میلاد سراج
درباره چگونگی ایجاد تعامل و بایستههای شکلگیری گفتگوی مناسب در میان جوامع، اندیشمندان «مکتب فرانکفورت» در سه نسل (هورکهایمر، آدرنو و هابرماس) نظرات خویش را مطرح کردهاند. مکتب فرانکفورت همچون سایر نظامهای فلسفی قابل تأمل، بسط بحثهای خود را در شاخههای مختلف دانش، منطبق با ضرورتهای هستیشناسانه و معرفتشناختی مورد قبول خود میکند که زنجیروار به هم متصل هستند. بدین ترتیب نظریات ایشان در بررسی امکان گفتگو و فهم متقابل بین انسانها و جوامع، کاملاً منطبق با هستة معرفتشناسانة فلسفه ایشان است که مهمترین رکنش انتقاد از مبانی وجودشناسانه و معرفتشناسانة دیدگاههای نوواقعگرا و نولیبرالیسم و به طور کلی مکاتب خردگرای دنیای مدرن است که بهزعم تمامی مکاتب انتقادی، نتیجهاش در عرصه روابط بین انسانها و جوامع، به رهیافت مبتنی بر «سودجویی و منفعتطلبی در روابط» ختم میشود. پس برای نقد این رهیافت و اثبات امکان گفتگو بر مبنایی غیر از سودجویی مطلق، نخست باید مبانی فرانظری مکاتب خردگرای عصر مدرن را به چالش کشید.
مکتب فرانکفورت با تأکید بر این نکته که روش پژوهش و دستیافتههای مکاتب خردگرا در عرصه علوم انسانی، کلام آخر نیست و هر پدیده تاریخمندی خاص خود را دارد، یعنی وابسته به سیر تاریخی خود است، در معرفتشناسی خود، امکان وجود یک کلاننظریه درباره انسان و جوامع بشری در رشتههای مختلف دانش را منتفی میداند. دیدگاههای این مکتب یک وجه انسانگرایانه و یک وجه تاریخی دارد و بر آنند دگرگونی تاریخی تا حد زیادی نتیجه فعالیت جمعی انسان است.
تغییر اجتماعی فرایندی انباشتی است که انتهایی باز دارد و در آن ضرورتی برای رسیدن به یک وضعیت خاص نیست. درست برخلاف نظر خردگرایان مدرن که با همین مبنای فلسفی، وضعیت امروزی جهان را که منطبق بر استثمار و سودجویی برخی انسانها و جوامع از برخی انسانها و جوامع دیگر است، تقدیر ازلی و ذات جوامع بشری میدانند.
مکتب فرانکفورت دانش اینان را در خدمت توجیه و حفظ منافع سرمایهداری میداند و آن را برای رفع نیازهای امروزی سودمند نمیشمرد.
هورکهایمر با انتقاد از رهیافتهای مکاتب خردگرا میگوید عقلانیت در این مکاتب بسیار محدود است، به نقد بیعدالتی و سرکوب نمیپردازد و کاملا محافظهکارانه به دنبال شناخت و حفظ وضع موجود به عنوان قانونی کلی است. اما نظریه انتقادی به لزوم تغییر بنیادین جامعه باور دارد و بی طرفی ارزشی و غیرهنجاری بودن نظریه اجتماعی را نفی میکند و اوضاع اجتماعی را تغییرپذیر میداند و معتقد است سرشت بشر ثابت و جوهری نیست و شرایط اجتماعی به آن شکل میدهد.
نقد نظام بینالمللی
نتیجه این چالش فلسفی به دگراندیشی در سایر عرصههای دانش همانند روابط انسانها و روابط بین جوامع نیز میانجامد. از همین چشمانداز نظریهپردازان فرانکفورت با زیر سؤال بردن مبنای فلسفی مباحث تعامل سودگرا و ممکن دانستن تغییر در روابط اجتماعی و بینالملل، رهیافتهای آنان در عرصه تعامل بین انسانها و جوامع را رد میکنند و محدود به زمان و مکان تاریخی خاص میدانند، نه سرشت و سرنوشت محتوم بشری.
مکتب فرانکفورت رهیافت واقعگرا و نولیبرال را که امکانات تغییر در حیات اجتماعی و روابط بینالملل را درک نمیکند، جهان موجود را به عنوان ساختاری ثابت در نظر میگیرد، بر سرشت ثابت و لایتغیر انسان و ماهیت دولت (که همگی به دنبال منافع خود هستند)، پای میفشارد و سرشت نظام بینالمللی را که از طریق سازوکار موازنه قدرت، پیگیری منافع ملی رقیب را محدود میکند، به باد انتقاد میگیرد و جهان را قابل گذار از این وضعیت دانسته، به دنبال ارائه مدل بدیلی برای نظم جهانی خردگرایان است که امکان تعامل را تنها در واژه منفعت و سود خلاصه میکند.
این بدیل را میتوان در نظریه «گفتگو و مشارکت» به منظور رسیدن به «اتفاق نظر و اجماع»، در فهم طرف مقابل و دادن امکان گفتگو به او خلاصه کرد. این اصل بیانگر رویة هنجاری نظریه مشروعیت است که به هر فرد، حق برابری برای شرکت در گفتگوی آزاد پیرامون پیکربندی جامعه و سیاست را میدهد و برای حذف پیشاپیش کسی از گفتگو، هیچ دلیلی را معتبر نمیبیند و این کار را برخلاف اصول اخلاقی میداند. به همین ترتیب در سطح فراملی، اصول راهنمایی کلانی برای نظم دمکراتیک مشورتی مطرح میسازد. مهمترین اصل حاکم بر این الگو در سطح فراملی، «اصل جهاناندیشی اخلاقی» است. در این الگو کشورها به جای کوشش برای دستیابی به منافع خاص خود، به دنبال تحقق اصول اخلاقی جهان خواهند بود که در این صورت منافع همگان تأمین میشود.
در این مدل به ابزار گفتگو توجه ویژهای میشود با این باور که گفتگو در عرصة عمومی شکل میگیرد (مناظره عمومی) و داور اصلی نیز استفاده عمومی از خرَد است. این نظریه با گذر از مفهوم عقل فردی و جمعی مدرن، بر مفهوم خاصی از عقلانیت استوار است که آن را «عقلانیت ارتباطی» مینامند. هابرماس با اذعان به اهمیت بنیادین عقلانیت وبری برای درک مدرنیته، به بازسازی این مفهوم میپردازد تا انسان مدرن را از آنچه ماکس وبر «قفس آهنین سرمایهداری» مینامید، برهاند. به عقیده او در هر عملی، برهانی و همینطور در هر عمل روزمره، همواره عقل ارتباطی در کار است که در صورتهای مختلف زندگی ریشه دارد.
عقلانیت ارتباطی
مفهوم عقلانیت ارتباطی زمینه طرح مفهوم اجماع و اتفاق نظر عقلایی را در این نظریه فراهم میسازد. این اتفاق نظر که از طریق گفتگو و استدلال با تکیه بر ظرفیت عقل ارتباطی به دست میآید، حقیقت را آشکار میسازد؛ بنابراین از اهمیتی بنیادین برخوردار میشود. منظور از این مفهوم، اتفاق نظری است که تنها بر پایه استدلال و فارغ از مداخله ملاحظات برونمنطقی یا برونعقلی (مانند قدرت و ثروت) حاصل شده باشد. در نظریه کنش ارتباطی انگارة گفتگو، مناظره و گفتمان فارغ از هر نوع محدودیت (معطوف به فهم و اجماع بیناذهنی) صورت میگیرد؛ وضعیتی که آن را وضعیت کلامی آرمانی میدانند و در آن، اختلافات و تعارضات به شکل عقلانی از طریق شیوه ارتباطی که رها از هر نوع اجبار است و تنها نیروی استدلال غالب است، حل و فصل میشود.
این مکتب بر آن است که ذات «زبان» موقعیت گفتاری آرمانی را درون خود فراهم میسازد که در آن، ادعای حقیقت از طریق گفتگو و استدلال رخ مینماید. گفتگوهای رایج به دلیل دوری از اصول اخلاقی مورد نظر، از وضعیت آرمانی دورند و به همین دلیل توافق نمیانجامد. وظیفه نظریه انتقادی نیز حمایت از شرایطی است که در آن گفتگوی سالم صورت بگیرد و توافق شرکتکنندگان به دست بیاید. وضعیتی از قبیل امکان و در دسترس بودن حوزههای عمومی برای مشورت و خطمشیهایی برای حمایت از آزادیها و برابری مناسب و سودمند. رسیدن به چنین وضعی، در گرو اخلاق ارتباطی است که از طریق آن به تفاهم میرسند.
آیا در هنگامی که طرفین گفتگو از فرهنگ و تمدن متفاوتی هستند، امکان مفاهمه وجود دارد؟ پاسخ مکتب فرانکفورت این است: هرچند طرفین گفتگو تفاوت فرهنگی و تمدنی با هم دارند، اما از طرف دیگر ما یک زیستجهانِ مشترک در سطح بینالملل داریم، بدین معنی که حداقلی از تفاسیر و تجارب جمعی مشترک میان ما وجود دارد که برای شروع گفتگو میتوان به آن تکیه کرد و با نهادسازی بیشتر، زمینه گسترش این زیستجهان را فراهم آورد.
شما چه نظری دارید؟