جلال رفیع - ضمیمه ادب و هنر روزنامه اطلاعات:
قربان «وفا»تم، به «وفات» م گذری کن
تا «بو» ت مگر بشنوم از رخنة «تابوت»
**
عصا را ستون کرد و تلاش کرد تا خود را به آن بیاویزد و به سختی از جا برخیزد. اما ستون فقرات اجازه حرکت نمیداد. بارها تکرار کرد و بارها بر زمین افتاد. با چشمهای ابری و التماسآمیز به بالا نگاه کرد. درد، دندانهایش را هم میلرزاند...
ـ شنیده بودم روزی در زندگی آدمی از راه میرسد که در آن روز، آسان نشستن و آسان برخاستن، آرزوی دستنیافتنیاش خواهد بود، اما ندیده بودم. و چه زودهنگام دیدم. عجیب است حکایت آدمیزاد و شگفت است حکایت نیازمندیهایش. نیازمندی آدمی به چوبی؟!... همکاری عصا و عصب؟!
... سرانجام به دشواری و دردمندی از جا برخاست. شب تا صبح و صبح تا شب، متناوباً باران باریده بود و صورتش هنوز خیس خیس بود. خمیده در برابر تنها دوستش، تنها دوست و محرم رازش، ایستاد و به چشمهایش نگاه کرد. چشمهای آینه، سرخ سرخ بود.
ـآینه جان! دخترم! دوست مهربان و محرم تنهاییهایم! تو دیگر چرا گریه میکنی؟... حالا بگذار کمی هم بخندانمت. با هم قرار گذاشته بودیم. بر سر قرارت هستی؟ قول و قرارمان چی بود؟...
آینه با دست چشمهایش را پاک کرد و خندید. بعد، لبهایش را به علامت بوسه زدن غنچه کرد. ولی نتوانست. بغض تازهاش ترکید و هق هق کنان گفت:
ـ یادم نرفته بابا!... قرار بود نه فقط دخترت، بلکه پسرت باشم. و پدرت. و مادرت. و همسرت. و خواهرت. و برادرت. و دوستت. و همسایهات. و به جای همة دوستهای بیوفا و باوفایت. کس و کارت.
ـ آینة عزیزم! دخترم! پسرم! خانه را خوب مراقبت کن. میروم تا نان و ماست و کنسرو بخرم! میدانی که سرنوشتم همین است...
پیرمرد، لحظاتی بعد، به سختی آماده شد و به آهستگی از خانه بیرون رفت. صدای در، آینه را تکان داد. آینه به دیوار تکیه داده بود. آه کشید و مات شد. مات و متحیّر از پایداری پدری که چنین دلشکسته و قدم آهسته عصا میزد و میرفت.
ساعتی دیگر، مرد این توفیق را یافته بود که به پای خود برود و به دست خود خرید کند. آهنگ بازگشت داشت.
عطر اردیبهشت هنوز در هوا پراکنده بود، اما نه چندان که از بهار انتظار میرود. هوای بهاری ناگهان زمستانی شده بود. مرد، تنهای تنها و فرورفته در گریبان، خیابان خاطره را به پایان برد و به کوچه پیچید. کوچهای که همواره آن را در روزها و شبهای درد و بیخوابی و چشمانتظاری، از پشت دریچه تماشا کرده بود.
اتومبیلها بیپروای عصای او پرواز میکردند و پردة گوش رهگذر را به طنین سنگین سیلیهای صدادار مینواختند. چیزی از باران در سایة سرد دیوار و درخت بر زمین ماسیده بود. پیچ لغزنده، کار خودش را کرد. پای مرد، تاب نیاورد و با آن همه پایمردی که در طی طریق زندگانی داشت، ناتوان بر زمین افتاد. نیفتاد؛ از آسمان بر سنگ فرود آمد...
کوچه تاریک و روشن بود. دو سه تن رهگذر از دور و نزدیک دیده بودند که مردی از پا افتاد. حلقهزده بودند و قوطیهای پراکندهشدة کنسرو را به دستش میدادند. در این میان، همسایهای که او را میشناخت، از دور پیدار شد. دوید و دست پیش آورد تا کمک کند.
ـ استاد عزیز! کجا میرفتید؟ درد دیسک و این همه ریسک؟!
پیرمرد از شدت درد نمیتوانست برخیزد. بغضآلود توضیح داد: ـ «کنسرو»!...
همسایه از آن توضیح فقط یک کلمهاش را شنید. تلاش کرد او را با عصایش سر پا نگه دارد و حرفی بزند که برایش خاطرهانگیز باشد.
ـ بله، «کنسرتِ» خوبی بود، با هم دیدیم. یادش به خیر. حافظهتان قوی است. یادتان هست آن شب؟ شما چه زلال اشک میریختید و خواننده چه خوش میخواند:
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خرابِ شبگرد مبتلا کن
لباس تان گلآلود شده است. به بچهها بگویید فوراً بشویند و عوض کنند؛ سرما نخورید!...
پیرمرد، خجالتزده از این که سنگینی بار بدنش بر دوش همسایه افتاد، عصا میزد و میگریست. به دل میگریست. مثل ظرف غذایی که کدبانوها میگویند بر روی آتش به دل میجوشد. با خودش اندیشید: مولانا، بس که فرزندش در بستر بیماریِ پدر به او سرمیزد و بس که لحظه به لحظه در کنار پدر حاضر میشد و اظهار نگرانی میکرد، خطاب به پسر گفت: رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن.... ولی من که عاشق صادق مولانایم، چطور؟...
ـ متشکّرم. حقّ همسایگی را به جا آوردید. شما بروید. از اینجا به بعد بهتر است خودم بروم. گرچه خمیده و آتش گرفته و دردمند. بچهها میبینند، سخت معترض میشوند که چرا بیدارشان نکردهام! از صبح تا حالا مرا پرستاری میکردند! ولی برای لحظاتی از خستگی به خواب رفتند!... (و در دل گفت: دروغ مصلحتآمیز، به که راست همسایه برانگیز!)
صدای باز و بسته شدن در، بار دیگر، آینه را تکان داد. همچنان هیچکس در خانه نبود. آینه نیز همچنان به دیوار تکیه داده بود. اما شکستهتر و زخمیتر به نظر میرسید.
ـ بابا دیر کردی، نگران شدم. چرا چنین مچاله شدهای؟...
ـ دخترم!آینه! آه...
و دیگر نتوانست حرف بزند. زخمی و شکسته و تاشده در بستر افتاد.
