سه‌شنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۴ - ۱۹:۲۵
نظرات: ۰
۰
-
تروما چیست و چگونه این زخم را هضم کنیم؟

دکتر امیر خادم، پژوهشگر و مدرس ادبیات تطبیقی مهمان قسمت جدید برنامه «اکنون» سروش صحت شد.

در چهل‌وهفتمین قسمت از برنامه «اکنون»، سروش صحت میزبان دکتر امیر خادم، پژوهشگر و مدرس ادبیات تطبیقی از دانشگاه آلبرتا بود؛ گفت‌وگویی که در حاشیه نخستین فستیوال پادکست فارسی در تورنتو ضبط شد و روایتی از مسیر زندگی و اندیشه یکی از چهره‌های مؤثر پادکست فارسی را به تصویر کشید.

خادم در آغاز گفت‌وگو از دوران جوانی و تحصیلاتش گفت:« در کنکور رشته ریاضی رتبه ۳۰۰ را آوردم و وارد مهندسی نفت دانشگاه شریف شدم، اما در دوره کارآموزی در اهواز فهمیدم از من مهندس موفقی درنمی‌آید. از همان زمان می‌دانستم علاقه‌ام در ادبیات است، نه در چاه‌های نفت.» او با لبخند افزود که انتخابش برای رفتن به تهران، بیشتر شوق رهایی از شیراز و تجربه زندگی مستقل بود تا علاقه به مهندسی.

او دوران دانشگاه را «بهترین سال‌های زندگی»‌اش توصیف کرد، چون در نشریه دانشگاه به نوشتن درباره ادبیات و سینما پرداخت و اولین نقدهایش را نوشت: «آن نوشته‌ها خام بودند، ولی همان تمرین‌ها باعث شد بفهمم چطور با مخاطب گفت‌وگو کنم.»

پس از پایان کارشناسی، مسیر او تغییر کرد. در آزمون کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی پذیرفته شد و به گفته خودش، ابتدا گمان می‌کرد مطالعه ادبیات فارسی برای فارسی‌زبان ضرورتی ندارد: «بعدها فهمیدم اشتباه می‌کردم. همان علاقه باعث شد به سمت ادبیات تطبیقی بروم و به پیوند میان اسطوره‌ها، روایت‌ها و فرهنگ‌ها فکر کنم.»

از ادبیات تطبیقی تا پژوهش درباره زخم‌های اجتماعی

خادم در ۲۵ سالگی برای ادامه تحصیل به کانادا رفت و دوره دکتری‌اش را در ادبیات تطبیقی گذراند: «می‌خواستم بدانم پژوهش دانشگاهی در نهایت مرا به کجا می‌برد. کمتر به آینده شغلی فکر می‌کردم و بیشتر دنبال معنا بودم.»

پایان‌نامه او درباره «ادبیات زخم‌ها و دردهای اجتماعی» بود با تمرکز بر ایران، عراق و فلسطین: «می‌خواستم ببینم جوامعی که از جنگ، اشغال یا فروپاشی اجتماعی عبور کرده‌اند، چگونه از طریق ادبیات آن زخم‌ها را بازگو می‌کنند.»

او مفهوم «تروما» یا آسیب جمعی را چنین شرح داد: «تراما در معنای جمعی یعنی تجربه‌هایی که زخمی بر حافظه جامعه می‌گذارند؛ جنگ، انقلاب، اشغال یا قحطی. ادبیات و هنر ابزار هضم این زخم‌ها هستند.»

درباره انتخاب سه کشور گفت: «ایران که طبیعی بود، اما درباره فلسطین و عراق احساس می‌کردم ادبیاتشان پس از بحران کمتر شناخته شده است. مثلاً در فلسطین روی آثاری کار کردم که پس از پیمان اسلو نوشته شده بودند و در عراق رمان فرانکشتاین در بغداد را بررسی کردم؛ بازتابی از درد پس از سقوط صدام.»

او در ادامه به مفهوم «حافظه جمعی» اشاره کرد: «خیلی وقت‌ها ما تاریخ را نمی‌دانیم، اما زخمش در ذهن‌مان مانده است. هنوز برای بسیاری از ایرانی‌ها “انگلیس خبیث” وجود دارد، حتی اگر ریشه‌اش را ندانند. این همان حافظه جمعی است که از دل تجربه‌های تاریخی برجا مانده.»

مدال طلای گاورنر جنرال و تجربه تدریس

خادم برای پایان‌نامه‌اش مدال طلای گاورنر جنرال کانادا را دریافت کرد: «خودم از نامزدی‌اش خبر نداشتم. وقتی ایمیل تبریک آمد، فکر نمی‌کردم ماجرا این‌قدر رسمی باشد. در سرمای ادمونتون رفتم مراسم و مدال گرفتم. احتمالاً تنها مدال طلایی است که در زندگی‌ام می‌گیرم!»

او دو سال در دانشگاه تورنتو ادبیات خاورمیانه تدریس کرد، اما تدریس را کنار گذاشت: «به‌عنوان استاد حق‌التدریس کار می‌کردم و مسیر رسیدن به هیئت‌علمی دائم بسیار سخت است. باید سال‌ها بین دانشگاه‌ها جابه‌جا شوی. این بی‌ثباتی با زندگی‌ام سازگار نبود.»

از دانشگاه تا پادکست؛ روایت تازه‌ای از فردوسی

در همان دوران، جرقه پادکست فردوسی‌خوانی زده شد: «مادر همسرم برایم چاپ تازه شاهنامه خالقی‌مطلق را هدیه گرفت. عاشقش شدم و برای اطرافیانم می‌خواندم. مادرم بعدها گفت صدایم را ضبط کرده! همان شد جرقه اینکه خودم ضبط کنم. در همان زمان با پادکست آشنا شدم.»

در آغاز، شنوندگانش انگشت‌شمار بودند، اما یک اتفاق مسیر را عوض کرد: «علی بندری بدون اینکه من را بشناسد، در صفحه‌اش از پادکست تعریف کرد. ناگهان شنوندگانم چند برابر شدند. این لطفش را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.»

از آن پس فردوسی‌خوانی جدی شد: «در ابتدا گزیده می‌خواندم، اما وقتی به داستان رستم و سهراب رسیدم، فهمیدم مخاطب با همه وجود دنبال می‌کند. تصمیم گرفتم همه شاهنامه را بخوانم. شد ۱۷۹ قسمت، سه سال کار بی‌وقفه.»

یکی از درخشان‌ترین لحظات زندگی‌اش واکنش دکتر جلال خالقی مطلق بود: «ایشان در یادداشتی نوشتند که این پادکست شاهنامه را همان‌طور که فردوسی گفته، روایت می‌کند. آن جمله برایم از هر مدال طلایی باارزش‌تر بود.»

ماجرای مشروطه و مدال طلای دوم

پادکست دوم خادم، ماجرای مشروطه، ادامه همان مسیر است: «همیشه حس می‌کردم شاهنامه فقط آغاز کار است. در ماجرای مشروطه سعی کردم ریشه‌های فکری و اجتماعی آن دوران را روایت کنم؛ از ساختار زمین و وقف تا بحران عدالت و قانون. این کار برای من مدال طلای دوم بود.»

خلوت در غار تاریخ

خادم از وسوسه‌اش برای خواندن تاریخ بیهقی هم گفت: «مدتی است به آن فکر می‌کنم، اما نثرش پیچیده است. احساس می‌کنم باید در غار بیهقی نشست و سال‌ها با او ماند.»

سروش صحت خندید و گفت: «یاسین حجازی هم که بیهقی‌خوانی می‌کند، می‌گوید در غار خودش است. انگار شما دو نفر ساکنان دو غار تاریخی‌اید!»

خادم هم خندید و گفت: «دقیقاً! این کار تمرکز و سکوت می‌خواهد. همسرم قهرمان واقعی است که این غیبت‌های ذهنی را تحمل می‌کند.»

او در پایان گفت‌وگو افزود: «از ادبیات و سینمای ایران دور نشده‌ام، ولی کمتر از آنچه باید دنبالشان می‌کنم. شاید روزی فرصت جبران باشد.»

سروش صحت در پایان گفت: «کسی که چنین به شاهنامه و مشروطه جان داده، بعید است از ادبیات امروز دور باشد. شما در ادبیات زندگی می‌کنید!»

خادم با خنده پاسخ داد: «اگر بخواهم منصف باشم، باید مدال طلایی هم به همسرم بدهم؛ چون زندگی با کسی که همیشه درگیر تاریخ و صداست، کار ساده‌ای نیست.»

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی