما در موسیقی سنتی یا همان موسیقی دستگاهی ایران که آن را باید فرزند خلف موسیقی مقامی دانست، آواز به شکلی جدی مورد توجه قرار گرفته و حتی تبلور یافته است. موسیقی دستگاهی ایران در دوران صفویه شکل گرفت و در ادامه بود که کامل شد؛ اما در این مسیر پر پیچ و خم آواز نه فقط همراه ساز بلکه خود مولفه ای مهم در تکمیل موسیقی دستگاهی بوده. این اهمیت از دوران پهلوی به بعد، با عمومیت یافتن ضبط صوت و فراگیر شدن آموزش به شکل آکادمیک، حتی جدی تر شد و از انحصار مجالس خصوصی بیرون آمد.
بر اساس آنچه گفته شد، باید به جرات می گفت؛ آواز در موسیقی ایرانی تاری است که در پود ساز تنیده شده است. آواز خود در موسیقی ایرانی، نوایی است که از سازی دیگر ساطع می شود؛ و آن حنجره است. آوازخوان موسیقی ایرانی نیز مانند نوازنده باید ساز خود یا همان حنجره اش را با تمرینات تخصصی و مستمر کوک کند و سالم نگه دارد.
در پایان، بهتر آن است که بگوییم آواز در موسیقی ایرانی نه یک بخش فرعی بلکه هسته معنایی و بیانی این نظام است. در این چیدمان نباید شعر را از یاد برد که پیوندی ناگسستنی با موسیقی دستگاهی دارد و پیشتر از این مهم بسیار گفته اند.
شما چه نظری دارید؟