حکایتهای بامزه آقای توبیاس
نویسنده: خوآن دِ.لوک دوران
مترجم: سید جمال حسینی
تصویرگر: مبینا موری
تابستان در زمستان!
در یکی از روزهای زمستان که هوا بسیار سرد بود و برف تمامی خیابانها را پوشانده بود، رئیس آقای توبیاس دید که او با یک پیراهن آستین کوتاه و یک شلوار تابستانه وارد دفتر شد. تعجب کرد. جلو رفت و به او گفت: تو تنها کسی هستی که در روز سردی مثل امروز، بدون کت و بلوز گرم از خانه بیرون آمدی. چرا؟ مگر نمیدانی که ما در ماه دسامبر (آذر ماه) هستیم؟
توبیاس جواب داد: بله! اتفاقاً خیلی خوب میدانم در چه ماهی هستیم. اما بهنظرم شما متوجه نیستید و فکر میکنید الآن در ماه آگوست (مرداد) هستیم. چون آخرین حقوقی که به من پرداخت کردید مربوط به آخر ماه ژولای (تیر) بود!
هیس! به شما مربوط نیست
یک روز آقای توبیاس برای تماشای فیلمی که دوست داشت، تنها به سینما رفت. سالن سینما تقریباً پر از تماشاچی بود و توبیاس توانست یک صندلی خالی پشت سر دو خانم پیر پیدا کند.
آن دو خانم با صدای بلند با هم مشغول صحبت کردن بودند. فیلم شروع شد اما آن دو خانم صحبتشان را قطع نکردند. توبیاس نتوانست هیچ چیزی از فیلم بفهمد، اما از روی ادب، سکوت کرد. بالآخره طاقتش تمام شد و با ترس و خجالت به آنان گفت:
- ببخشید خانمها من نمیتوانم از هیچ چیزی سر دربیاورم؛ لطف کنید کمی آهستهتر...
خانمی که سنش بیشتر بود سرش را برگرداند و با عصبانیت به توبیاس گفت: مگر قرار است چیزی بفهمی؟ خجالت هم چیز خوبی است. ما داریم درباره مسایل خصوصیمان صحبت میکنیم!
کتاب «حکایتهای بامزه آقای توبیاس» در سال ۱۹۷۵ میلادی در مادرید، پایتخت اسپانیا نوشته و چاپ شد و دربردارنده حکایات کوتاه طنزآمیز عمدتا با شخصیت مرد سادهای
به نام «توبیاس» است؛ چیزی شبیه «ملانصرالدین» در فرهنگ خودمان.
شما چه نظری دارید؟