عباس مسعودی سومین فرزند ازدومین همسر حاجی محمدعلی بود. حاجی هفت فرزند داشت که عبارت بودنداز: میرزا علی خان، میرزا حسن خان ، معصومه خانم ، میرزا عباس خان ، میرزا باقرخان ، اخترخانم ، میرزا ابوالقاسم خان ومیرزاجوادخان که پس ازفوت حاجی محمدعلی ، عموی بزرگم  دنباله کار پدر را گرفت و به امور مربوط به دکان های قصابی رسیدگی می کردومیرزاباقرخان نیز به او کمک می کردومیرزاحسن خان که وظایف و تکالیف پدررا به عهده گرفته بودبا همان روحیه وخلق وخوی مهربان وخاصیت مردم داری به حل وفصل مشکلات پرداخت ودرعین حال مسئولیت اداره رسیدگی به احوال خاندان مسعودی را نیز برعهده گرفت. 
اما میرزا عباس خان ( پدرم )به ادامه کار پدر رغبتی نشان ندادو ازهمان اوقات نوجوانی علاقه خاصی به استقلال طلبی و ابراز شخصیت داشت. حاج محمد علی درشمار افرادمعدود آن زمان بود که فرزندان خود ازجمله عباس (پدرم ) را به مدرسه می فرستادوبسیار علاقمندبودکه آنها به کسب علم ومعرفت پردازندوسوادبیاموزندوازاین روی پدرم ابتدا به مدرسه محمدیه می رفت وپس ازآنکه تحصیلات مقدماتی راتمام کرد به دارالفنون رفت. 
اودرکودکی بسیارفعال وپرکاربودوبرخلاف سایربچه ها لحظه ای درکوچه دیده نمی‌شدوجزپدرش ومشق به چیزدیگری توجه نداشت و خیلی زودتراز آنچه مقتضای سنش بود به دارالفنون راه یافت ولی مرگ پدر،وی را مجبور ساخت که درعین تحصیل درفکرکار وتامین آتیه خودنیزباشد. اوعلاقه زیادی به کاروکوشش وفعالیت داشت. لحظه‌ای نمی توانست آرام بنشیند دائم درتکاپوبودوازهمان روزهای کودکی تا آخرین لحظاتی که پیمانه حیاتش لبریزشددقیقه ای ازحرکت بازنایستادبه همین جهت، مرگ دردفترکار،بدون هیچگونه سابقه بیماری برای اونعمتی ارزنده بود،خدای اونمی خواست که مردی فعال وسرزنده با تمام شوروشوق وهیجان خویش ماههاوسالهادربستر بیماری بیارامدوازعدم حرکت وسکون خویش رنج ببرد. برای اوسکون به منزله مرگ بود،هرگزنمی خواست آرام بنشیندوحتی در ایام بیکاری به استراحت بپردازد. اگرروزی ناچاردربستر بیماری می آرامیدازخواندن ونوشتن غافل نمی شدو با مسئولان روزنامه مرتبا بوسیله تلفن تماس می گرفت. 
سالهای متمادی،صبح که ازمنزل خارج می شد شب مراجعت می کرد وناهاررانیز درپشت میزکارخودیا به اتفاق همکاران دراداره روزنامه صرف می نمود. مثل یک ماشین هفتاد و چندسال به طور منظم کارکردولحظه ای ازحرکت بازنایستاد. درزمان کودکی نیزباوجود علاقه زیاد به تحصیل و درس ومشق درانجام کارهای منزل کمک می کرد. خرید نان یکی ازوظایف اوبود. زمانی درتهران به علت خشکسالی گندم کمیاب شد ومردم برای تهیه نان دچارمضیقه گردیدندوتهیه نان کاری مشکل بودو مردم ساعتها جلوی دکان های  نانوایی صف می‌کشیدند. پدرم که بچه ای صبورو متحمل بودمقابل دکان نانوایی درصف قرارمی‌گرفت و ساعتها به انتظار می‌ایستاد. یکی ازخواهرانش حکایت می کند روزی میرزاعباس خان پس ازدوساعت که برای خرید نان رفته بود،دست خالی به منزل برگشت. ازاوعلت را سئوال کردیم درجواب گفت : امشب ازخوردن نان صرف نظرکنیدچون وقتی برمی گشتم چند نفردرکوچه به سرو رویم پریدندونان هایم را به غارت بردند.ازآن پس میرزا عباس خان هروقت برای خریدنان می رفت پارچه ای باخود می‌برد ونان را درآن پیچیده غالبا زیر لباس خود پنهان می کردتا درکوچه های خلوت آن زمان مورد حمله مردم گرسنه قرار نگیردونان را سالم به منزل برساند.
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی