قُرب نوافل
در حدیث قدسی آمده است: «هیچیک از بندگان به من تقرب نمی جوید، با عملی که نزد من محبوبتر باشد از آنچه بر او واجب کردهام.» معنی تقید به ظواهر شرع این است که واجبات را بهجا بیاوریم، از محرّمات و گناهان بپرهیزیم و اگر گناهی از ما سر زد، فوراً توبه کنیم و به جبرانش بپردازیم. بعد از آنکه تقید به ظواهر شرع درست شد، یعنی پایه درست شد، اهمیت به مستحبات، انسان را به مقامات معنوی والایی میرساند. انسان بهواسطة انجام مستحبات، محبوب خداوند میشود. وقتی محبوب خدا شد، آنگاه گوش او گوش خداگونه میشود، چشمش و گفتارش خداگونه میشود و دست او از نظر قدرت، دست خدا خواهد شد. در آخر کار نیز میفرماید: اگر دعا کند، دعایش را مستجاب میکنم. و هر چه بخواهد، به او میدهم: «إن دعانی، أجبتُهُ و إن سألنی أعطیتُه: اگر مرا بخواند، اجابتش کنم، و اگر خواهشی کند، به او بدهم.» مقام لقاء یا مقام فناء، همین مقام است و در پرتو اهمیت به مستحبات و نوافل نصیب میشود.
اگر یک لامپ با سیم به نیروگاه برق متصل شود، روشنایی میدهد و روشنایی آن، همان روشنایی نیروگاه است که به او وصل گردیده است. انسان هم اگر به مقام قرب الهی برسد و در واقع، به خداوند متصل شود، خدا قدرتی به او میدهد که با آن قدرت، میتواند در هرچه بخواهد تصرف نماید. قرآن کریم میفرماید: «و ما تشاؤُنَ إلا أن یَشاء الله: تا خدا نخواهد، [شما] نخواهید خواست» (انسان، ۳۰). برای این آیه، چند معنا بیان شده و یکی این است که انسان میتواند به جایگاهی برسد که همانطور که خدا قدرت انجام هر کاری را دارد، او هم هر چه بخواهد، میتواند انجام دهد، زیرا به قرب الهی رسیده و به قدرت حق متصل شده است.
جابر جُعفی یکی از اصحاب امام باقر(ع) و امام صادق(ع) است که توانست با مراعات تقوا، در محضر اهلبیت به چنین مقامی برسد. راوی میگوید: جابر در کوفه گفت: «آیا میخواهی نزد امام باقر بروی؟» تعجب کردم، گفتم: بله. او دستی بر چشمانم کشید، در حالی که با سرعت باد در حرکت بودم. وقتی چشم را باز کردم، دیدم در کوچههای مدینه هستم. تعجب کردم و با خود گفتم نکند سحر کرده باشد! کوفه کجا، اینجا کجا؟ خوب است که من به این دیوار میخی بکوبم و سال آینده که به حج میآیم، ببینم این میخ هست یا نه! در این اندیشه بودم که جابر میخی به من داد و گفت: «بکوب!» خیلی ترسیدم. جابر گفت: «این کار بنده به اجازة خداست. حال به نزد امام باقر میرویم.» رفتیم تا به منزل امام رسیدیم. وقتی وارد شدم، جابر با آن حضرت خلوت کرد و امام با او سخن گفت. بعد بیرون آمدیم. جابر دید که خیلی درهم و گرفتهام، گفت: «میخواهی به کوفه بروی؟» گفتم: آری. گفت: «چشمانت را روی هم بگذار.» پس، چشمها را باز کردم، دیدم که در کوفه هستم.
خداوند در حدیث قدسی میفرماید: اگر بنده، مرا اطاعت کند، میتواند کارهای خدایی بکند: «یا ابن آدم، أنا حَیٌ لا أموتُ: ای فرزند آدم، من زندة نامیرا هستم. أطعنی فیما أمرتُک، حتی أجعلکَ حیّاً لا تموتُ: به آنچه فرمان داده ام، عمل کن تا تو را هم زندة نامیرنده کنم. یا ابن آدم، أنا أقولُ للشئ کُن فیکونُ: ای فرزند آدم، من به چیزی می گویم: باش، درجا می شود. أطَعنی فیما أمرتُک، أجعلکَ تقولُ للشئ کُن فیکون: به آنچه فرمان داده ام، عمل کن تا تو را نیز چنان کنم که به چیزی بگویی باش، درجا بشود.»
اگر کسی تقید به ظواهر شرع داشته باشد، یعنی همة واجبات را بهجا آورد و از همة گناهان اجتناب ورزد، به مستحبات نیز اهمیت بدهد، آن اهمیتی که به مستحبات میدهد، او را به مقام لقاء میرساند. منافات هم ندارد که تأثیر و کاربرد یک امر مستحب، بیش از امر واجب باشد، در حالی که واجبات از اهمیت بیشتری برخوردار است. این مسأله، عرفی هم هست، مثلاً اگر کسی را برای انجام کاری استخدام کنند، اگر بیش از آنچه شده، کار کند، آن کار اضافه، او را نزد کارفرما مقرب میکند.
خواندن هفده رکعت نماز در شبانهروز واجب است و اگر کسی نخواند، بازخواست خواهد شد؛ اما تقرب با خواندن نمازهای نافله محقق میشود. «مقام محمود» در پرتو نماز شب نصیب آدمی خواهد شد. علامه طباطبائی میفرمود: در بازار نجف کسی دست روی شانة من گذاشت، برگشتم، دیدم آقای قاضی است. فرمود: «فرزندم دنیا میخواهی، نماز شب. آخرت میخواهی، نماز شب. دنیا و آخرت میخواهی، نماز شب!» برخی میپرسند: «در دل شب، نماز قضا بخوانیم یا نماز شب؟» قضای نمازها را که واجب است، اما قرب نافله، غیر از قرب نماز قضاست. یعنی آن مقام قربی که در دل شب از نماز شب پیدا میشود، مسلماً با نماز قضا به دست نمیآید.
شما چه نظری دارید؟