باقر رشادتی ـ فردیس کرج: در اینکه مهر و محبت مادر ـ فرزندی، یک عطیه الهی است جای ذرهای تردید نیست و درست به همین دلیل هم این آمیخته به خون نیز، به جز با مرگ از میان نمیرود!
آنهایی که در راستامد این انگاره با ما در یک راه هستند، به درستی اعتراف دارند که گرایش به محبت مادری هم از این سابقه فطری نشأت میگیرد که پیشگیری از رشد آن، به آسانی ممکن نیست و حتی ممکن است به تعارضات و جبههگیریهای بسیار نامطلوب هم منجر شود!
دیگر اینکه آدمها دقیقاً به نسبت وجود همین غریزه است که مادرانشان را الگوی بسیار مناسب همه احساس و دریافتهای خود تشخیص میدهند و این شاکله به ویژه از جهت پذیرفتن زبان مادری در آغاز و به انگیزه فطرت عطیه شده در نهاد آدمها، خیلی با ارزش و قابل تأمل است، اما جز از این است که مادر ذات و نفس ادراک، انسانیت، شعور، فهم، مسئولیت و وظیفه است و اینهم با عواطف پایانناپذیرش به فرزندانش منتقل میشود تا ما و شما، با آراسته شدن به این صفات مقدس، راهرو خلفش باقی بمانیم.
یک زندگی جاودانه مثل «هدایت»...
دو خواهر، یک برادر داشتند، هدایت تنها پسر خانواده بود، او به دلیل تنگدستی، مدرسه نمیرفت، پدرش با حمل سنگ، معاش آنها را تامین میکرد. هدایت کارگر کورهپزخانه بود و از بس پا به گل زده بود، پاشنههای هر دو پایش، ترک برداشته بود.
شبها خوابش نمیبرد، وقتی، ترکهای پاشنههایش را در «پیه داغ» میکرد، اندکی از درد میافتاد! مردانگی از سیمایش آشکار بود. چشم و ابروی سیاهی داشت و خواهرهایش را بیشتر از برادر تنی و جان خودش دوست میداشت.
زمستان که میشد، از بیکاری به تنگ میآمد، وقت کشی در چایخانهها برای او زجر آور بود. «حیدری»۱خوانی پسردرویش قنبر در چایخانهها هم او را سرگرم نمیکرد، به دلیل زیادی داستانها و عاشقانههای «اصلی و کرم»، «عاشق غریب» «قوچاق نبی»
و ...دیرزمانی از هدایت خبر نداشتم. حول و حوش سالهای ۴۸ـ۱۳۴۶ در «جلدیان»۲با او روبرو شدم.
در طول ۱۸ ماه خدمت وظیفه سربازی، گاه و بیگاه با هدایت حشر و نشری داشتم و درددل میکردم.
او را برادر بزرگ خود به حساب میآوردم، چون دلش پاک و صاف بود، کارهایش هرگز، گره نمیخورد. درد پنهان دلهای دردمند را عمیقا درک میکرد و اهل قیل و قال نبود. باقالیبافی، به خرجی خانهاشان کمک میکردند. نقش و نگار قالیهایی که خواهران از گل بهتر هدایت میبافتند، حرف نداشتند خدمت سربازی تمام شد و من برای بهدست آوردن یک لقمه نان حلال، غریب افتادم و به اینترتیب بازهم از هدایت دور شدم و از او بیخبر ماندم.
گرفتگی دل در غربت، پدیدۀ شگفتی نیست، دل همه در غربت میگیرد و من هر وقت در غربت دلم میگیرد و هوای فکوفامیل به سرم میزند، کتاب میخوانم. و اگر افاقه نکند، به طبیعت پناه میبرم. آدم با طبیعت با آسانی میتواند ارتباط برقرار کند، سبزی طبیعت اوج بالندگی آدم را به یاد میآورد.
هر وقت غصهدار میشوم و به کوههای سر به فلک کشیده آسمان آبی نگاه میکنم، هدایت را پیش روی خویش میبینم. در یکی از آن روزهای خاکستری پرسید: برای چه از من خوشت میآید؟
- فکر میکنم انسان آرمانی من هستی!
- کدام علاقه ما را به همدیگر پیوند زده است؟
- هر دو زحمتکش، یکدل، یکزبان، هر دو انسان هستیم و آفریده و بنده خدا و همکوچه و هممحله و همشهری هستیم!
- چرا در فراسوی کوههای سترگ به دنبال من میگردی؟
- انسان بالنده و صاحب روح بلند در فرازها سیر میکند.
- از طبیعت چه میخواهی؟
- میخواهم گل باشم و عطر گل بپراکنم!
- شما که «اوغورخیر» آوردهاید چه توقعی از من دارید؟
- حلّیّت میطلبم، خواهش عفو و بخشش دارم، عذر تقصیر و گناه آوردهام، بهسوی شهادت راه میسپارم!
- مرا حلال کن!
- حلال سلامتی، حلال جانت، با این وصف پیش از طلوع فجر، مثل پرستوها در فروغ شهادت به آسمانها پرواز خواهی کرد، جدایی از تو، مرگ من است!
«عهد بستهام که با خون خودم وضو کنم»، این را میگوید و از گستره خیال من تا اوج سدره المنتهی پرواز میکند، بوی بهشت همهجا را پر کرده است.
«هدایت» در جریان جنگ تحمیلی و ۸ سال دفاع مقدس به آرزوی خود رسید و جام شهادت را سرکشید!
پینوشت:
۱ـ حیدریخوانی: واگویی منظومههای مذهبی و حماسی، در اوصاف حضرت علی(ع) است.
۲ـ از توابع شهرستان نقده که مرکز آموزش نظامی بوده است.
شما چه نظری دارید؟