گودرز گودرزی(مجید)
بهش میگفتند «شامورتی»، حال آن که اسمش این نبود، یعنی نمیتوانست این باشد، به دو دلیل: یکم اینکه هیچکس برای فرزندش این اسم را برنمیگزیند و دوم اینکه چرا فقط بچههای سربهسرگذار به او شامورتی میگفتند و بعدش قهقههزنان فلنگ را میبستند و درمیرفتند؟
سالهای نخست دهه شصت بود و مانند سالهای پیش از آن، سعی میکردم نمازهای نیمروز و مغرب را در مسجد جامع ادا کنم.
میدانستم شامورتی چیست. به قوری و کتری سیاهشده و دودهگرفته از آتش هیزم و چوب که بهکار چوپانان و صحراگردان میآید، شامورتی میگفتند۱ و شامورتی نمیتوانست نام او باشد؛ اویی که شب و روزش را در مسجد میگذراند و آزارش به کسی نمیرسید و اصلا معلوم نبود از کی مسجدنشین شد. بعضی بچهها اما دوست داشتند برای تفریح، با رعایت فاصله اجتماعی، او را شامورتی بخوانند و خندهکنان و جفتکزنان دربروند. زیاد هم دور نمیشدند، چون میدانستند او تنها چند قدم پشت سرشان تهدیدکنان میدود و خشونت در کارش نیست. با اینحال بچهها کارِ خوبی میکردند که از او فاصله میگرفتند.
وقتی میدید من همدست بچهها نیستم و با آنها همآوایی نمیکنم، صورتش حالتی ناباور به خود میگرفت و چشمهای خیسش را برای لحظهای به من میدوخت. از نگاهش نمیشد این را خواند که دارد تشکر میکند یا نه... آیا او داشت در خیالِ مبهم و غبارگرفتهاش از اکنونِ خودش فاصله میگرفت و خودش را به ذرهذره گذشتهاش وصل میکرد: به روستایی که در آن زاده شده بود و اینک نامش را هم به یاد نداشت و کودکیاش را در طبیعت و کوچهباغهای گمشده آن گذرانده بود و به مادرش که «صنم» نام داشت؟ لابد چه زجری میکشید او که نمیتوانست تکههای پراکنده و درهمِ خاطراتِ بس دیرینه و گُنگِ خزیده در کُنج مخیلهاش را جمع کند تا چیزی دستگیرش شود!
جثهای لَخت و پُر داشت و سنگین گام برمیداشت. پیدا بود که پنجههاش زورمند است و اگر دست او به بچههای اذیتکن میرسید معلوم نبود چه پیش میآمد.
هرچند احتمالش کم بود که او دست به خشونت بزند و کسی را زیر کتک بگیرد (کسی چنین رفتاری از او ندیده و نشنیده بود)، با اینحال احتیاط، شرط عقل است و پس از سربهسر او گذاشتن، عاقلانه بود که دم پرش نباشند... و معلوم بود که بیشتر آن سربهسر گذاشتنها از روی دشمنی و بیرحمی نبود.
او حرف زدن نمیدانست؛ شاید بیش از چند کلمه نمیتوانست تکلم کند. اگر سلامش میکردی، پاسخ سلامت را میداد. نمازش را با جماعت میخواند و گاه خودش به تنهایی. در هر نماز چندبار قنوت میخواند و دو سهباری رکوع و سجودِ بیشتر و چندباری هم سرش را به اینطرف و آنطرفش میچرخاند. کلهای داشت نسبتا بزرگ و نسبتا مثلثی و صورتی پرچروک و پسِکلهای تخت. هرگاه کسی با شامورتیخواندنش، وی را عصبانی میکرد و خونش را به جوش میآورد، چروکها فشرده و درهم میشدند و آشکارتر.
معلوم نبود چرا به او شامورتی میگفتند، درحالیکه اسم واقعیاش «ناصر» بود و نیز پیدا نبود چرا او به اسم شامورتی حساس است و چون شامورتیاش میخوانند واکنش نشان داده و بهانه به دست مردمآزاران میدهد. او چند فحش نصفهنیمه، نثار شخصِ شخیصِ شامورتیگو میکرد. اصلا شاید حساسیت او به اسم شامورتی، شانسی و الکی و بیدلیل بود.
ناصر عاشق کُت بود و در روزهای گرم و پرشمار تابستان، نمیتوانستی او را برای یک روز بدون کت ببینی. لباسهاش شندرپندری نبود، اگر نو و دست اول نبود، ولی سالم و بیایراد و تمیز بود؛ شاید بهتر از لباسهای برخی بازاریانِ کلاهشاپو بهسرِ بیش از یکبار بهحجرفته. نمیگذاشتند رختهای پاره و نخنماشده به تن کند.
زمانی که مرگ به سراغ «ناصر موگویی» ـ که نه زنی داشت و نه زادو رودی ـ آمد و او را از دستِ یخِ زندگی و شرّ شامورتیگویانِ خجستهدل نجات داد، برایش آگهی مرگ چاپ و مجلس ختم در مسجد جامع برپا کردند. بانیان آن مراسم، «محمدحسن قلی» و برادرش «محمدرضا» بودند.
«عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری
دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند!»
۱. شامورتیباز هم هست که کنایه از شخص حقهباز و متقلبی است که هنگام دادوستد، هرزمان به سودش باشد، کمِ خودش را زیاد و زیادِ طرف مقابل راکم نشان میدهد.
شما چه نظری دارید؟