دکتر  غلامحسین دینانی

این مسئله مسلم است که اختلال در زبان، اختلال در زندگی شناخته می‌شود و در زندگی مختل، جهان نیز مختل دیده می‌شود. اگر انسان زندگی را آنچنان که هست بپذیرد، دروغ نمی‌گوید و به دروغ گفتن نیز نیازی نخواهد داشت. البته شناختن زندگی بدان گونه که هست، از آثار عقل است، زیرا عقل به درستی می‌داند که یک شئ مادام که به سرحد وجوب و ضرورت نرسد، موجود نمی‌شود؛ بنابراین آنچه موجود شناخته می‌شود، مسبوق به وجوب بوده است و البته آنچه واجب و ضروری است، نمی‌تواند غیر از آنچه هست، باشد.
در اینجا ممکن است گفته شود: درست است که شناختن زندگی بدان گونه که هست، از آثار عقل است، ولی عقل محدود است و آنچه محدود شناخته می‌شود، نمی‌تواند زندگی را در واقع بدان گونه که هست، بشناسد. در پاسخ به این سخن باید گفت: عقل محدود است، ولی حدّ  آن، دیواری است که به آسانی نمی‌توان به آن دیوار دست یافت. هر دیواری که در برابر عقل قرار می‌گیرد، عقل می‌پرسد:‌ ماورای آن دیوار چیست و چگونه می‌توان به آن رسید؟ پرسیدن از آنچه ماورای دیوار است، در حکم نادیده گرفتن آن دیوار خواهد بود. دیوارهایی که در برابر عقل قرار می‌گیرند، به هیچ‌وجه اندک نبوده و کوتاه نیز شناخته نمی‌شوند، ولی عقل با طرح پرسش از آنچه در ورای آن دیوارها قرار گرفته است، آن دیوارها را نادیده می‌انگارد و از آنها عبور می‌کند.
تردیدی نمی‌توان داشت که عبور کردن از دیوار سخت و بلند، آسان نیست و شاید در برخی از موارد امکان‌پذیر نباشد، ولی باید توجه داشت که هر چیزی هر اندازه سخت و استوار باشد، وقتی زیر سؤال می‌رود و مورد پرسش قرار می‌گیرد، سختی و استواری خود را از دست می‌دهد. شاید هیچ موجودی در جهان از جهت سختی و صلابت از یک ایده و عقیده استوار سخت‌تر نباشد، ولی همان ایده سخت و عقیده استوار وقتی زیر سؤال می‌رود و مورد پرسش قرار می‌گیرد، از سختی و صلابت آن کاسته می‌شود، تا جایی که ممکن است به طور کلی محو و نابود گردد.
علت اینکه عقل می‌تواند از موانع عبور کند و در قفس عادت‌ها و رسوم گرفتار نگردد، این است که از توانایی درک مطلق برخوردار است. هیچ موجود دیگری در این جهان به مطلق نمی‌اندیشد و از توانایی ادراک آن نیز برخوردار نیست. باید توجه داشت که وقتی می‌گوییم انسان به حکم عاقل بودن از توانایی ادراک مطلق برخوردار است، منظور این نیست که او به مطلق دست می‌یابد و آن را در ذهن خود ترسیم می‌کند، زیرا مطلق به مجرد اینکه در ذهن وارد می‌شود و صورت ذهنی پیدا می‌کند، مقید می‌گردد و نمی‌توان آن را مطلق به شمار آورد؛ بنابراین وقتی گفته می‌شود انسان از توانایی ادراک مطلق برخوردار است، به این امر اشاره می‌شود که او به مطلق توجه دارد و می‌کوشد در راه نزدیک شدن به آن گام بردارد، البته از این امر نیز نباید غافل بود که انسان از آن جهت به مطلق توجه دارد که با مطلق بیگانه نیست و نشانه‌ای از آن را در خود می‌یابد.
در اینجا ممکن است گفته شود: اگر انسان با مطلق بیگانه نیست و نشانه‌ای از آن را در خود می‌یابد، چرا نمی‌تواند به مطلق دست یابد و آن را در ذهن خود ترسیم کند؟ در پاسخ به این سخن باید گفت: چشم انسان با خود بیگانه نیست و همواره درصدد مشاهده خویشتن خویش برمی‌آید، ولی هرگز نمی‌تواند خودش را مشاهده کند و تصویر آن را همانند تصویر موجودات دیگر نشان دهد. انسان اگر با مطلق سنخیت نداشت، نمی‌توانست به مطلق توجه داشته باشد. ولی همان گونه که یادآور شدیم، به ذهن آوردن مطلق و به تصویر درآوردن آن امکان‌پذیر نیست. آنچه موجب شگفتی می‌شود، این است که انسان به مطلق توجه دارد و از آن سخن می‌گوید، ولی آنچه در ذهن خود ترسیم می‌کند و در قالب الفاظ و کلمات ریخته می‌شود، مقید است. دلیل مطلق جز مطلق چیز دیگری نیست ولی مقید نیز بدون مطلق معنی معقول و محصلی ندارد.
 انسان در زندگی کردن خود مقید است و در رابطه با هر یک از امور این جهان مقید می‌گردد، ولی از این توانایی نیز برخوردار است که از هر قیدی خود را آزاد کند و به آنچه قید نمی‌پذیرد، توجه کند. توجه به مطلق داشتن و در آرزوی رسیدن به آن کوشش کردن، از ویژگی‌های انسان است و بزرگی او نیز در همین نکته نهفته است.
مطلق همیشه مطلق است، ولی جز در آنچه مقید است به ظهور نمی‌رسد؛ بنابراین توجه داشتن به مطلق نیز جز توجه داشتن و روبه رو شدن به آنچه وجه مطلق شناخته می‌شود، چیز دیگری نخواهد بود. انسان همواره با امور متناهی و محدود سروکار دارد و پرداختن انسان به امور محدود متناهی خطای او به شمار نمی‌آید. خطای بزرگ انسان در این است که او «غیرمتناهی» را «متناهی» و محدود کند و متناهی و محدود را به جای غیرمتناهی و نامحدود بنشاند. این خطا منشأ هرگونه خطای دیگری است که انسان می‌تواند مرتکب آن شود. متناهی را به جای غیرمتناهی نشاندن، شرک است و شرک نه تنها منشأ پیدایش گناه‌های دیگر است، بلکه بزرگترین گناه بشر نیز شناخته می‌شود. انسان به واسطه اینکه عاقل و خردمند است، از مطلق و مقید سخن می‌گوید و به تفاوت میان ذاتی و عرضی باور دارد.
اندیشیدن به جوهر و عرض و تقسیم کردن امور به دو قسم ثابت و متحرک، از ویژگی‌های انسان است و البته طرح این مسائل و بررسی جایگاه آنها در عالم اندیشه همان چیزی است که فلسفه خوانده می‌شود. عقل بزرگترین مظهر خداوند ـ تبارک و تعالی ـ در عامل است و هیچ موجود دیگری در این جهان نیست که در مظهر بودن برای حق تعالی بر عقل، تقدم داشته باشد. کسانی با این سخن سرسازگاری نداشته و روی تقدم «اراده» بر «عقل» اصرار می‌ورزند، این اشخاص می‌گویند: خداوند سبحان با اراده این عالم را  آفریده است و برگزیده شدن انسان نیز از آثار اراده حق تعالی شناخته می‌شود. در نظر این اشخاص، برگزیده شدن انسان از سوی خداوند سبحان دلیل بر این است که نقش اراده از هر چیز دیگری بیشتر است، زیرا برگزیدن براساس اراده صورت می‌پذیرد.
کسانی که به اصالت اراده باور دارند، به این مسئله توجه ندارند که اراده همواره مسبوق به عقل است و از روی آگاهی گزینش می‌کند؛ بنابراین آگاهی‌[است که] به اراده اعتبار می‌بخشد و آنجا که آگاهی نباشد، اراده ارزشمند نخواهد بود. ممکن است انسان چیزی را بخواهد و نسبت به آن اراده داشته است، ولی آن چیز مورد رضایت خداوند سبحان نبوده باشد، ولی هرگز امکان ندارد که انسان چیزی را بداند، ولی خداوند سبحان آن را نداند؛ بنابراین آنچه انسان می‌داند، خداوند سبحان آن را می‌داند و در این آگاهی خطا نیست و رذیلت معنی ندارد، در حالی که آنچه انسان اختیار می‌کند و مورد اراده او قرار می‌گیرد، اگر مورد رضایت حق تبارک و تعالی نباشد، نوعی از رذیلت و گناه به شمار می‌آید. اراده اگر منشأ کارهای بزرگ و نیک شناخته می‌شود. مبدأ پیدایش گناه‌ها و رذیلت‌ها نیز به شمار می‌آید، در حالی که آگاهی از آن جهت که فقط آگاهی شناخته می‌شود، گناه و رذیلت به بار نمی‌آورد. 
آگاهی بیش از هر چیز دیگر جنبه الهی و آسمانی دارد، ولی اراده به همان اندازه که می‌تواند الهی و آسمانی بوده باشد،‌ از آنچه جنبه زمینی و گناه‌آلوده بودن خوانده می‌شود نیز برکنار نیست. هیچ فیلسوفی در فلسفه خود بیش از کانت و شوپنهاور از اراده بهره‌برداری نکرده است. ولی همه آنچه از فلسفه پرطرفدار کانت برمی‌آید، این است که خداوند سبحان فقط یک اصل موضوعی برای یک نظام اخلاقی است. چیز دیگری از قول به «اصالت اراده» برنمی‌آید. البته همه کسانی که به تقدم اراده بر عقل باور دارند، از این سخن خرسند می‌شوند و با همین نوع از نگاه به هستی می‌نگرند. تاریخ نیز در نظر این‌گونه اشخاص جز بسط اراده انسان، آن هم یک اراده کور، چیز دیگری نیست! 
ادامه دارد
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی