«روزگار این جوری است.از شما چه پنهان همه اش تلخ نبود، سخت نبود، سخت نیست. ناشکری نمی کنم لذت هم داشت‌، دارد. لذت خواندن و نوشتن. لذت پیدا کردن دوست، خانواده، خدایا من چه قدر خوشبختم !»
 

اینها جملاتی است از هوشنگ مرادی کرمانی در پایان بندی کتاب شما که غریبه نیستید. کتابی که خاطرات زندگی او را به صورتی داستان‌وار در بر دارد.  مرادی کرمانی از بین مردم برآمده و در بیشتر آثارش همچون اثر مذکور بی ادعا و ادایی، روایت  ساده و بی آلایش خود را از زندگی خود و مردم خالصانه، اما ژرف اندیشانه و دردمندانه که گاه با چاشنی طنزی ظریف آمیخته، عرضه کرده است.
مرادی در «شما که غریبه نیستید» راوی فرهنگ عامه و زیست روزمره و در کل تاریخ اجتماعی منطقه کرمان به ویژه روستای سیرچ زادگاهش  است. زبان و لهجه مردم سیرچ، آداب و رسوم و آیین‌ها و مناسک آنها، ترانه‌ها و لالایی ها همچون جویبارهایی از رود عظیم فرهنگ مردم که بر سازنده هویت آنهاست همواره مورد توجه این نویسنده خوش قلم با آن نثر دلکش و گرمش است.
 در واقع او برای درج این سویه های فرهنگ مردم در آثارش دقیق و درست اندیشیده است و رسالت خود را برای حفظ و انتقال این وجوه جذاب و معنادار فرهنگی در نظر داشته است.

راوی دلدادگی‌ها و رازهای مگو  
مرادی کرمانی در این اثر در جایی به صورت عشق و عاشقی ها در روستایشان سیرچ پرداخته و مخاطب را با فحوای فرهنگی پوشیده و جزء رازهای مگو آشنا می کند. مرادی با توصیف بهار؛ این فصلِ جوانیِ جان و ترنم پرنده‌ها به شکوفایی عشق در دل جوانهای روستا؛ پرداخته است.
 جوانهایی از دختر و پسر که به رسم زمان عشق را پوشیده و پنهان ابراز می کنند و برای معشوق دستمالی می‌فرستند. دخترها به هوشو یا هوشنگ قصه ما که عموی باسواد و شیک پوشی دارد پول یا انجیر و انار و مویزی می‌دهند و از او می خواهند دستمالشان را به عمویش برساند و به کسی چیزی نگوید. چرا که « اگر کسی تو آبادی بو می برد که دختری چنین کاری کرده تا عمر داشت بدبخت بود. پشت سرش حرف می زدند .  هیچ وقت به خانه بخت نمی رفت. » در این میان دخترهایی هم هستند که برای کسی دستمالی نمی‌فرستند. عموی راوی دو بیتی‌هایی عاشقانه هم می‌خواند به گفته مرادی در دو بیتی‌های او همیشه دستمال هم هست: 
پسر عمو، گل آلاله من/ بکن کفشت بیا در خانه من/ بکن کفشت بیا بر روی قالی/بده دستمال دستت یادگاری. و در جایی دیگر :
دو چشمونم به درد اومد به یکبار/ ز بس که گریه کردم از غم یار/ بده دستمال تا چشمم ببندم/ که شاید به شود از بوی دلدار

از بارانِ رنج و آفتاب امید 
مرادی کرمانی در آثار خود  بسیار به دردها و غم‌ها و دشواری‌های زندگی مردم در گستره کویر کرمان توجه کرده است و به نوعی تاریخ اجتماعی دردآ لود این منطقه را به تصویر کشیده است. به طور مثال در اثر مورد اشاره آنجا که‌ از کمبود نان و گرسنگی در روستا می‌گوید.  بنا به گفته او در این شرایط بچه‌ها یونجه می‌خوردند یا توت‌های نارس را در دیگ می‌جوشانده و از آن تغذیه می‌کردند.‌ حتی کار به خوردن انجیرهای خراب و کرم زده که غذای گوسفند است هم می‌کِشَد! عده‌ای کودکان خود را  برای قالی‌بافی به روستای مجاور می فرستادند و گاه آنچنان گرسنگی بر زندگی سایه می‌انداخت که حتی برخی به برداشتن گندم از یکدیگر دست می‌زدند. 
این اشارات که سویه‌هایی از تاریخ ناگفته زندگی مردم را در خود دارد توسط مرادی در قالب انشاء مدرسه نوشته شده است. انشائی که به خاطر آن نمره بیست را نصیب هوشنگ کرده و او آن روز از فرط شادی تا خانه دویده است. 
در جایی دیگر  از این اثر،  نویسنده از سلطه خشکسالی بر سر سیرچ می‌گوید و آن چنان خواننده را با جملات ساده و دردمندانه‌اش همراه می‌کند که مخاطب با رگ و پی خود آن تجربه را می‌تواند بازآفرینی و حس کند: «عمو  ابرام که خانه و باغش کمر کش کوه است به درخت‌های تشنه و سوخته نگاه می‌کند، میوه‌ها به شاخه‌های خشک می‌چسبند  ... پوست میوه‌ها چروک می‌شود، کوچک می شوند. چلوزیده می‌شوند، آب می‌شوند. گوشت‌شان به هسته می‌چسبد، نرسیده می‌ افتند. می‌میرند . و یا کرم می‌گذارند. جگر عمو ابرام می‌سوزد، مغرش داغ می‌شود، نگاه  شان می‌کند.  دنیا پیش چشم هایش تاریک می  شود.» در ادامه نویسنده  از راهکار عمو ابرام برای هدایت همان باریکه آب و درست کردن «خاک اَو» می گوید تا   آب به باغ جاری شود.  
به گفته مرادی عمو ابرام از سحر تا نزدیک ظهر این تلاش را ادامه می دهد تا در نهایت امیدی به زنده نگه داشتن باغ و دار و درختهایش داشته باشد. امیدی که در سرزمین کم آب ایران در دل و جان بسیاری از کشاورزان در طی تاریخ جاری و ساری بوده است و رمز ماندگاری این سرزمین است.

زیست کودکان وقصه بافی ها و  رد پای افسانه‌ها 
زیست کودکان در دل روستایی که از کمترین امکانات برخوردار است در سرما و گرما و نبود وسیله بازی هر چه بیشتر هوشنگ و هم سن و سالانش را به چالش با طبیعت و انس با آن دعوت می کرد.گرچه زمستانهای سخت و ‌پربرف و بسته شدن جاده، سیل و پیامدهایش، گرمای تابستان و خشکسالی زندگی را در دل طبیعت روستایی با مشکلات متعددی از جمله سختی عبور ومرور مثل رفتن به مدرسه و کمبود آذوقه مواجه می‌کرد و نویسنده همه این موارد را در اثرش قلمی کرده است، اما از سویی دامن همین طبیعت بویژه در فصل بهار برای سرگرمی و بازی گشوده بود و بچه‌ها در باغ و صحرا  با عطر پونه‌ها و علفها و صدای پای آب و لای دار و درخت مشغول انواع بازی؛ مثل زنبور بازی؛ و تفریح و شیطنت می شدند و در این میان هوشنگِ قصه‌ی ما علاوه بر بازی و شیطنت به دامن تخیل و قصه بافی هم پا می‌گذارد. 
درست مثل شبهایی که قصه های ناتمام مادربزرگ یا  آغ بابایش را در ذهنش ادامه می‌دهد. و  اینها همه و همه از وجه ناگفته تاریخی پرده برمی‌دارد که بیش از هر اثری در خاطره‌ها و قصه زندگی‌هایی این چنین قابل بازیابی است و چه سندی معتبرتر و بهتر از این تجربه زیست کودکانه برای تاریخ‌نگاری که در دوره معاصر در پی ثبت و ‌تحلیل این نوع زندگی‌هاست و می‌خواهد از شکل گیری روحیات و شخصیت و هویت کودکان در بستر طبیعت و محیط روستایی بنویسد. 
در دل این تصاویر درهم تنیده از سختی‌ها و لذت‌های کوچک گاه یک پرده از خاطره هوشنگ مرادی کرمانی با ورود کسی یا چیزی گره می‌خورد که خود بسان یک نما از یک افسانه است. افسانه‌ای قدیمی که خاطره اش لطیف و به یادماندنی است. 
مثلا وقتی مرادی کرمانی از پیرمردی صحبت می‌کند که گه‌گاه در روستایشان پیدایش می‌شد. « یکراست می آمد خانه ما پیش بابا نصرااله.کشکول داشت که در آن خرما و انجیر و مویز و نقل بود. به همه تعارف می کرد. خوب نی می‌زد. شعر می‌خواند. آواز می‌خواند. وقتی شنگول بود پا می‌شد و می‌رقصید.کسی نمی‌دانست از کجا   آمده و به کجا می‌رود. مثل تکه‌های ابر بود. مثل آدم‌های قصه‌ها بود. می‌رفت زیر سایه سرو می‌نشست و ما بچه ها دورش جمع می‌شدیم. پیاده از این آبادی به آن آبادی می‌رفت و هر جا می‌رفت. مهمان می‌شد.»
***
بخش‌های دیگر از این اثر مرادی کرمانی روایت کننده رفتن او  از سیرچ ، زندگی در کرمان و سپس در تهران است که با دشواری‌هایی جدید همراه است، تا جایی که نویسنده در جایی می‌گوید : پدرم در آمد.
اما لذت‌هایی همچون آشنایی با مظاهر مدرنیته، خواندن و نوشتن از آثار جدید و دیدن فیلم هم با خود دارد. پیمودن این مسیر پرپیچ وخم و ناهموار زندگی بالاخره او را به جایگاهی درخور رساند که شاید اگر او از پا می افتاد و در ادامه اش قرار نمی گرفت، امروز کسی او را نمی شناخت. مسیری که شاید اگر با این همه دشواری نبود هوشنگ مرادی کرمانی را به هوشنگ مرادی کرمانی نام آشنا و راوی فقر و امید و انسانیت و تلاش و معصومیت و تاریخ ناگفته زندگی‌ها  تبدیل نمی‌کرد.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی