کوتاه سروده های سپید
دکتر مینا آقازاده
در آغوش وطن
شانه ات کجاست وطن؟
یک اقیانوس گریه دارم در چشم
محکم در آغوشم بگیر
پیکر زخمی ات
امن ترین خانه دنیاست هنوز...
**
وقتی باروتِ بغض
در گلویت می ترکد،
من که نمرده ام هنوز ایران من؛
این بار آغوش کوچک من
غم های مادرانه ات را پناه می دهد...
پاییز زودرس
گفته بودی
تا رسیدن نارنج ها می مانی
کاش می دانستی
فصلها منتظر ما نمیمانند
گاهی پاییز زودتر می رسد
شاخهها را از زندگی خالی میکند!...
پیله و پروانه
پیله شعر
جای کوچکی برای تو بود
حق داشتی واژه ها را بشکافی و
پروانه شَوی!
حالا آزادانه بگرد
دورِ گل هایی که رؤیای تو را در سر دارند
من دیگر به تو پیله نخواهم کرد!...
در انتظار
هنوز هم بعد از سال ها
زیر این سقف کوتاه سنگی
منتظرم تا بیایی...
بیایی و
لا به لای گریه ها و آیه ها
دوست داشتنت را
در خالیِ خانه ام خیرات کنی
و من
چند شعری که
در گلوی این استخوان ها گیر کرده را
برایت بخوانم!...
پابست عشق
ابراهیم حاج محمدی
با تو دلم چه بیخبر از هرچه هست بود
از بس که مست باده جام الست بود
دل اعتنا به ماه فروزان نداشت هیچ
پیش فروغ روی تو، مَه بس که پست بود
بویِ تو را خمار نه کم بود جان و دل
چشمت به فتح قلعه دل چیره دست بود
روحم خمارِ دلکَشیِ عطر جانفزات
جانم اسیر عشق تو بی بند و بست بود
در قبض و بسط، قلب من از فرط صَحو و سُکر
مانند آن که از خود و عالَم گسست بود
هر آن که را که دل به تو میبست، مثل من
همدم نه جز غمی که به دل مینشست بود؟
بت گشتیام خودت که بگویند بعد من
این کفرپیشه تا به ابد بت پرست بود
عزم تو جزم، گفته شود بعد مرگ من
این خود همان که جز به تو دل را نبست بود؟
غیر از تویی که صید تو گردیده بود دل
کس را مگر به روی زمین نازِ شست بود؟
پابست عشق روی تو بودم، ولی دریغ
فرجام عشق من به تو جانا شکست بود
در قفس
به خودت نیامدهای چرا، بزنی سپس بدر از قفس؟
بزنی به در، نه مگر که با، پر و بال شعلهور از قفس
شرر افکن از نَفَست به جان، دل از این جفاکده وارهان
به خروشِ غیرتِ بالعیان، به در آ ز خود، بپر از قفس
به وجودِ آینهوار خود، بِزُدا ز چهره غبار خود
بنشین به تخت وقار خود، چو به جا نماند اثر از قفس
شد اگر اسیرِ بلا کسی، نرهانده جان به حیا کسی
که برهنه دیده کجا کسی طلبد قضا قَدَر از قفس؟
سر از آینه به حیا بکش، ز بساط هیمنه پا بکش
به حضور نور خجسته پی، نکشیده سایه سر از قفس
نکند شود کسل آینه، نَرباید از تو دل آینه
شود از دلت خجل آینه، فوران کند شرر از قفس
به فروغ روی نگار خود، رهد از دیار مدار خود
به کرشمه عشوه یار خود، بزند به در«قمر»از قفس
شما چه نظری دارید؟