شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۵
نظرات: ۰
۰
-
مدیر سابق شبکه مستند: مدیران رسانه ملی باید پاسخ‌گوی عملکرد خود باشند

مدیر رسانه نباید صرفاً با روشن کردن تلویزیون و تماشای برنامه‌های شبکه، درباره وضعیت مخاطب قضاوت کند. او باید به داده‌ها، نمودارها و گزارش‌های دقیق دسترسی داشته باشد؛ بداند مخاطب در چه زمانی افزایش یا کاهش پیدا کرده و دلیل این تغییر چیست.

عصرایران نوشت: مدیر سابق شبکه مستند و مستندسازی که امروز در حوزه رسانه فعالیت می‌کند، در این گفت‌وگو به نقد سیاست‌های صداوسیما می‌پردازد؛ از حذف چهره‌های محبوب و بی‌توجهی به نسل‌های جدید تا ریزش مخاطب.

امیر تاجیک از مدیرانی است که تلویزیون را نه‌فقط از منظر یک برنامه‌ساز و مستندساز، بلکه از جایگاه مدیری که تجربه اداره یکی از شبکه‌های تلویزیونی را داشته، می‌شناسد. مدیر سابق شبکه مستند و مستندسازی که امروز در حوزه رسانه فعالیت می‌کند، در این گفت‌وگو به نقد سیاست‌های صداوسیما می‌پردازد؛ از حذف چهره‌های محبوب و بی‌توجهی به نسل‌های جدید تا ریزش مخاطب، فرسودگی ساختار اداری و فقدان سازوکار پاسخ‌گویی.

نقد تاجیک، نقد مدیری است که معتقد است رسانه ملی پیش از هر اقدامی برای بازگشت مخاطب، باید در خصوص تصمیم‌هایی که به کاهش نفوذش انجامیده‌اند، توضیح بدهد.

در گفت‌وگوی اخیرتان با عزت‌الله ضرغامی، یکی از مدیران پیشین صداوسیما، نقدهایی به عملکرد دوره مدیریت او مطرح شد. پرسشی که از این گفت‌وگو به ذهن می‌رسد، مسئله‌ای فراتر از عملکرد یک مدیر است؛ چرا برخی مدیران رسانه‌ای تا زمانی که در جایگاه مدیریت قرار دارند، از سیاست‌ها و تصمیم‌های خود دفاع می‌کنند، اما پس از خروج از سازمان، به منتقدان جدی همان سیاست‌ها تبدیل می‌شوند؟
 
مسئله اصلی در اینجا فقدان سازوکار پاسخ‌گویی است؛ موضوعی که در دوره‌های مختلف مدیریتی وجود داشته و به یک مسئله ساختاری تبدیل شده است. اتفاقا در متن استعفایم از مدیریت شبکه مستند نیز به این موضوع اشاره کردم. بعدها به من گفتند که از معدود مدیرانی بوده‌ام که به‌جای انتظار برای تغییر یا برکناری، خودم استعفا داده‌ام. در متن استعفایم نوشتم که یکی از معدود دوره‌هایی که رسانه ملی با نقد از درون مواجه شد، دوره مدیریت ما بود. کمتر پیش آمده است مدیری که همچنان بر صندلی مدیریت تکیه زده، به‌صراحت درباره مشکلات مجموعه‌ای که اداره می‌کند سخن بگوید و توضیح دهد برای رفع آن‌ها چه اقداماتی انجام داده است.
 
 این رویکرد در دوره مدیریت آقای دکتر سرافراز آغاز شد و از آن زمان، همواره به دنبال پاسخ این پرسش بوده‌ام که چرا مدیران، به‌ویژه در حوزه‌های سیاسی و رسانه‌ای، پس از پایان مسئولیت به منتقدان جدی همان ساختاری تبدیل می‌شوند که پیش‌تر از آن دفاع می‌کردند. در گفت‌وگو با آقای ضرغامی نیز این پرسش را مطرح کردم. البته ایشان از مدیرانی هستند که دست‌کم در برخی موارد، اشتباهات خود را پذیرفته‌اند و حتی با طرح هشتگ #غلط_کردم درباره برخی تصمیم‌ها صحبت کرده‌اند. اما مسئله فراتر از پذیرش چند اشتباه فردی است.
چرا چنین سازوکاری در رسانه ملی وجود ندارد؟
در یک مجموعه اقتصادی، مدیر باید درباره سیاست‌هایی که اتخاذ کرده و نتایجی که به دست آورده است، پاسخ‌گو باشد. اگر مجموعه‌ای سودده به زیان‌دهی برسد، مدیر نمی‌تواند بدون توضیح از کنار آن عبور کند. در رسانه ملی نیز باید چنین منطقی حاکم باشد. مدیری که با استفاده از امکانات عمومی، بودجه، نیروی انسانی و زیرساخت‌های گسترده، مسئولیت اداره یک شبکه یا کل سازمان را بر عهده می‌گیرد، باید درباره خروجی عملکرد خود توضیح دهد.

اگر در دوره مدیریت من، با وجود تمام امکانات موجود، نتوانسته باشم مخاطب جذب کنم یا اثرگذاری رسانه را افزایش بدهم، باید پاسخ بدهم که چرا چنین اتفاقی رخ داده است. اگر برای تولید یک سریال از بودجه عمومی هزینه شده، اما آن اثر نتوانسته مخاطب قابل‌قبولی جذب کند، مدیران باید درباره نتیجه این هزینه‌کرد توضیح دهند. همین موضوع درباره میزان اثرگذاری رسانه در رویدادهای اجتماعی و سیاسی نیز صدق می‌کند. مسئله فقط این نیست که چرا مخاطبان از یک برنامه یا شبکه استقبال نکرده‌اند؛ پرسش مهم‌تر این است که مدیر رسانه با چه سیاستی نتوانسته است ارتباط خود را با مخاطب حفظ کند؟ چرا رسانه رسمی نتوانسته در برابر گسترش مدیوم‌های جدید، برنامه‌ریزی مؤثری داشته باشد؟ این‌ها پرسش‌هایی هستند که باید از مدیران دوره‌های مختلف پرسیده شوند.
شما هنگام تحویل گرفتن شبکه مستند، با چه وضعیتی مواجه بودید؟ آیا اساساً اطلاعات و  صورت‌وضعیت مشخصی از عملکرد شبکه در اختیارتان قرار گرفت؟
زمانی که مدیریت شبکه مستند را تحویل گرفتم، حتی یک صورت‌وضعیت مشخص از وضعیت شبکه به من ارائه نشد. نمی‌دانستم چه تعداد نیروی انسانی در مجموعه حضور دارند، وضعیت تولیدات چگونه است و شبکه چه تعهدات مالی دارد. برخلاف تصوری که ممکن است از نظم اطلاعاتی و برنامه‌ریزی در ساختار صداوسیما وجود داشته باشد، آنچه شخصاً تجربه کردم، با چنین تصوری فاصله داشت. برای روشن شدن وضعیت، خودم صورت‌وضعیتی تهیه کردم و هنگام تحویل شبکه به مدیر بعدی، همان صورت وضعیت را بروز رسانی کردم. مدیر باید در پایان دوره مسئولیت خود بتواند چنین گزارشی ارائه کند و درباره تغییراتی که در مجموعه ایجاد کرده، توضیح دهد.

اگر مخاطب یک شبکه در دوره مدیریت من به‌شدت کاهش پیدا کرده، باید از من پرسیده شود که چه کرده‌ام و چرا چنین اتفاقی افتاده است. این همان حلقه مفقوده مدیریت رسانه در کشور ماست. مدیران تلویزیون ریزش مخاطب  را صرفاً نتیجه ظهور پلتفرم‌ها و تغییر ذائقه مخاطبان می‌دانند. اما سهم خود مدیران صداوسیما و سیاست‌های غلط آن‌ها چقدر است؟ صداوسیما به‌عنوان بزرگ‌ترین رسانه کشور باید از سال‌ها قبل برای مدیوم‌های جدید برنامه‌ریزی می‌کرد. رقابت با رسانه‌های نوظهور نیز قرار نبود از مسیر تهدید، فشار یا محدودسازی دنبال شود؛ بلکه باید با ورود به‌موقع، فراهم کردن زیرساخت‌های فنی و تولید محتوای متناسب با نیاز مخاطب صورت می‌گرفت. ما در سال ۱۳۸۹، هم‌زمان با راه‌اندازی شبکه آی‌فیلم، وب‌سایت و اپلیکیشن این شبکه را حتی پیش از آنکه خود شبکه به جایگاه تثبیت‌شده‌ای در آنتن برسد، طراحی کردیم.

بر اساس آمارهای رسمی اعلام‌شده از سوی سازمان، مخاطب آی‌فیلم در مقاطعی از شبکه سه نیز بیشتر بوده است؛ آن هم در شرایطی که این شبکه از بودجه و امکاناتی به‌مراتب محدودتر برخوردار بود. در دوره‌ای که مدیرکل تولید پرس‌تی‌وی بودم نیز برای مخاطبان خارجی، یک شبکه آنلاین مستند راه‌اندازی کردیم. این مجموعه با چهار نیروی انسانی و محتوای تولیدشده، از طریق وب‌استریم در دسترس مخاطبان قرار می‌گرفت و بازخوردهای قابل‌توجهی دریافت می‌کرد. بنابراین، تجربه‌های عملی در خود سازمان وجود داشته است.

مسئله این است که چرا این تجربه‌ها به سیاستی پایدار و فراگیر تبدیل نشدند؟ چرا رسانه ملی در طول سال‌ها نتوانست جایگاه خود را در مدیوم‌های جدید تثبیت کند؟ نمی‌توان از یک سو رشد شبکه‌های اجتماعی و پلتفرم‌ها را عامل اصلی ریزش مخاطب دانست و از سوی دیگر، سهم تصمیم‌های مدیریتی و فرصت‌های ازدست‌رفته را نادیده گرفت.
مدیران تلویزیون برای دفاع از عملکرد خود مستندی نیز تولید کرده‌اند. آیا این شیوه می‌تواند به اقناع افکار عمومی منجر شود؟
بخشهایی از این مستند را دیده‌ام، اما پرسش اصلی این است که این قبیل حرکتها چه میزان بر افکار عمومی تأثیر گذاشته‌اند. صرف تولید مستند درباره عملکرد سازمان، به معنای اقناع مخاطب نیست. در نهایت باید دید نمودار مخاطبان چه تغییری کرده و میزان اثرگذاری رسانه تا چه اندازه افزایش یافته است.

مدیر رسانه نباید صرفاً با روشن کردن تلویزیون و تماشای برنامه‌های شبکه، درباره وضعیت مخاطب قضاوت کند. او باید به داده‌ها، نمودارها و گزارش‌های دقیق دسترسی داشته باشد؛ بداند مخاطب در چه زمانی افزایش یا کاهش پیدا کرده و دلیل این تغییر چیست.

آیا مشکل از محتوای تولیدشده بوده یا زمان و شیوه انتشار آن؟ آیا برنامه نتوانسته نیاز مخاطب را پاسخ بدهد یا اساساً به دست مخاطب هدف نرسیده است؟ در همه مجموعه‌های خصوصی‌ نیز تصمیم‌گیری‌ بر اساس داده و آمار انجام می‌شود. رسانه‌ای که خود را حرفه‌ای می‌داند، نمی‌تواند بدون سنجش نتیجه عملکردش به مسیر خود ادامه دهد.

یکی از انتقادها به تلویزیون، ناتوانی در جذب حداکثری مخاطب است. این مسئله در شرایطی که کشور با شکاف‌ها و اختلاف‌نظرهای اجتماعی و سیاسی مواجه است، چه اهمیتی پیدا می‌کند؟
اولویت اصلی رسانه ملی باید جذب حداکثری مخاطب باشد. این شاخص باید در دوره‌های مختلف مدیریتی، از شهید لاریجانی و مهندس ضرغامی تا دکتر سرافراز، مهندس علی‌عسگری و دکتر جبلی مورد بررسی قرار گیرد. باید ببینیم هر دوره چه میزان مخاطب جذب کرده و چه اندازه بر ضریب نفوذ رسانه در جامعه افزوده شده است. رسانه ملی باید صدای طیف‌های مختلف جامعه را بازتاب دهد و به تقویت منافع ملی و اتحاد اجتماعی کمک کند. نمی‌توان از یک سو درباره ضرورت همبستگی ملی سخن گفت و از سوی دیگر، در عمل به برنامه‌هایی میدان داد که به اختلافات سیاسی و اجتماعی دامن می‌زنند.

من به‌عنوان یک مستندساز، از تذکرهای مکرر برخی نهادهای نظارتی درباره تعدادی از برنامه‌های فعلی روی آنتن رسانه ملی اطلاع واثق دارم؛ با این حال، به نظر می‌رسد این تذکرها همیشه به تغییر رویکرد منجر نشده‌اند.  صدا و سیما باید روایتی ارائه کند که با شرایط روز جامعه، وضعیت مخاطبان و ضرورت حفظ همبستگی ملی تناسب داشته باشد. اگر رسانه به‌جای جذب مخاطبان متنوع، تنها یک طیف محدود را هدف قرار دهد، نه‌تنها از مسئولیت خود فاصله گرفته، بلکه حتی ممکن است همان مخاطبان محدود را نیز به‌تدریج از دست بدهد. معتقدم هر فردی در حوزه فرهنگی یا مدیریتی اعلام کند که تنها به جذب یک بخش خاص از جامعه فکر می‌کند، به منافع ملی آسیب می‌زند. رسانه نمی‌تواند خود را به یک گروه محدود تقلیل دهد. وظیفه آن، ایجاد امکان گفت‌وگو و ارتباط با بخش‌های متنوع جامعه است.

شما در دوره مدیریت شبکه مستند، شفافیت را یکی از اولویت‌های خود قرار داده بودید. این رویکرد در عمل چگونه اجرا شد؟
 
یکی از اقداماتی که در آن دوره دنبال کردم، ایجاد شفافیت در عملکرد شبکه بود. به همین منظور، وب‌سایتی راه‌اندازی کردیم که اطلاعات پروژه‌های مصوب در آن منتشر می‌شد؛ از نام تهیه‌کننده و کارگردان گرفته تا تعداد قسمت‌ها و مشخصات تولید. معتقد بودم مردم حق دارند بدانند در یک شبکه تلویزیونی چه اتفاقی می‌افتد و چه آثاری با استفاده از امکانات عمومی تولید می‌شوند. متأسفانه واژه «محرمانه» در برخی ساختارهای اداری به ابزاری برای پاسخ‌گو نبودن تبدیل شده است.

در حالی که نمی‌توان مردم را از اطلاعاتی که به عملکرد یک رسانه عمومی مربوط می‌شود، محروم کرد. در کنار شفافیت، تلاش کردم امکان همکاری افراد با دیدگاه‌های مختلف را در شبکه فراهم کنم. از مستندسازانی دعوت کردیم که پیش از آن کمتر امکان حضور و فعالیت در صداوسیما را داشتند؛ از جمله محمد کارت، محسن استادعلی، محمد شیروانی، مصطفی شیری، جواد توانا، هادی آفریده، محسن رمضان زاده، میثم رازفر و دیگر فیلم‌سازانی که در حوزه خود صاحب تجربه و اعتبار بودند.
 

در این مسیر، در برابر برخی سخت‌گیری‌ها و موانع نیز از آن‌ها حمایت کردم و برای حل مسائلشان در نهادهای مختلف پیگیری‌هایی انجام دادم. نگاه من این بود که شبکه مستند باید فضایی برای فعالیت حرفه‌ای مستندسازان باشد، نه مجموعه‌ای محدود به یک سلیقه مشخص. به همین دلیل، برنامه‌ای برای تولید مستندهای تک‌قسمتی و مستقل نیز دنبال کردیم تا هر اثر بتواند یک موضوع را با عمق بیشتری بررسی کند و مسئله‌ای را در جامعه مطرح سازد.

با وجود این تجربه‌ها، چرا از مدیریت شبکه مستند استعفا دادید؟
من در دوره مدیریت خود تلاش کردم فضایی ایجاد کنم که افراد با دیدگاه‌های مختلف بتوانند زیر یک چتر حرفه‌ای فعالیت کنند. اما پس از تغییر ریاست سازمان، ادامه این رویکرد دشوار بود. در دوره دکتر سرافراز، ایشان به سیاست‌ها و تصمیم‌های من اعتماد داشت و لازم نبود برای هر اقدام بدیهی، از جمله شفافیت یا همکاری با افراد مختلف، توضیح بدهم. اما پس از تغییر مدیریت سازمان، ناچار بودم برای همان سیاست‌ها بارها استدلال کنم؛ اینکه چرا باید اطلاعات پروژه‌ها منتشر شود، چرا باید پاسخ‌گویی وجود داشته باشد و چرا افراد با نگرش‌های متفاوت باید امکان فعالیت در تلویزیون را داشته باشند. به این نتیجه رسیدم که نمی‌توانم با همان روش به کار ادامه بدهم و ترجیح دادم از مسئولیت کناره‌گیری کنم.
شعار شما در آن دوره این بود که شبکه مستند باید خانه مستندسازان باشد. فکر می‌کنید این هدف محقق شد؟
در آن دوره تلاش کردیم چنین فضایی ایجاد کنیم. شبکه مستند پیش از آن بیشتر به پخش مجموعه‌ای از آثار، از جمله مستندهای حیات‌وحش، محدود بود؛ اما ما کوشیدیم ظرفیت تولید و همکاری حرفه‌ای آن را گسترش دهیم. حتی در زمینه فنی نیز تغییراتی ایجاد کردیم. برای مثال، بخش‌هایی از فرایند تولید، پخش و آرشیو را به سمت دیجیتالی شدن بردیم تا سرعت و کیفیت فعالیت شبکه افزایش پیدا کند.

در حوزه اقتصادی نیز تغییراتی شکل گرفت. شبکه مستند پیش از آن سهم چندانی از آگهی‌های بازرگانی نداشت، اما در دوره مدیریت ما، با افزایش مخاطب و توجه برندها، میزان آگهی‌ها نیز بیشتر شد. این مسئله نشان می‌داد که اگر شبکه‌ای بتواند مخاطب جذب کند، حتی در حوزه اقتصادی نیز ظرفیت‌های تازه‌ای برای آن ایجاد می‌شود.

من مجموعه‌ای از گزارش‌های مکتوب و غیرمکتوب درباره عملکرد شبکه به جا گذاشتم؛ از وضعیت نیروی انسانی و تولیدات تا گزارش‌های نظرسنجی، بازخورد مخاطبان و ارزیابی‌های بیرونی. با این حال، پس از تغییر مدیریت، بخشی از سیاست‌ها و همکاری‌های شکل‌گرفته ادامه پیدا نکرد. مشکل اینجاست که بسیاری از اقدامات مثبت در صداوسیما به افراد وابسته‌اند و به ساختار پایدار تبدیل نمی‌شوند.

یکی از انتقادهای جدی به تلویزیون، بی‌توجهی به نسل‌های جدید است. صداوسیما تا چه اندازه برای این نسل برنامه‌ریزی کرده است؟

یکی از نقدهای جدی من به عملکرد سال‌های اخیر تلویزیون، فقدان برنامه‌ریزی رسانه‌ای و فرهنگی برای نسل زد و حتی نسل آلفاست. منظورم صرفاً تولید یک برنامه در یکی از شبکه‌ها نیست؛ مسئله، داشتن سیاستی جامع برای شناخت نیازهای رسانه‌ای این نسل‌ها و برقراری ارتباط مؤثر با آن‌هاست. امروز بسیاری از کودکان و نوجوانان، نیازهای رسانه‌ای خود را از طریق پلتفرم‌هایی مانند یوتیوب تأمین می‌کنند؛ حتی با وجود محدودیت دسترسی و هزینه‌های اینترنت و ابزارهای عبور از فیلترینگ. این نشان می‌دهد که نیاز مخاطب را نمی‌توان با محدودیت از میان برد. رسانه باید برای این نسل برنامه داشته باشد و توضیح دهد که چه درصدی از آن‌ها را جذب کرده و چه میزان توانسته در زندگی رسانه‌ای‌شان حضور مؤثر داشته باشد. اگر صداوسیما در این زمینه برنامه‌ریزی مؤثری داشت، وضعیت ضریب نفوذ آن در جامعه نمی‌توانست تا این اندازه نگران‌کننده باشد.
 
تلویزیون در سال‌های گذشته برندهای شناخته‌شده‌ای مانند «خندوانه»، «عصر جدید»، «نود» و برنامه‌های مهران مدیری را از دست داده است. در عین حال، جایگزین‌های قدرتمندی نیز برای آن‌ها شکل نگرفته‌اند. به نظر شما سیاست سلبریتی‌زدایی در این وضعیت چه ضربه ای به رسانه زد؟
 
به نظرم یکی از ساده‌ترین کارها برای هر مدیری، متوقف کردن یک کار درست و موفق است. می‌توان به یک برند، برنامه، عروسک یا مجری ایراد گرفت و با برچسب‌زنی، آن را کنار گذاشت؛ اما ساختن یک برند موفق سال‌ها زمان می‌برد. حذف کردن آن بسیار آسان‌تر از ساختن دوباره‌اش است. من اساساً متوجه معنای دقیق سیاست «سلبریتی‌زدایی» نیستم. بسیاری از چهره‌هایی که از تلویزیون کنار گذاشته شدند، پس از خروج از سازمان در پلتفرم‌ها و فضای مجازی به فعالیت ادامه دادند و موفق هم شدند. برخی از آن‌ها حتی دیگر نیازی به همکاری با تلویزیون ندارند. در چنین شرایطی، این سازمان است که بخشی از سرمایه انسانی و اعتبار رسانه‌ای خود را از دست داده است.
 
وقتی یک برند موفق را متوقف می‌کنید، نمی‌توانید انتظار داشته باشید با بازگرداندن همان چهره‌ها، مخاطبان گذشته به‌سرعت به تلویزیون بازگردند. بخشی از مخاطبان ممکن است به دلیل خاطره و نوستالژی دوباره جذب شوند، اما احیای یک برند از دست‌رفته کار ساده‌ای نیست. به همین دلیل، حذف برندهای موفق را نوعی آسیب زدن به سرمایه رسانه‌ای سازمان می‌دانم. حتی اگر مدیری مدعی باشد که از یک مجری یا هنرمند دعوت کرده، اما آن فرد حاضر به همکاری نشده است، این موضوع نیز باید بررسی شود. چرا آن هنرمند تمایلی به بازگشت ندارد؟ چه سیاستی در گذشته اتخاذ شده که چنین فاصله‌ای ایجاد کرده است؟ این‌ها پرسش‌هایی هستند که مدیران باید درباره آن‌ها پاسخ‌گو باشند.

رضا رشیدپور مدتی پیش پیشنهاد کرد که مدیریت یک شبکه تلویزیونی به او سپرده شود و اعلام کرد می‌تواند عملکرد بهتری داشته باشد. آیا چنین پیشنهادی می‌تواند راهی برای اصلاح ساختار تلویزیون باشد؟

به نظرم بخشی از این اظهارات، جنبه پوپولیستی داشت. اداره یک شبکه تلویزیونی در ساختار فعی صداوسیما به این سادگی نیست که فردی اعلام کند می‌تواند آن را بهتر اداره کند و حتی ماهیانه میلیاردها تومان هم به صداوسیما بدهد. تلویزیون ساختاری پیچیده با صدها مدیر، کارمند، نهاد ناظر و مسیر بوروکراتیک پیچیده و فرسایشی دارد. هر تصمیمی در چنین مجموعه‌ای مستلزم عبور از فرایندهای مختلف است.
 
البته همین ساختار اداری یکی از مشکلات اصلی سازمان است و باید اصلاح شود. در دوره دکتر سرافراز تلاش شد بخشی از بروکراسی کاهش یافته و اختیار بیشتری به مدیران شبکه‌ها داده شود. مدیر باید امکان تصمیم‌گیری داشته باشد، اما در مقابل، مسئولیت نتایج تصمیم‌هایش را نیز بپذیرد. مسئله پاسخ‌گویی در اینجا اهمیت پیدا می‌کند.

اگر یک سریال با هزینه‌ای سنگین تولید شود و در نهایت کمتر از پنج درصد مخاطب را جذب کند، باید مشخص شود چه کسی آن را تصویب کرده، چه کسی بودجه‌اش را اختصاص داده و چه مدیری مسئول نتیجه آن بوده است. نمی‌توان با این استدلال که اثر برای یک گروه محدود تولید شده، از پاسخ‌گویی درباره هزینه‌کرد بودجه عمومی عبور کرد.

اگر امروز مسئولیت بخشی از تلویزیون به شما واگذار شود، اصلاح را از کجا آغاز می‌کنید؟

پاسخ صریح من این است که اصلاح تلویزیون به این سادگی‌ها امکان‌پذیر نیست. در سال‌های اخیر، روال‌های نادرستی در سازمان شکل گرفته و بسیاری از نیروهای حرفه‌ای از چرخه فعالیت کنار گذاشته شده‌اند. هم‌زمان، شعارهایی درباره باز بودن درهای تلویزیون به روی همه مطرح شده که با تجربه عملی بسیاری از فعالان رسانه‌ای همخوانی ندارد. اصلاح چنین ساختاری به زمان، اراده و ازخودگذشتگی نیاز دارد. نمی‌توان انتظار داشت با تغییر یک مدیر یا یک تیم، همه مشکلات برطرف شود. حتی اگر مدیران تغییر کنند، تا زمانی که نگاه‌های متنوع، انتقادی و حمایتی امکان حضور و فعالیت نداشته باشند، تحول جدی اتفاق نمی‌افتد.

بازگرداندن چهره های معروف و محبوب  به تلویزیون می‌تواند راه‌حل مناسبی برای جبران ریزش مخاطب باشد؟

بازگشت چهره‌ها به تلویزیون به‌تنهایی نمی‌تواند مشکل را حل کند. اگر مدیری مخاطب خود را کمتر از ۲۰ درصد جامعه تعریف کرده باشد، احتمالاً دغدغه اصلی‌اش افزایش این سهم به ۳۰ درصد نیست. در چنین شرایطی، ممکن است حضور یک چهره شناخته‌شده در آنتن برای او اهمیت بیشتری از افزایش واقعی مخاطب داشته باشد. از سوی دیگر، هزینه بالا برای حضور یک هنرمند یا مجری، به‌خودی‌خود نشانه موفقیت یک برنامه نیست. باید دید آن برنامه چه محتوایی ارائه می‌دهد، چه میزان مخاطب جذب می‌کند و چه اثری بر جامعه می‌گذارد. مدیر رسانه باید درباره این نتایج پاسخ‌گو باشد؛ به‌ویژه زمانی که هزینه‌ها از محل بودجه عمومی تأمین می‌شوند.

با وجود تمام نقدهایی که مطرح کردید، آیا هنوز به اصلاح تلویزیون امیدوار هستید؟

امید باید وجود داشته باشد. اما اینکه با تیم، سیاست‌ها و رویکردهای فعلی بتوان به تحول جدی امیدوار بود، پرسش دیگری است. من معتقدم تا زمانی که دیدگاه‌های متنوع امکان حضور در یک سازمان را نداشته باشند، آن سازمان به موفقیت نمی‌رسد. حتی تغییر کامل تیم مدیریتی نیز به‌تنهایی کافی نیست.

اگر بخواهید یک مطالبه را به‌عنوان مهم‌ترین انتظار خود از مدیران رسانه ملی مطرح کنید، آن مطالبه چیست؟

گمشده اصلی رسانه ملی، پاسخ‌گویی است. باید روزی این پرسش‌ها به‌صورت جدی مطرح شوند: در سال‌های گذشته چند نیروی حرفه‌ای از سازمان کنار گذاشته شده‌اند؟ چند نیروی جدید جذب شده‌اند؟ نیروهای جذب‌شده چه تولیداتی داشته‌اند؟ خروجی این تولیدات چه میزان مخاطب جذب کرده و چه اندازه بر ضریب نفوذ رسانه در جامعه افزوده است؟

البته کنار گذاشتن نیروها همیشه با صدور حکم رسمی اخراج همراه نیست. وقتی به یک تهیه‌کننده، مجری شناخته‌شده یا فیلم‌ساز حرفه‌ای دیگر پروژه‌ای سپرده نمی‌شود، عملاً امکان فعالیت از او گرفته شده است. نمی‌توان صرفاً به این دلیل که حکم مکتوبی صادر نشده، چنین وضعیتی را انکار کرد.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی