دکتر محمدرضا خسروی
زخمی که زبان فارسی از گویشگران خود و از خودیها خورده است، کم از زخمی نبوده که از بیگانگان خورده است! چراکه در بسیاری از سالها، ما اهل زبان به خودزنی دست یازیدهایم؛ بدینگونه که واژههای بیگانه را با پا پس زدهایم و با دست پیش کشیدهایم و سپستر، واژههای مهمان را چندان در آغوش گرفتهایم...
۱
میپندارم که زبان فارسی یا زبان ایرانی، از همان آغاز درخشان و هر فروغی که میداشته است تا همین امروز، در زندگی فرهنگیاش و در پیمودن راه درشتناک زندگیاش با بدبیاری رو در رو بوده است؛ بدینگونه که در یک بررسی شتابزده میتوان گفت که پارسی باستان و پارسی میانه و پهلوی و فارسی دری و با هر نام دیگری که خوانده میشده است، از زبانهای یونانی و تازی و مغولی و روسی و ترکی و فرنگی آسیب دیده و زیر ستمی ناروا نگهداشته شده است و تا همین امروز که زبان نو درآمدِ اینترنتی همچون یک ناخوشی واگیردار، بر درخت گشن زبان ما سایه انداخته است، روزگار دلآرامی نداشته است.
شاید پیدا شدن واژههای «دخیل» در زبانهای گوناگون که با گونهای بده و بستان همراه باشد، درخور تاب آوردن هم باشد، اما برای زبان فارسی که از دستدرازی بیگانگان در سدهها و هزارههای گذشته آزاری بسیار دیده است،ایستادن در برابر شبیخون روزافزون اینترنتی با زجری دوچندان همراه خواهد بود و بر ماست تا بیدارکار و پرستار هوشیار زبان مادریمان باشیم.
۲
و اما من این نوشتار را بیشتر برای آن آغاز کرده بودم تا بنویسم و بگویم که در جای خود، زخمی که زبان فارسی از گویشگران خود و از خودیها خورده است، کم از زخمی نبوده که از بیگانگان خورده است! چراکه در بسیاری از سالها، ما اهل زبان به خودزنی دست یازیدهایم؛ بدینگونه که واژههای بیگانه را با پا پس زدهایم و با دست پیش کشیدهایم . سپستر، واژههای مهمان را چندان در آغوش گرفتهایم – تنگ و مهربان – که جایی برای واژههای در غبار نشسته خودی نگذاشتهایم. و بدتر از آن، دیده میشود که گاه واژه خودی را از سر سفره مادری بلند کردهایم و واژه بیگانه را به جان آن نشاندهایم.
مردم، چه از فرهیختگان و چه از فرودستان فرهنگی، گاه به بهانه نرمتر بودن و خوشدستتر بودن و کوتاهتر بودن واژههای بیگانه، آن را بر واژه خودمانی برتری دادهاند، و دیده میشد و میشود که اگر واژهای به هر رنگ و نیرنگی خودش را در زبان فارسی جا انداخته است، مردم دست همه خانواده آن واژه را هم گرفتهاند و بفرما زدهاند که: بنشینید که خانه، خانه شماست!
و نمونه میآورم که اگر به هر بهانهای ما «عمل» را به جای کار و رفتار و ساختار پذیرفتهایم یا برای برگزیدنش نرمش نشان دادهایم، بسیار ولنگارانه از به کار بردن «عامل، عوامل، اعمال، معمول، عملیات، عمله، معامله، معامل، متعامل، عُمّال، مستعمل، استعمال و اکنون تعامل!» هم روی برنگرداندهایم.
و باز نمونه را میافزایم که اگر واژه «علم» به جای دانش و دانستن و آگاهی به زبان فارسی راه یافته است، ما دست دیگر ریختهای آن واژه را هم گرفتهایم و بر سفره پذیرایی نشاندهایم؛ بیکه نیازی به«عالم،معلوم، علّامه، علیم، معلّم، معلّمه، معلومات، معالم، تعلیم، تعلّم، استعلام، اعلام ، معالم» و دیگر ریختهای برگرفته از آن داشته باشیم؛ از ثلاثی مجرّد گرفته تا ثلاثی مزید و رباعی مجرّد و رباعی مزید و به گفته خودشان الخ!
و میگویم که برابرهای این همه را زیباتر و رساتر در خانواده دانستن و دانایی، خودمان داریم. مگر آنکه بودهاند کسانی که با روی آوردن به آنهاخواستهاند برتری خود را بر دیگران در جهت اشراف بر – به گفته خودشان ـ مرادفات و مترادفاتِ لغات، به رخ دیگران بکشند!
۳
و بگذارید در همینجا بگویم و بنویسم که من گاه سرگیجه میگیرم که در گیرودار و تنشهای میان زبان خودی و بیگانه، چرا باید از بیابانهای ناهموار زبان بیگانه سر در بیاورم؛ بیگانه غربی یا عربی. و چرا باید زمانه مرا به دریوزگی کشانده باشد تا ناخواسته، زبان خود را بگذارم و به زبان دیگران روی بیاورم؟!
شاید شما نیز در گفت و شنودهای روزانه با چنین گرفت و گیرهایی رو در رو شده باشید که خودخواسته یا خودناخواسته، تن به واژگان دخیل سپرده باشید. و من چنین میاندیشم که در بسیاری از جاها این «ملاحظه مخاطب» است که گوینده را در روی آوردن به واژههای بیگانه، از راه به بیراهه میکشاند. آنگونه که اگر فارسی سره را در سخن گفتن وفادار باشی، شنونده را با پرسشهای بسیاری روبهرو میکنی که این چیست و آن کدام است!
چرا که در در ازای سدهها ،گروهی از واژگان زبان مادری دیگر از یاد رفتهاند و واژههای دخیل چنان گوشآشنا شدهاند که شنونده جز آن را بهجا نخواهد آورد.
و این درد کمی نیست که کسی مادر را پسِ پشت بگذارد و به دایه دل بسپارد! و در ازای زمان، سروریِ واژههای فرنگی و تازی چندان کشدار بوده است که ما در برخی بزنگاهها از قاموس و فرهنگ و لغتنامه هم باری نمیبندیم.
خوب، میفرمایید اکنون گوینده تهیدستِ وامانده از زبان مادری، به جای دقیقه و ثانیه و ساعت و فصل و کتاب و خط و مشق و تمرین و فَول و هَند و هافبک و دریپ و صدها واژه دیگر، چه بگذارد تا مردم دریابند؟!
و در این گرفت و گیرها نهادی مانند فرهنگستان را میبینیم که بیشتر در بند آن است که بنشیند و برخیزد و پس از بگومگوهای بسیار، به جای کپیرایت، حقّ نشر را و به جای اولتیماتوم، اتمامحجّت را پیشنهاد کند و به جای فیبر، الیاف را بگذارد!
۴
و سخن پایانیام جز این نیست که در گیرودار نفسگیر زبانهای ایرانی و انیرانی و در پریشان بازار ناآرام زبان مادری و بر سرِ بالین بیمار از نفس افتاده زبانِ خودی، باز هم من همچنان دلم به رستاخیر پرشور از زندگیِ زبانمان گرم است و باور دارم که ما توانایی آن را داریم تا همة واژگانی را که به آنها نیازمندیم از انبان و انبار و دارایی فرهنگ فارسی برگیریم؛ بیکه به هیچ زبان دیگری نیازمند باشیم.
و مگر دانای توس در واژهنامه پر و پیمان و جاودانه خود، همین خواست را در کُنج روستای پاژ ،آن هم با دست خالی (و البته بیبهره از بودجه ۵۰ میلیارد تومانی فرهنگستان زبان!) بر کرسی ننشانده بود؟!

شما چه نظری دارید؟