حامد خزایی
امروز کمتر محفلی از تحلیلهای سیاسی، فرهنگی و رسانهای را میتوان یافت که از روایت سخن نگوید. این گزاره که هر ملتی روایت خود را بازگو نکند، دیگران سرنوشت و هویت او را روایت خواهند کرد، اکنون به یکی از اصول راهبردی در سیاستگذاریهای کلان و دیپلماسی عمومی بدل شده است. در فضای منازعات مدرن و الگوهای جنگ ترکیبی، سخن از جنگ روایتها بیش از منازعه بر سر سلاحهای سخت جلوهگری میکند؛ چرا که شکست یا پیروزی نه فقط در جغرافیای سرزمینی، بلکه در قلمرو اذهان عمومی و با برساخت ادراک رقم میخورد.
با این حال، هنگامی که این چرخش روایی با جریانهای فلسفی پسامدرن و شکاکیت در باب واقعیت عینی گره میخورد، بحرانی بنیادین رخ مینماید. اگر حقیقت چیزی جز یک برساخت زبانی و گفتمانی نباشد و هر آنچه هست صرفاً متنی برای تأویل و روایتی در میان انبوهی از روایتهای رقیب باشد، تمایز میان راوی صادق و جاعل چیرهدست رنگ میبازد. در چنین افقی، این پرسش اخلاقی - فلسفی مطرح میشود که در غیاب حقیقت ناب یا دستکم در غیاب دسترسی بیواسطه به آن، تکلیف اخلاق، مسئولیتپذیری و دفاع از حقیقت و انسان در جهان روایتها چه خواهد شد؟
در سپهر اندیشه پسامدرن، وضعیت پستمدرن با بیاعتمادی بنیادین نسبت به فراروایتها تعریف میشود. از دیدگاه این جریان فکری، کلانروایتهایی که مدعی تبیین جامع جهان و ترسیم غایتی محتوم برای تاریخ بودند، مانند فراروایت روشنگری، پیشرفت بیپایان علم یا رهایی قطعی طبقاتی، مشروعیت جهانشمول خود را از دست دادهاند. با فروریختن این چارچوبهای کلان، واقعیت دیگر نه بهمثابه بنیانی صلب و مستقل از زبان، بلکه بهصورت پدیدهای میانمتنی و برساخته نشانهها و ساختارهای گفتمانی نگریسته میشود. اما این نقد هوشمندانه به جزمیتهای مدرن، اگر بدون پایههای سنجشگرانه اخلاقی و معرفتی رها شود، به پرتگاه نسبیگرایی مفرط و پوچانگاری هنجاری فرومیغلتد.
در سطح افراطی چنین نگرشی، مرز میان تفسیر واقعیت و جعل واقعیت محو میگردد. هنگامی که پذیرفته شود هیچ واقعیتی ورای بازنمایی وجود ندارد، میدان برای ابزارانگاری تام حقیقت و سیطره بلامنازع منافع قدرت فراهم میشود. در اینجا منطق دستگاههای تبلیغاتی توتالیتر سر برمیآورد؛ نمونه بارز و تاریخی آن ادعای منسوب به گوبلز است که بیان میکرد حقیقت آن چیزی است که در خدمت منافع ملت آلمان و پیشبرد اراده حزب باشد. در چنین نگرشی، صدق و کذب گزارهها با میزان انطباق با واقعیتهای انضمامی سنجیده نمیشود، بلکه تابع مستقیم میزان سودمندی برای قدرت حاکم است. اگر روایت تنها ابزاری در خدمت اراده معطوف به قدرت باشد، پروپاگاندا جایگزین روشنگری شده و هرگونه ستم، تحریف تاریخی و فاجعه بشری با توجیه روایت خاص ما از جهان تطهیر و بازتولید میشود.
برای رهایی از ورطه نسبیگرایی گوبلزی و ابزارانگاری واقعیت، باید میان دو ساحت تفکیک قائل شد یعنی ساحت واقعبودگی رخدادها و ساحت روایتگری و افق دید راوی. پذیرش اینکه هر انسانی جهان را از مجرای زبان، فرهنگ و منظومه معنایی خاص خود میفهمد و روایت میکند، هرگز به معنای انکار رخدادهای انضمامی جهان خارج نیست. درد و رنج یک انسان مجروح، ویرانی یک خانه زیر بمباران یا نسلکشی یک ملت، واقعیتی انضمامی و انکارناپذیرند، حتی اگر واژگان و قالبهای روایی برای صورتبندی آنها متنوع باشند.
اما باید توجه داشت که نقش و ضرورت اخلاق در جهان روایتها مستلزم آن است که راوی رنج انسانها را قربانی فرم، مصلحتاندیشیهای زودگذر سیاسی یا سوداگری رسانهای نکند. چرا که بزرگترین بیعدالتی زمانی رخ میدهد که زبان و ابزار بیان از قربانی سلب شود و فاجعه در غوغای روایتهای مسلط به سکوت کشانده شود. از طرفی زاویه دید داشتن یک راوی، مجوزی برای پنهانسازی عامدانه شواهد، وارونهنمایی واقعیات عینی یا جعل گزارههای کذب نیست. اخلاق روایت ایجاب میکند که فرآیند بازنمایی بر پایه شواهد تاریخی، دادههای تجربی و صداقت معرفتی استوار باشد، نه بر فریب و دستکاری روانشناختی افکار عمومی. روایتی که مرزهای کرامت انسانی را مخدوش سازد و کینه و حذف هویتی را توجیه کند، از قلمرو اخلاق خارج و به اسلحه تخریب جمعی بدل شده است.
روایتگری ذاتاً بخش جداییناپذیر از هستی و ادراک انسانی است؛ انسانها با قصهها جهان را معنا میبخشند، با روایتها هویت فردی و جمعی خود را بازمیآفرینند و حافظه تاریخی خود را شکل میدهند. اما تفاوت بنیادین میان دفاع مشروع از روایت خویش و سقوط در ورطه توجیهگری تبلیغاتی، در نقطه پیوند روایت با اخلاق، عدالت و حقیقت متجلی میشود.
روایت اصیل، ابزاری برای نابودی حقیقت یا سرپوش گذاشتن بر جنایت و جعل نیست؛ بلکه دریچهای است که گوشههای پنهان و نادیدهمانده حقیقت را در برابر تاریکی دروغ آشکار میسازد. در عصری که مفاهیمی نظیر پساحقیقت و جنگهای شناختی، واقعیتها را دستخوش بازمهندسی ادراکی میکنند، اخلاق یگانه تکیهگاهی است که مانع از سقوط وجدان جمعی بشریت به دره قدرتطلبی عریان میشود. اگر روایت در پی فهم متقابل، آشکارسازی ستم، احقاق حقوق پایمالشده و تقویت همبستگی انسانی باشد، سازنده و رهاییبخش است؛ اما اگر حقیقت را پای منافع مقطعی ذبح کند، خود به ابزار بازتولید ظلم تبدیل خواهد شد. بر این اساس، مسئولیت اخلاقی راوی در دنیای پرهیاهوی امروز، ایستادگی بر مرز باریک اما تعیینکننده میان صداقت در زاویه دید و خیانت به حقیقت است. روایت بدون اخلاق سلاح سلطه است، اما با اخلاق، پلی استوار بهسوی فهم، انصاف و حقیقت خواهد بود.
شما چه نظری دارید؟