آنک آواز نبی از در بطحا شنوید
امیری فیروز کوهی
آنک آواز نبی از در بطحا شنوید
ذکر حق را ز در افتادن بتها شنوید
نور اسلام بر آمد ز کران تا نگرید
بانگ توحید درآمد به جهان تا شنوید
سخنی از سر مهر و خبری از در صدق
گر ز جابی نشنیدید، از اینجا شنوید
بس شنیدید سخنها ز خدا بیخبران
اینک آیید و سخنهای خدا را شنوید
آن سقطها که زهر ساقطه دیدید بس است
زین ثقه، آیت حرمت ز خلقنا شنوید
در حرم لوحهای از عودت و رجعی نگرید
در حرا نغمهای از «اقرء و اعلی» شنوید
دل خارا به چنان سختی، این نغمه شنید
نک شما نرم دلان از دل خارا شنوید
خاتمه بندگی از کعبه والا پرسید
زمزمه زندگی از زمزم گویا شنوید
از بحیرا شنوید آنچه که گفته است سطیح
از سطیح آنچه که گفته است بحیرا شنوید
آنچه شق از بن دندان به یقین گفت و شنفت
آن زداندانهای از بنگه کسری شنوید
مژده مصطفوی، صفوه حق را به ظهور
گه ز شمعون صفا، گه ز سکوبا شنوید
وعده حق را حق و عدات از سرصدق
در وقوع خبر از بولس و متی شنوید
آنچه گفتند ز یاسین و ز طاها به خبر
گوش دارید و زیاسین و ز طاها شنوید
نه زیحیای مبشرکه ز عیسای مسیح
آن بشارت که عیان گفت به یحیی شنوید
جاثلیق و مغ و حبر این سه عدو را ز عناد
روی بر گاشته سر گرم مواسا شنوید
پارسیزاده آزاده روشن بین را
شعله سان ز آتش مغ گرم تبراّ شنوید
هم نشان از خبر گفته آبا بینید
هم عیان از اثر دیده ابنا شنوید
ثمر زندگی آدم و حوا نگرید
خبر آدم بین الطین و الما شنوید
اجذم و ابرص حرص اند طبیبان شما
چاره درد خود اکنون ز مسیحا شنوید
زلزله ثور و حرا را که جهان لرزد از او
هم ز دل لرزه ایوان مهان وا شنوید
ز د نسیم از جبل الرحمه به سوی عرفات
عرف طیب از نفس رحمت کبری شنوید
اتقیاراز طرب عمر مهنا بینید
اشقیاراز غضب مرگ مفاجا شنوید
صوت حق بانگ برآورد به آزادی و گفت
نشنوید از دگری آنچه که از ما شنوید
نگرید آن همه انوار تجلی نگرید
شنوید آن همه گلبانگ تسلا شنوید
قوم و جمعی پی جمعیت و قومیت خلق
میرسند از در حق، اینک آوا شنوید
به ادب بینند این جمع شما را بینید
به خدا خوانند این قوم خدا را شنوید
بنده را حکم گزار از خط حریت نفس
بر سر قیصر و هر قل به مدارا شنوید
هم به ادنی سخن از فضل و مروت گویید
هم ز اعلی سخن از رفق و مواسا شنوید
هم به تن نعمت آسایش امروز برید
هم به جان مژده آمرزش فردا شنوید
هم به عقبی ثمر از زحمت دنیا یابید
هم به دنیا خبر از راحت عقبی شنوید
آنک آوازه عدل از در بطحا برخاست
گوش باشید سراپا و سراپا شنوید
درّ یتیم
دکتر قاسم رسا
با صد هزاران جلوه شد از پرده بیرون ماه من
تا ماه گردون را کند محو جمال خویشتن
دل روشن از سیمای او جان سر خوش از صهبای او
شاهی که خاک پای او شد سرمه چشمان من
کوکب بدان تابندگی گوهر بدان رخشندگی
سلطان بدان بخشندگی نشنیده کس اندر زمن
آمد امیر کاروان محبوب دل آرام جان
دیدار یار مهربان از دل برد رنج و محن
ساقی، کرم کن جام را تا پخته سازد خام را
در هم شکن اصنام را کامد نگار بت شکن
شاها ز مسکین یاد کن دلخستگان را شاد کن
جان را ز غم آزاد کن تا خرمی بخشد به تن
مشعل ز علم افروخته اوراق ظلمت سوخته
خیاط رحمت دوخته بر قامت او پیرهن
روشن تر از مه روی او خشبوتر از گل موی او
چون قامت دلجوی او سروی نروید در چمن
شب رفت و صبح آمد ز پی دوران ظلمت گشت طی
پروانگان شمع وی جمعاند در هر انجمن
از مکه پیدا شد گلی در شوره زاری سنبلی
آمد خوش الحان بلبلی، کندآشیان، زاغ و زغن
در یتیمی در عرب از «آمنه بنت وهب»
تابد از آن در روز و شب نور خدای ذوالمنن
ناخوانده درس استاد شد ویرانهها آباد شد
کاخ کرم بنیاد شد، خار مظالم ریشه کن
یکتاپرستی دین او، صلح و صفا آیین او
از خامه شیرین او شد زنده آداب و سنن
حق بر ضلالت چیره شد روشن فضای تیره شد
چشم کواکب خیره شد بر آن مه پرتو فکن
آوازه شاه عرب، پیغمبر عالی نسب
از روم و شامات و حلب بگذشت تا چین و ختن
احمد ابوالقاسم کزو، شد دین حق با آبرو
از پیشوایان برده او، گوی فصاحت در سخن

شما چه نظری دارید؟