محمد محمودهاشمی
 

در هنگامه هجوم دهشتناک مغولان و پس از تعقیب و گریز بسیار، محمدخوارزمشاه در جزیره ای در دریای مازندران بی کفن و لایِ جامه‌ی خود دفن شد. گرچه وی جلال الدین؛ پسر دلیر و  پهلوانش؛ را بر جای خود گذاشت تا در برابر مغولان بایستد، اما برخی از شهرهای ایران در برابر لشکر جرّار مغول مقاومت نکردند و حاکمان محلی به این نتیجه رسیدند که برای حفظ قدرت باید تابع مغولان شوند و به فرمان خان مغول گردن نهند. از جمله‌ی این افراد بُراق حاجب؛ حاکم کرمان؛ بود.
برخی منابع تاریخی که طرفدار خوارزمشاهیان هستند او را فرصت‌طلبی ناجوانمرد و خیانتکار معرفی می‌کنند که حق نمک‌خواری سلطان محمد را نادیده انگاشت و با ارتکاب جنایت در مسند قدرت کرمان باقی ماند، اما منابع دوره‌ی مغول او را عملگرایی عاقل معرفی می‌کنند که با قربانی کردن مخدومانش هم قدرت خود را حفظ کرد و هم کرمان را از کشتار و ویرانی نجات داد.
روایت زندگی و اعمال براق حاجب از هوش همراه با حیله‌گری او حکایت می‌کند. وی در ابتدا خدمتگزار درگاه قراختاییان بود و گویا مقام حاجبی دربار به او تعلق داشت. قراختاییان از حکومت‌های همجوار با خوارزمشاهیان و به نوعی حائل میان ایران و کوچ نشینان مغول بودند. براق حاجب برای بردن پیامی به دربار سلطان محمد خوارزمشاه رفت. سلطان شیفته‌ی ذکاوت و توانایی براق شد و به او اجازه بازگشت نداد. به این ترتیب براق حاجب به خدمت خوارزمشاهیان درآمد.
روزگار حشمت سلطان محمد چندان نپایید و سپاهیان چنگیزخان به خاک ایران سرازیر شدند. خوارزمشاه از برابر مغولان گریخت. 
خانواده‌اش نیز هر کدام روی به سویی نهادند، اما از دست مغولان جان به در نبردند. آنها یا طعمه‌ی شمشیر شدند و یا به اسارت درآمدند. در این میان دو پسر خوارزمشاه؛ جلال‌الدین و غیاث‌الدین؛ به چنگ مغولان نیفتادند. البته روزگار با آنها نیز بر سر مهر نبود و سلطان زادگان آواره‌ی کوه و دشت شدند، ولی امیدشان را از دست ندادند و به نبرد با سرنوشت برخاستند. هر کدام از آنها؛ به صورتی جداگانه؛ در پی کسب قدرت برآمد و تلاش‌های نافرجامی را در پیش گرفت. جلال‌الدین که جنگجو و شجاع بود، به نبرد با مغولان برخاست ولی کاری از پیش نبرد و به هند گریخت. وضعیت درباره‌ی غیاث‌الدین به گونه‌ای دیگر بود و سرنوشتی دردناک انتظارش را می‌کشید. براق حاجب پس از فرار از برابر سپاه چنگیزخان، گذرش به کرمان افتاد و توانست قدرت را در آنجا به دست گیرد. غیاث‌الدین که شهر به شهر می‌رفت تا مناطق مختلف را تحت سیطره‌ی دوباره خوارزمشاهیان درآورد و کوشش‌هایش به نتیجه‌ی مطلوب نمی‌رسید، سرانجام به کرمان آمد تا خدمتگزار پدرش؛ یعنی براق حاجب؛ به کمکش برخیزد و قدرت از دست رفته را به وی بازگرداند. از این زمان بود که بازیگری براق حاجب در فرجام خوارزمشاهیان جایگاهی ویژه یافت.
براق حاجب با رویی گشاده غیاث‌الدین را پذیرفت. هنگامی که غیاث‌الدین به همراه اطرافیانش به کرمان رسید، سرنوشتش در دستان خدمتگزار سابق پدرش قرار گرفت. براق از مادر غیاث‌الدین خواستگاری کرد و مادر برای محکم شدن جایگاه فرزند؛ و احتمالاً علی‌رغم میل غیاث‌الدین؛ به ازدواج براق حاجب درآمد. به این ترتیب خوارزمشاه جوان به خیال خود پایگاهی مطمئن در کرمان به دست آورد. 
از سوی دیگر جلال‌الدین از هندیان کمک گرفت و نیرویی فراهم آورد تا راهی ایران شود. در راه بازگشت به ایران، عده‌ی زیادی از سپاهش تلف شدند، اما به هر روی سپاه جلال‌الدین توانست خود را به کرمان برساند. سلطان‌زاده‌ی شجاع خوارزمشاهی نیز به حمایت کارگزار باکفایت پدر در کرمان دل بسته بود و براق حاجب نیز با خوشرویی از جلال‌الدین استقبال کرد. براق حاجب می‌دانست که جلال‌الدین مثل برادرش نه تنها تحت سلطه‌ی خدمتگزار سابقشان در نمی‌آید، بلکه در فرصت مناسب او را از مسند حکومت کرمان برکنار خواهد کرد. اما براق در ابتدا نمی‌توانست با جلال‌الدین گلاویز شود. در نتیجه به دنبال فرصتی می‌گشت تا جلال‌الدین را دست به سر کند. 
چندی نگذشت که این فرصت به چنگ وی افتاد و جلال‌الدین به همراه سپاهش راهی شکار در اطراف کرمان شد. هنگامی که جلال‌الدین بازگشت، براق دروازه‌ی کرمان را به روی سپاه جلال‌الدین باز نکرد و به این بهانه که در کرمان آذوقه کافی برای سپاه جلال‌الدین یافت نمی‌شود، عذر وی را خواست. جلال‌الدین هم که در ابتدای راهِ ورود به ایران بود، می‌دانست که اگر به زور متوسل شود، بقیه‌ی حاکمان محلی به وی بدبین خواهند شد. لذا با سپاهش کرمان را ترک کرد.
 از سوی دیگر، غیاث‌الدین هم وزنه‌ای سنگین بر گردن براق حاجب بود، زیرا سپاه اوکتای؛ جانشین چنگیزخان؛ در پی بازماندگان سلطان محمد بودند. خلیفه‌ی عباسی نیز از دیرباز دشمن خوارزمشاهیان بود، چنانکه چنگیزخان را ترغیب کرد تا وارد نبرد با سلطان محمد شود و در این زمان هم هر جا دو بازمانده‌ی خوارزمشاه وارد می‌شدند، خلیفه با پذیرندگان آنها دشمن می‌شد. به این ترتیب سلطان‌زادگان خوارزمی دردسری بزرگ برای آینده‌ی هر حاکمی بودند که با آنها هم‌پیمان و همراه می‌شد.
از همین روی، غیاث‌الدین و همراهانش به مشکلی بسیار بزرگ برای براق حاجب تبدیل شده بودند و او باید به گونه‌ای این مشکل را از سر راه بر می‌داشت. راهی که وی برگزید راهی بود که مورخان خوارزمشاهی آن را بسیار ناجوانمردانه دانسته‌اند.
وی به بهانه‌ای واهی فرمان داد تا همه‌ی اطرافیان غیاث‌الدین را بکشند و خود غیاث‌الدین را نیز  بنا بر سنت قبیله‌ای ترکان سلجوقی، با زه کمان خفه کنند. مادر غیاث‌الدین که از تقلا و مرگ زجرآور پسرش باخبر شد، بنای ناله و شیون نهاد و براق حاجب به همین بهانه، دستور داد تا مادر را نیز بکشند و به فرزند ملحق سازند. سپس سر بریده غیاث‌الدین را به همراه هدایایی قابل توجه نزد اوکتای فرستاد و اعلام فرمانبرداری از مغولان کرد. همچنین به خلیفه نیز پیام فرستاد و به وی نیز اطاعت خود را اعلام نمود. 
از این زمان براق حاجب توانست حکومتش را در کرمان مستحکم کند و حکومت محلی قراختاییان را در کرمان پی افکند. وی در دوره‌ای که کشتار و ویرانی سراسر ایران را فراگرفته بود، توانست امنیت را در این منطقه برقرار کند و رونق اقتصادی به وجود آورد. 
براق حاجب بناهای عام‌المنفعه در کرمان ساخت و روزگار کرمانیان در زمان حکمرانی او بهبود یافت. برای فردی چون براق حاجب که در زندگی این همه افت و خیز را از سر گذرانده بود، هیچ امری مهم‌تر از حفظ قدرت و منافعش نبود و در این راه حاضر شد تا به کاری دست زند که با جوانمردی و اخلاق منافات داشت.
در تاریخ ایران ما شاهد تحولاتی سهمگین بوده‌ایم. هر کدام از این تحولات کافی است تا فرهنگ و تمدن یک جامعه را از ریشه درآورد و آن فرهنگ و تمدن را در پستوهای تاریخ به زندان نسیان بسپارد. از بابل و لیدی تا فینیقیه و آشور هر کدام ریشه‌های فرهنگی و تمدنی طولانی مدت داشتند اما در هاضمه‌ی تاریخ جذب شدند تا آنکه کاوش‌های باستان‌شناسی قرون اخیر بخش‌هایی از آثار فرهنگی و تمدنی آنها را در اختیار ما قرار داد. این در حالی است که فرهنگ و تمدن ایران زنده ماند و یورش‌های اقوام غیرایرانی به فلات ایران نه تنها مانعی در برابر ادامه‌ی حیات ایران فرهنگی نشد، بلکه این اقوام در فرهنگ ایران جذب شدند و فرهنگ ایران گزاره‌های مفید فرهنگی مهاجمان را جذب کرد  و آنها را به حاکمان ایران و پاسداران مرزهای سیاسی ایران زمین تبدیل کرد. 
با این وصف این مهاجمان در ابتدای ورود به ایران، ویرانی و کشتار را به همراه آوردند. تنها ذکاوت تاریخی برخی از اهل قلم در کنار فرصت طلبی برخی از حاکمان محلی ایران بود که برخی مناطق ایران را از سیل کشتار و ویرانی نجات داد. پس از پایان لشکرکشی اقوام مهاجم، این اهل قلم بودند که به تدریج توانستند این کوچ‌نشینان غارتگر را وادارند تا برای آنکه بتوانند در ایران به حکمرانی بپردازند،اصول حکمرانی صحیح را بیاموزند و کم و بیش به آن پایبند باشند. 
 اما براق حاجب جزء آن دسته از حاکمان محلی است که حفظ قدرت برایش ارجحیت داشت. از همین روی بود که بر حاکمیت مغولان گردن نهاد و سر ولینعمت خود را تقدیم خان مغول کرد تا حکومتش را حفظ کند.حال این پرسش مطرح می‌شود: که آیا بُراق حاجب را باید خائنی بی‌اخلاق دانست که در ازای حفظ قدرت، دست به خیانت و قتل زد؟ یا باید او را حکمرانی واقع‌گرا شمرد که در دل طوفان مغول، راهی برای بقا جست و توانست سرزمین تحت فرمانش را از نابودی نجات دهد؟
آیا اگر دست اتحاد به جلال‌الدین می‌داد و در حق غیاث‌الدین شفقت می‌ورزید، نمی‌توانست هسته‌ای مقاوم در برابر مغولان شکل دهد و به بازسازی اقتدار خوارزمشاهیان کمک کند؟ یا آنکه نیروی مغول چنان سهمگین و بی‌رحم بود که تنها با اطاعت از آنان می‌شد از نابودی رهایی یافت؟ در تاریخ ایران، حکمرانانی چون بُراق حاجب همواره در مرز میان خیانت و تدبیر ایستاده‌اند. قضاوت درباره‌ی آنان، تنها با بررسی همه‌جانبه‌ی شرایط تاریخی ممکن است؛ شرایطی که در آن، گاه وفاداری به گذشته، بهای مرگ داشت و سازش با دشمن، بهایی برای بقا بود.
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی