بهروز قطبی

در همه عمرم ۲ بار  سوار هلی‌کوپتر شدم؛ یکبار در هلی‌کوپتر هلال احمر که امدادگران آن برای کمک به سیل‌زدگان عازم بوشهر می‌شدند و بار دوم با هلی کوپتر ارتش با جمعی از خبرنگارانی که برای تهیه گزارش عازم مناطق عملیاتی ایلام شده بودند و هر دو بار خدا را شکر کردم که از ترس پرواز با این پرنده عجیب و غریب زهر ترک نشدم و سالم به زمین نشستم. برخلاف دوست و همکار قدیمی ام«محمود پورعالی» که انگار روح و جسمش در اجزای هلی‌کوپتر حل و جدایی‌ناپذیر شده بوده است!
 کتاب کاملاً جدی و همه حوادث واقعی است؛ اما نویسنده این توانمندی را داشته که تلخ‌ترین رویدادهای دوران خدمتش در هوانیروز را گاهی با چاشنی طنزهایی لطیف همراه و بلکه هموار کند و از مجموع آنها، حوادثی غیرقابل پیش‌بینی را رقم زند.  آنچه در این میان مشهود است،این است که پورعالی نخواسته است در این کتاب از خودش یک قهرمان بسازد، بلکه ‌از خطاهایش در مراحلی از زندگی هم ‌چشمپوشی نکرده و صادقانه آن را بیان کرده است. از جمله تقلب در امتحانات که منجر به برخورد با مدیر دبیرستانش در ازنای لرستان شد!
این کتاب با متنی از شادروان «محمدعلی علومی»، نویسنده و رمان نویس مطرح معاصر و دوست نگارنده کتاب، در پشت جلد و با طرحی بر روی جلد که توسط شادروان «حبیب‌الله صادقی» تزیین شده است را انتشارات سوره مهر به چاپ رسانده است. حالا به بخش هایی از این کتاب اشاره می کنیم. 

اولین درس زندگی در رو به روشدن با اولین فرمانده
یکی دیگر از درس و آموزش‌های نادر نظامی‌گری از سوی بالاترین فرمانده هوانیروز تیمسار منوچهر خسروداد با پورعالی هنرجوی تازه وارد ارتش بوده است. بعد از این که فرمانده متوجه می‌شود که این هنرجو به جای این که احترام نظامی تعریف شده در ارتش را به جا آورد، خودش را از روبه رو شدن با این فرمانده دور می‌کند و از مسیری دیگر به راهش ادامه می‌دهد.
اما باید بخوانید که چطور این فرمانده برای آموزش اصول اولیه نظم و انضباط، بازدیدش را ندید گرفته و در مسیر او قرار می‌گیرد و ادامه داستان....

شاگرد تنبلی که عاشق معلمش شد!
ماجرای عاشقانه محمد، شاگرد تنبل و درس‌نخوان کلاس درس انگلیسی درجه داران هوانیروز هم شنیدنی است، او که در ۱۷ سالگی قصد جدایی از هوانیروز را داشت، به توصیه خانم معلم ۳۷ ساله آمریکایی‌اش از این کار منصرف شد و پس از پیروزی انقلاب به آمریکا رفت و با او ازدواج کرد و زندگی عاشقانه‌ای را آغاز کردند. 
ماجرای «کوئینی» هم خواندنی است. پورعالی و تنی چند از دوستانش شبی در اصفهان میهمان «اریک جونز» کارشناس سیاهپوست آمریکایی می‌شوند و او اعلام می‌کند که به زودی «کوئینی» را به آنان معرفی می‌کند:
«نگاه ما به انتهای اتاق پذیرایی کشیده شد؛ جایی که اتاق خواب «اریک» در آن قرار داشت. دیدن یک دختر آمریکایی در آنجا برای مان هیجان انگیز بود. ما انتظار بازشدن در اتاق خواب را داشتیم، تا دوست زیباروی «اریک» ظاهر شود. اما از داخل آشپزخانه و از پشت کابینت‌ها توله سگی دوان دوان جلو آمد که نه تنها شباهتی به سگ‌های آمریکایی نداشت، بلکه نظیر آن را  هر روز در کوچه و برزن و زیر پل‌های اصفهان زیاد می‌دیدیم! 
«اریک» رو به ما کرد و به انگلیسی گفت: «بچه‌ها، این دوست مهربون‌اسمش کوئینیه، چند وقته ازش مراقبت کردم، ببینید چقدر تپل و باهوشه!» که البته پس از رفتن آمریکایی‌ها از ایران اتفاقات دیگر می‌افتد.

نفر اضافه در هلی‌کوپتر کبرا!
طبق مقررات هوانیروز، هر هلی‌کوپتر کبرا باید فقط ۲  سرنشین خلبان و کمک خلبان داشته باشد، اما پورعالی هم بنا بر ضرورت عملیات، سوار هلی‌کوپتر می‌شود و روی «اسکس» یعنی مغز کامپیوتر هلی‌کوپتر می‌خوابد که کار بسیار خطرناکی بود. زیرا در صورت هر شکستی در عملکرد آن، سقوط هلی‌کوپتر را حتمی می‌کرد، که البته این عمل غیرقانونی پیامدهای بسیاری برای او و همکارانش به همراه ‌آورد!

ماجرای آشپزهای چاق و لاغر!
برای پرسنل مستقر در پادگان سقز کردستان، آشپزهایی را از تهران به آنجا می‌فرستادند که یکی از آنها لاغر و مدعی بودکه زمانی آشپز دربار شاه بوده و در سفرهای خارجی درباریان همراه آنان می‌رفته و برای شان غذاهای خوشمزه می‌پخته است،‌که الحق و الانصاف دستپخت بسیار خوبی هم داشت و حتی غذاهای فرنگی هم می‌پخت و به پرسنل هوانیروز مستقر در پادگان سقز می‌داد. بعد از مدتی، مأموریت او پایان یافت و این بار آشپز چاق و شکم گنده‌ای جایش را گرفت که در اولین شب، دیگ بزرگی را که می‌گفت حاوی قورمه‌سبزی است، جلوی شان گذاشت که به همه چی شبیه بود، به جز قرمه‌سبزی! این‌کار با اعتراض شدید حاضران روبه رو شد که سرانجام آشپز فوق‌الذکر گریه سر داد و ادامه داستان که هم طنز است و هم گریه!

ورود وانت پیکان به میدان تیر هلی‌کوپتر کبرا!
هوانیروز برای افزایش برد راکت‌های هلی‌کوپترهای کبرا برنامه‌ای را تحت عنوان «پروژه زرین» در میدان تیر این هلی‌کوپترها در حومه نجف آباد اصفهان به اجرا در می‌آورد که به دلیل شلیک راکت‌های پرسرعت به هدف تعیین شده، رفت و آمد در میدان تیر اکیداً ممنوع بود.
یک روز، کمی قبل از شلیک هلی‌کوپتر کبرا، ناگهان سرو کله یک دستگاه وانت قدیمی پیدا شد که میدان تیر را آهسته آهسته می‌پیمود. در آخرین لحظات فرماندهان میدان توانستند به خلبان هلی‌کوپتر پیام‌دهند که به هیچ وجه شلیک نکند! 
سربازان، وانت ناشناس را متوقف و بازرسی را آغاز کردند و راننده‌ای جوان همراه با پیرمردی را که شلوارهای گشاد و سیاه رنگی داشتند، به پای برج مراقبت میدان تیر آوردند. فرمانده میدان تیر که خیلی عصبانی شده بود، ‌اسم راننده را ‌پرسید:
ـ آسیدجواد طباطبایی.
سپس نگاه تحقیر آمیزش را به مرد کهنسال دوخت و پرسید:
« اسم تو چیست؟»
ـ حاج علی... حاج علی منتظری!
ـ نکند فامیل همین آیت‌الله منتظری هستی؟!
 پسر جوان به جای او پاسخ داد:
ـ فامیل او نیست، پدر او است!
ـ شوخی می‌کنی؟ یعنی این پیرمرد، پدر آیت‌الله منتظری است؟!
ـ بله، می‌خواهی از خودش بپرس!
که فرمانده بی‌اختیار صدای فریادش از اوج به زیرآمد و پیرمرد با حالت بی‌اعتنایی گفت: بله، پدرش هستم!
دیدن پدر آیت‌الله منتظری برای ما هم هیجان انگیز بود، اما از آن جالب تر تغییر رفتار ناگهانی فرمانده بود که در خاطره آمده است.

استیصال در تعمیر هلی‌کوپتر معیوب!
صبح یکی از اولین روزهای پائیز ۱۳۶۱، یکی از هلی‌کوپترهای هوانیروز که دچار نقص فنی شده بود، روی سطح شنی میدان صبحگاه پادگان سقز کردستان فرود آمد. همه دور آن هلی‌کوپتر جمع شدند و تأکید شد که اگر موتور آن در ارتفاعات از کار می‌افتاد، سقوط آن حتمی بود.
پورعالی می‌ماند و همکارش و یک هلی‌کوپتر معیوب که باید برای رساندن آذوقه به مناطق درگیر، هرچه زودتر آماده پرواز می‌شد: «خسته و درمانده، بعد از ساعت‌ها بررسی و تعمیر، دستم به طرف کلاه پروازم رفت که آن را بردارم و کمی استراحت کنم، که صدای حسین در گوشم پیچید: درست شد... درست شد!»
مانده بودم چه جوابی بدهم، فقط چندبار میله «لینک» را عقب و جلو کردم. خوب، این کار از طریق همان سیستم «تراتلی» به صورت مکانیکی انجام شده بود! فشار دست من باعث رفع عیب شد یا عیب از جای دیگری بود؟ در پرونده عیب را نوشتم و علامت رفع عیب را هم مقابلش قرار دادم و حسین به امید خدایی گفت و استارت زد. بعد هم صدایش را شنیدم که ادامه داد: عیبی را که تو رفع کنی، جای نگرانی ندارد، آماده‌ای؟!
 با دل‌نگرانی خواستم بگویم این طور نیست که می‌گویی، اما از بیان آن خودداری و سعی کردم بگویم واقعاً نمی‌دانم. کار من باعث رفع عیب شد و یا عیب خودش برطرف شده است! 
سرانجام پرواز آزمایشی پر از دلهره و وحشت تمام شد و ما فرود آمدیم. آن شب تشویق‌هایی بود که همرزمانم نثارم کردند. می‌دانستم برای رفع عیب تلاش کرده و از دانش و تجربه‌ام استفاده کرده‌ام، اما رفع عیب در لحظه‌ای که مستأصل مانده بودم. ‌برایم جای سؤال باقی گذاشت.
 روز بعد هلی‌کوپتر وارد خط پرواز شد و در عملیات شرکت کرد. خیلی دوست داشتم به حسین بگویم که دلیل رفع آن عیب، هنوز هم برایم لاینحل مانده، است، اما...

برپایی نهضت خاطره‌گویی برای همرزمان هوانیروز
محمود پورعالی درکتاب «پرواز در گذرگاه حوادث» در تصویرسازی ار رویدادها و نقاشی ذهن‌های خوانندگان از آنچه در دوران قبل و بعد از دفاع مقدس گذشته، به راستی سنگ تمام گذاشته است و بی‌گمان می‌توان گفت که تاکنون هیچ نویسنده‌ای از این زاویه دید، به وقایع یادشده به این دقیقی و واقع‌گرایی نپرداخته است.
خاطره‌نویسی از کارهای مهم، اما فراموش شده ایرانیان و به ویژه کسانی است که به هر نحو در وقایع مهم کشورمان نقش و مسؤولیت داشته‌اند که امیدواریم دیگر همرزمان محمود پورعالی هم نهضت خاطره‌نویسی را برپا کنند و آنچه را که می‌پندارند مهم نیست، اما در واقع بسیار پراهمیت و برای ثبت در تاریخ ایران و آگاهی نسل‌های آینده مهم است، بر روی کاغذ بیاورند و جاودانه کنند. 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی