* دکتر محمدعلی فیاضبخش
اواخر دهه پنجاه، آن زمان که هفده ساله بودم، دو جلد کتاب خواندم با عنوان «طوفان در ایران» نوشته مرحوم احمد احرار. این کتاب یک رمان تاریخی بود که جریان اشغال سواحل بوشهر در دوران جنگ جهانی اول را به گونهای جذاب و شیرین و در عین حال مستند نوشته بود.
دلیران تنگستان از جمله صحنهگردانان آن نبرد بودند، که با اشغالگران انگلیسی و آلمانی جنگ چریکی و بعضاً رودررو میکردند.
آنچه در ورای روزگاران از آن کتاب به یادم مانده و بیشتر نه، چیزی بود که در آن حال و هوای نوجوانی مرا سخت مجذوب و حیرتزده کرد و آن ساقط کردن یک طیاره سبکپرواز انگلیسی به دست یکی از آن دلیران بود با تفنگ دولول. آن فرد به نام سردار حسین چاهکوتاهی نامور شده بود.
بعد از مطالعه این کتاب، در اتفاقی کاملاً تصادفی به معلمی برخوردم در یک دبیرستان نامآور در تهران به نام آقای چاهکوتاهی. دبیر فیزیک بود. بلندبالا، بسیار جذاب، خوشتیپ و خوش برخورد. خطر کردم و با توجه به تشابه نام با آن دلیرمرد، کنجکاوانه از نسبتش پرسیدم. با لبخندی غرورآمیز گفت: «پدرم هست؛ در سنین بالای ۸۰ روزگار میگذراند در حوالی کرج.»
دوباره جرأت کردم و با همان سادگی نوجوانی پرسیدمش: «آیا امکان ملاقات با ایشان هست؟» سری به ملاطفت و بزرگی تکان داد و گفت: «بله، منتظر باشید.»
دیری نگذشت که پیغام داد: «روز جمعه پدر را به تهران میآورم، خانه خودم در امیرآباد» و نشانی دقیق را داد.
روز جمعه موعود به همراه یکی از همکلاسان مشتاقانه به دیدارش شتافتم. مردی بلندقامت، اما اندکی خمیدهپشت در کت و شلوار سرمهای و کراوات زده، صورت صیقلی و سبیلی پرپشت با ابروان سپید و برروی پلکها افتاده.
تا نشستیم، از سر بچگی و کنجکاوی پرسیدم: «آقا، آیا راست است که شما طیاره انگلیسی را با تفنگ انداختهاید؟»
خندید و سری به تأیید تکان داد و شروع کرد به بازگفتن ماجرا. قصه تا پاسی از شب به درازا کشید.
این یک نمونه چه بسا پنهان بود از عِرق و غیرت مردمان این دیار. یک از صدها و هزارها.
ایران نقشهاش از پازل هفتاد و دو ملت، اما یک ید واحد در سرزمین واحد و به همپیوسته آفریده و چیده شده است. باقی ثنای یاغیان!

شما چه نظری دارید؟