محمد صادقی 

ینس کسلر پس از سالها از زندان آزاد می‌شود. او از اعضای گروه «بریگاد سرخ» (آر.ای.ا)  بود؛ گروهی چپ‌گرا و خشن که ابتدا با نام «گروه بادرـ ماینهوف» شناخته می‌شدند. گروه چریکی بریگاد سرخ را آندریاس بادر، گودرون انسلین، هُرست مالر، اولریکه ماینهوف و چند نفر دیگر در سال ۱۹۷۰ پایه‌گذاری کردند. این گروه از ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۸ عملیات‌های بسیاری را انجام داد و افرادی را کشت، به چند بانک دستبرد زد و... نهایتاً هم در سال ۱۹۹۸ منحل شد. در طول این مدت، برخی از اعضای گروه حین درگیری با نیروهای پلیس یا به علتهایی همچون خودکشی، اعتصاب غذا و بیماری جانشان را از دست دادند.
کارگردان فیلم  آخر هفته (Das Wochenende) در گفتگویی می‌گوید: «پس از خواندن کتاب "آخر هفته" اثر برنارد شلینگ بسیار متأثر شدم و پرسش‌های زیادی برایم مطرح شد؛ اما به نظرم مهمترین چیز این است که آن نسل چه می‌خواست؟ از کجا شروع کرد؟ و الان در چه وضعیتی قرار دارد؟ از این رو به مشخص‌کردن نسبت و موقعیت هر کدام از این افراد با بریگاد سرخ پرداختم.» او «اینگا» را شخصیت مرکزی این فیلم می‌داند؛ زیرا به نظرش «بیش از دیگران، از دست‌داده، رنج کشیده و آسیب‌دیده است، و هنگامی که با «ینس» مواجه می‌شود، کوهی از پرسش و تردید بر سرش آوار می‌شود که: آیا درست زندگی کرده یا نه؟ و همچنان با خود درگیر است.» کارگردان تأکید می‌کند «اینگا» خسته و کم‌رمق نشان داده می‌شود تا به ‌گونه‌ای چهره‌اش بیانگر دغدغه‌ها و پرسش‌هایی باشد که هنوز بی‌پاسخ مانده، و باز تأکید دارد که این فیلم، تاریخ «آر.ای.اف» را روایت نمی‌کند، از یک نسل حرف می‌زند؛ نسلی که او نیز به‌ گونه‌ای خود را متعلق به آن می‌داند...
شب اول و پس از آزادی «ینس»، او، هنر، تینا، اولریش و اینگا دور هم می نشینند و شام می‌خورند. هنر، دوست و همراه قدیمی ینس کتابی نوشته و همسر اینگا (اولریش) که آن را خوانده، نظر ینس را درباره آن می‌پرسد. ینس آن را دروغ می‌داند؛ ولی هنر باور دارد کوشیده تا گسست‌ها و چرایی پاشیده‌شدن گروه را نشان دهد و به نظرش، ینس کتاب را درست نخوانده است که چنین داوری می‌کند و ینس هم این را نمی‌پذیرد. او فهم دیگران را (با خشونتی که در لحن، سخن و واژه‌هایی که به کار می‌گیرد)، فهم ناقصی می‌پندارد و به همین جهت، جروبحثی آغاز می‌شود. 
اولریش راه و مبارزه‌ای را که به نابودی بی‌گناهان منجر گردد، نادرست می‌خواند و قابل توجیه نمی‌داند؛ اما ینس چندان تحمل مخالف و مخالفت‌ورزیدن با آرای خود را ندارد. شکی هم به دل راه نمی‌دهد که ممکن است اشتباه بیندیشد. خود را با آرا و باورهایش گره زده و با پاسخ‌های کوتاه، قطعی و صریحی که می‌دهد، پرده از راز درون خود برمی‌دارد؛ مثلا در پاسخ به اولریش با لحنی مطمئن می‌گوید: «وضعیت کنونی دنیا نشان می‌دهد که اگر ما پیروز می‌شدیم، دنیای بهتری داشتیم!» و البته این ادعا را بدون ذکر هیچ دلیلی ابراز می‌دارد و می‌افزاید: «کاپیتالیسم در حال انهدام است.»  آرزویی که او و افرادی همچون او را شاید قدری آرامش می‌بخشد. 
در ادامه، هنر همدلی خود را با اولریش کتمان نمی‌کند و به همین خاطر ینس را سخت عصبانی می‌سازد که دروغ نوشته و پس از آنکه به علت جدایی‌اش از گروه اشاره می‌کند (افزایش تندروی‌ها)، با واکنش تند ینس مواجه می‌شود که خانه امن آنها چگونه لو رفته بود؟ و این مجادله تلخ با این پرسش کم‌کم پایان می‌پذیرد. ینس هنوز در دنیای خود نفس می‌کشد و فاصله‌اش را با دیگران همواره در نظر می‌گیرد. صبح روز بعد که اینگا برای خرید می‌رود، ینس نیز همراهش می‌رود توضیح می‌دهد که دنیا سیاه و سفید نیست و او نباید درباره اولریش زود قضاوت کند؛ زیرا او انسان خوب و وظیفه‌شناسی است، به کارهای فرهنگی می‌پردازد، به بچه‌های نیازمند و کم‌درآمد آموزش می‌دهد تا بتوانند با پول اندک، غذایی خوب و سالم برای خود تهیه کنند. 
راه و بیراهه
یک بار دیگر وقتی ینس و دورو (دختر کوچک اینگا) با هم گپ می‌زنند، در پاسخ به این پرسش که: «آیا به کاری که می‌کردی (ایجاد دگرگونی بزرگ و غیرمسالمت‌آمیز) باور داشتی؟» آشکارا می‌گوید باور داشته و وقتی دورو می‌پرسد: «با آن اقدامات چه چیزی عوض می‌شد؟» پاسخ می‌دهد: «در آن صورت آدمها دیگر جیب همدیگر را خالی نمی‌کردند» و وقتی دورو با تردید ادامه می‌دهد: «ولی شما آدم می‌کشتید!» پاسخ ینس این است که: «دولت‌ها هم آدم می‌کشند، اما هیچ کس آنها را محاکمه نمی‌کند!»
در ملاقات پدر (ینس) و پسر (گئورگ)، این کشمکش‌ها به اوج می‌رسد. پسر که از نبودن پدر و بی‌بهرگی از مهر و محبت او در رنج بوده و سالهای سختی را با مادرش گذارنده و حتی یکی از نامه‌هایی به او نوشته پاسخی در پی نداشته، در نخستین مواجهه، برخورد بسیار خشمگینانه‌ای از خود بروز می‌دهد و دست پدرش را می‌سوزاند؛ اما بنا به درخواست اینگا از ینس، پدر و پسر به گفتگو با هم می‌پردازند. ینس اینجا در وضعیت حساسی قرار می‌گیرد، در یک لبه. در این وضعیت دشوار، او دیگر نمی‌تواند همچون مکالمه با یک دوست یا همفکر قدیمی یا...، با مجادله و پرخاش و تندی رفتار کند و بحث را کش بدهد؛ اینجا باید با پسرش حرف بزند. پس با لحنی ملایم به پسرش می‌گوید فکر می‌کرده کاری که انجام می‌داده، برای همه خوب بوده و می‌اندیشیده که می‌توانسته چیزی را تغییر بدهد و برای همین هم تلاش خودش را کرده، جنگیده و پیامدهای آن را هم در نظر داشته است... 
پایان‌بندی گفتگوی پدر و پسر پس از آن مجادله‌ها، سنجیده و اثرگذار است. ینس که به دلیل سوختگی، از دست راستش نمی‌تواند استفاده کند، در حالی که ایستاده، دست چپش را به سمت پسر که نشسته، دراز می‌کند و گئورگ پس از درنگی کوتاه، دست چپش را در دست پدر می‌گذارد و در این هنگام، ینس از او می‌خواهد که سلام او را به نوه‌اش برساند. به نظرم هیچ حرفی نمی‌توانست به اندازه عمل معنادار ینس در این صحنه کارساز باشد. وقتی جای هیچ سخنی باقی نمانده و واژه‌ها هیچ اثری نمی‌توانند داشته باشند، شاید به قول شاندل، برخی حرفها را فقط دستها می توانند بفهمند، فقط دستها!
در انتهای فیلم از زبان خواهر ینس (تینا) می‌شنویم که او بوده که ینس لو داده و پس از آن است که چهره نگران و نگاه‌های مضطرب تینا را در طول فیلم بهتر می‌توان فهمید. می‌گوید او را لو دادم تا لااقل زنده بماند! و او که از هنگام رهایی در پی یافتن کسی است که مکان امنش را لو داده، در هنگام مواجهه با این واقعیت، شاید به دلیل رویارویی‌ای که کم‌کم با خودش پیدا کرده، به جای گرفتن انگشت اشاره‌ به سوی این و آن، مجال  می یابد تا قدری به خود بپردازد و راههای رفته را دوباره و این بار در ذهن خویش بپیماید... 
ینس زندگی معمولی نداشت، نسبت به اوضاع و احوال پیرامون خود و دنیا بی‌اعتنا نبود، به رنج و درد مردم حساسیت فراوانی نشان می‌داد، دلسوز مردم بود و در راه مبارزه و برای استقرار عدالت، بهترین سالهای زندگی را در زندان سپری کرد؛ اما آیا راهی که برگزید، بهترین راه برای برچیدن نابرابری و رفع تبعیض بود؟ آیا جاده عدالت یا آزادی با درپیش گرفتن شیوه‌های خشن و غیرمسالمت‌آمیز، هموار می‌شود؟ آیا کسی که می‌خواهد نقشی اصلاح‌گرانه در اجتماع داشته باشد، می‌شود پدر یا دوست خوبی نباشد؛ یعنی در زندگی خویش درست و عاقلانه رفتار نکند، اما انتظار داشته باشد که دیگران درست و عاقلانه رفتار کنند؟ چقدر توانسته خودش را به جای دیگران قرار دهد و از دریچه نگاه دیگران به بیرون بنگرد؟ مگر نه اینکه یک عمر لب پنجره خود نشسته و به بیرون نگریسته؟ آن دنیای بهتری که یک عمر از آن دم می‌زده، کجاست و در کجای زندگی او می‌توان بخشی یا گوشه‌هایی از آن دنیای بهتر و آرمانی را سراغ گرفت؟ در نتیجه ینس و بیننده در پایان این فیلم، با پرسش‌های زیادی مواجه می‌شوند، پرسش‌هایی که ما را در مقابل خودمان می‌نشاند.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی