در بخش قبل آمد که از اواسط قرن نوزدهم مبلغان مسیحی حضور پررنگی در منطقه یافتند و در این میان برخی دلبسته بخشی از فرهنگ اسلامی شدند.
این مطالعات، بستر فهم جدید اهلسنت را فراهم کرده است؟
خیر، هنوز این بحث ادامه دارد. این مسیونرها و محققان غربی خودشان این کار را شروع کردند. در مدارس و دانشگاههایی که تأسیس کردند، مثلاً دانشگاه سنتژوزف در بیروت که یکی از قدیمیترین و بهترین دانشگاههای منطقه است، این دانشگاه تحت مدیریت ژزوئیتها بود. آنها شروع کردند به پذیرش دانشآموز و دانشجو. در فضایی که ایجاد کردند، دانشآموز و بهویژه دانشجو و آن طبقه تحصیلکرده، پیوسته با گذشتة خودشان آشنا و آشناتر میشدند.
علاوه بر این، تألیفات آنها نیز نقش مهمی داشت. منظورم این نیست که فقط کسانی که در این منطقه بودند، این کار را انجام دادند، بلکه بیشتر این کتابها در خود اروپا نوشته میشدند. تاریخ، تمدن، فرهنگ، ادبیات، هنر و فرآوردههای فکری و تمدنی این منطقه را محققان غربی مطالعه می کردند و می نوشتند.
درنتیجه، نسل جدیدی بالا آمد که احساس میکرد گذشتهای بسیار درخشان و شکوهمند داشته است. آنها در شرایط استعماری که تحت سلطه قرار داشتند و در آن وضعیت روانی، اخلاقی و احساسی، سعی میکردند خودشان را تعریف یا بازتعریف کنند. در این بازتعریف کردن، عملاً به بنیامیه و شخصی به نام معاویه میرسیم. این تاریخ که مربوط به آنهاست، به عنوان مؤسسان امپراتوری عربی و کسانی که سرزمین بسیار وسیعی را تحت سلطه خود داشتند، تبدیل میشود به یک عامل مهم در شکلدهی به هویت. این هویت بعدها پیوند مییابد با ایدئولوژی و «ناسیونالیسم عربی» و بعضاً به هسته مرکزی آن تبدیل میشود.
یعنی مسبب عامل دوم، مسیونرها در آن مدارس بودند؟
دقیقاً اینطور نیست. اینها وسیله و به اصطلاح «صافی» (کاتولیزور) بودند برای آشنایی بچههایی که در این مدارس درس می خواندند با مجموع هویت خودشان؛ زیرا این شاگردان و دانشجویان با زبان و ادبیات اروپایی آشنا میشدند. و از این راه با کتابهایی که در توصیف و تمجید از آنها نوشته شده بود، آشنا میشدند و عمدتاً جذب متونی میشدند که تصویر مثبتی از آنان و گذشته و میراث شان نشان میداد و چندان به کتابهای انتقادی روی نمیآوردند. به عبارت دیگر به گونهای گزینشی برخورد میکردند و تألیفات مورد خوشامد خود را میخواندند و بعضاً ترجمه میکردند. این جریان خصوصاً در بین اعراب بسیار پرطرفدار بود و از سالهای اوایل قرن بیستم شاهد انتشار کتابهای مختلفی در این زمینه هستیم که با استقبال فراوانی مواجه میشد و این جریان به نوبه خود در تحریک احساسات ملی گرایی عربی بسیار تأثیرگذار بود. اصولاً فضای قرن بیستمی کشورهای عربی اشباع شده از این نوع کتابها و یا کتابهای دیگری است که در همین چارچوب خود اعراب نوشتند.
بحث درباره شکلگیری تصور جدیدی بود که در مورد بنیامیه و به طور کلی شخصیتها و وقایع تاریخی اسلامی در تلقی مسلمانان بهویژه اهلسنت شکل گرفته است. این موضوع، گرچه ظاهراً مربوط به معاویه و دوران اوست، اما در واقع بخشی از یک سؤال کلیتر است که چگونه تاریخ و فرهنگ اسلامی در طول زمان دستخوش تحولاتی شد که تصویر آنچه را که بود، دگرگون ساخت؟
برای پاسخ، ابتدا باید به بررسی عوامل کلی و سپس به تحلیل مصادیق خاص، ازجمله شخصیت معاویه بپردازیم. چنانکه اشاره شد، در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، حضور مسیونرهای مسیحی در مناطق اسلامی نقش مهمی در شکلگیری نگاه جدید به تاریخ اسلام داشت. این مبلّغان که عمدتاً از کشورهای اروپایی و بعدها از آمریکا بودند، مراکز آموزشی متعددی در قلمرو عثمانی و کشورهایی مانند کره، ژاپن، و حتی چین و ایران تأسیس کردند. این مدارس و دانشگاه ها به عنوان صافی عمل کردند که نسل جدید را با فرهنگ، تمدن، و دانش غربی آشنا میکرد.
یکی از حوزههایی که این مدارس خصوصاً در خاورمیانة عربی به آن توجه ویژه داشتند، مطالعات شرقشناسی، اسلامشناسی و عربشناسی بود. دانشجویانی که در این مراکز تحصیل میکردند، نه تنها با دستاوردهای علمی و ادبی تمدن اسلامی آشنا میشدند، بلکه با مباحث و مفاهیم حقوقی، اجتماعی و سیاسی دنیای جدید هم آشنایی یافتند. این آشنایی، در کنار وضعیت سخت ناشی از استعمار غربی که جوامع اسلامی در آن دوران تجربه میکردند، باعث شد تا افراد به دنبال عناصری از تاریخ خود بگردند که هویتشان را تعریف کند و لازمهاش این بود که گذشته خود را دریابند و احیاناً آن را شکوهمند و افتخارآفرین جلوه دهند و این چنین باور کنند.
خاورمیانة عربی در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، در وضعیت بسیار دشواری قرار داشت. استعمار اروپایی، تسلط عثمانیها و نفوذ فرهنگ غربی، آنان را در موقعیتی انفعالی و بهشدت خجالتزده قرار داده بود. در این موقعیت، به طور طبیعی افراد و ملتها به دنبال عناصری از تاریخ خود بودند که بتوانند به عنوان نمادهای شکوه و عظمت معرفی شوند. این امر بهویژه در منطقه شام مشهود بود، جایی که خاندان بنیامیه و شخصیت معاویه به عنوان نمادهایی از قدرت و شکوه تمدن عربی و اسلامی مطرح شدند.
یکی از افراد بسیار تأثیرگذار در این فرآیند، هانری لَمن (Lammens) بود که به اشتباه «لامنس» میگویند. او مبلغ مسیحی است، از طریقت جماعت ژزوئیت (یسوعی) که از کودکی در بیروت زندگی میکرد و در پانزده سالگی در بیروت به طریقه یسوعیان پیوست. این بدان معناست که سالها قبل از آن هم در بیروت میزیسته. لمن که متخصص ادبیات عربی و تاریخ و تمدن اسلامی بود، سالها در بیروت و قاهره زندگی کرد و کتابهای متعددی درباره زبان و ادبیات عربی، تاریخ بنیامیه و شخصیت معاویه نوشت. برای او دوران بنیامیه و شخصیت معاویه از نظر تاریخی و تمدنی پرجاذبه بود. او به بررسی این دوران و این شخصیت پرداخت و در عین حال، در آثارش از این دوران و این شخصیت تعریف و تمجید کرد. این رویکرد که با گرایش نسبت به معاویه و بنیامیه همراه بود، باعث شد تا تصویر معاویه و بنیامیه در ذهنیت تحصیلکردههای آن دوران، به عنوان نمادی از قدرت و شکوه مطرح شود.
با این حال، لمن فردی متعصب بود. معروف است او مطالب فراوانی جهت نوشتن شرح حال پیامبر اسلام(ص) جمعآوری کرد؛ اما رهبر ژزوئیتها در آن ایام، مانع نوشتن این کتاب شد؛ چون مطمئن بود روابط بین مسلمانان و مسیحیان را تیره خواهد کرد و از او خواست که از نوشتن چنین کتابی خودداری کند. این امر نشان میدهد که لمن در موارد متعددی تحت تأثیر اهداف خاص خود قرار داشت. حتی اسلامشناس و عربشناسی همچون ماکسیم رودنسون او را دارای گرایشهای نژادپرستانه میداند و دیگرانی نیز هستند که درباره او چنین دیدگاهی دارند. لمن در سال ۱۹۳۷ از دنیا رفت، یعنی دقیقاً در اوج دورانی که مسائل هویتیابی مطرح بود و طبیعی است که نگاه او نسبت به بنیامیه و معاویه در چنین فضایی مورد استقبال قرار گیرد.
نکته دوم درباره هویت عربهاست، به معنای عام کلمه، بهویژه در منطقه خاورمیانة عربی که مصر را هم شامل میشود. هرچند مصر به لحاظ جغرافیایی بخشی از خاورمیانه محسوب نمیشود؛ اما از نظر تاریخی و فرهنگی، جزئی از این منطقه است. در این زمینه دو جریان برجسته وجود دارد: نخست، نهضت عربی که بیشتر در حوزه ادبیات رخ داد و به نوعی تلاش برای بازگشت به ادبیات کلاسیک عرب و دوران شکوفایی آن بود. این بازیابی ادبی و فکری در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم رخ داد و جنبههای فکری و ادبی و فرهنگی آن برجستهتر بود. جالب اینجاست که در این بازه زمانی، مسیحیان در این مناطق، به نسبت جمعیتشان، حضور پررنگتری داشتند. این امر باعث شد در شکلگیری نهضتهای ادبی و فرهنگی نقش مؤثری ایفا کنند، بهویژه در بازسازی هویت فکری و فرهنگی منطقه.
پیشفرض شما این است که عرب مسلمان در مواجهه با فرهنگ جدید، متوجه بحران هویتی خود شد و برای بازسازی آن ناچار به تاریخ خود بازگشت. در این میان، مدارسی که مبلغان مسیحی تأسیس کردند، فضایی فراهم ساخت که هم این بحران هویت شناخته شود و هم ابزاری در اختیار آنان قرار بگیرد که بتواند خوانشی جدید از بنیامیه داشته باشد.
در آن زمان «بحران هویت» به معنای امروزی، مطرح نبود. اگر بخواهیم از «بحران هویت» صحبت کنیم، در حال حاضر بیشتر در مورد مهاجران عرب و یا غیر عرب موجود در غرب صدق میکند. آنچه در آن دوران وجود داشت، فرآیند «شکلگیری هویت جدید» بود. هویت قبلی که تاریخی بود، دیگر پاسخگوی اوضاع زمانه نبود و هویتی تازه در حال شکلگیری بود. این فرآیند البته مختص مسلمانان نبود و در میان جوامع دیگر همچون هندوها نیز مشاهده میشد که معمولاً با رجوع به بخشهای افتخارآمیز و شکوهمند گذشته، آغاز میشود. در این بازگشت به گذشته، افراد با زاویهای خاص و صرفاً از منظر تاریخی به دستاوردها نگاه میکردند، نه با معیارهای دینی یا ارزشی. در این زمینه، شخصیتهایی مثل «لمن» ظهور کردند که دیدگاههای خاص خود را داشتند و این نظرات سخت مورد توجه قرار میگرفت.
نمونه دیگر، مکماهون است که در دهه ۱۸۷۰ کتابی با عنوان «امپراتوری صحرانوردان» نوشت. این کتاب تأثیر زیادی بر شکلگیری ایدههای ترکگرایی و پانترکیسم در عثمانی داشت. نکته مهم این است که فضایی که مدارس جدید ایجاد کرد، باعث شد تا دانشآموختگانش، به گذشته خود بازگردند و آن را مورد مطالعه و کندوکاو قرار دهند. از همین رهگذر، برخی آثار مهم، نظیر نهجالبلاغه کشف شد؛ برای مثال افرادی مانند سلیمان کتّانی و جورج جورداق، به واسطه کنجکاوی نسبت به گذشته، به اثری همچون نهجالبلاغه برخوردند. این کشف برای آنها بسیار حیرتانگیز بود. مراجعه آنها به این اثر، بیش از هر چیز، از سر جستجوی ادبی بود و آنها به هنگام بررسی، عظمت کلام و مضامین موجود در آن را دریافتند. یکی از دلایلی که این افراد که اغلب مسیحی بودند، به چنین آثاری علاقه نشان میدادند، این بود که مسلمانان غالباً پیشداوریهای خاصی درباره حضرت علی(ع) داشتند. آنها بیشتر ایشان را در قالب یک صحابی یا به عنوان داماد پیامبر(ص) میدیدند، نه به عنوان شخصیتی مستقل؛ اما این افراد حضرت علی(ع) را از دریچه آثار و سخنانش میشناختند و ارزیابی میکردند. هم به لحاظ زیباییهای ادبی و بلاغی و هم به لحاظ اشتمالش بر مفاهیم بلند انسانی و اخلاقی و دینی.
بنابراین درک این نکته ضروری است که بدون توجه به چنین زمینهای، نمیتوان موقعیت معاویه و به طور کلی بنیامیه را در ذهن افراد نسلهای بعدی دریافت، این دو نماد شکوه و عظمت گذشته بودند.
آیا حاکمان کنونی سوریه نیز متأثر از همین جریانهای فکری هستند؟
بله، آنها به دلایل مختلف و ازجمله همین جریانها، دارای تصورات خاص خود هستند. اجازه بدهید نکتهای را درباره مسیحیان اضافه کنم. بنیامیه و شخص معاویه در مناطقی غیر از شام، بهویژه در قلمرو ایران و شمال آفریقا، رفتاری بسیار ظالمانه داشتند؛ اما در منطقه شام، رویکرد کاملاً متفاوتی در پیش گرفتند. رفتار آنها در این منطقه به قدری نرم و مداراگرانه بود که حتی مسیحیان شام، معاویه و بنیامیه را بهمراتب به رومیان ترجیح میدادند و آن را صریحاً اظهار میکردند. در آثار شخصیتهای مسیحی آن دوران تمجید از امویان به وفور یافت
میشود.
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟