ترجمه: بابک ارشادی
در ابتدا، ذکر این نکته ضروری است که کارل پوپر نظریه خود را در باب تفاوت علم و شبهعلم در نیمه نخست قرن بیستم ارائه کرد. بنابر این، نظر پوپر در مورد شبهعلم بودن روانکاوی یا روانشناسی فردی که در متن زیر به آن اشاره میشود، دیدگاهی تاریخی مربوط به اوایل قرن بیستم میلادی است. امروزه، تعداد نخبگان علمی در سراسر جهان که روانشناسی یا شاخههای متعدد آن را شبهعلم بدانند اندک است. اهمیت تاریخی نظریه پوپر در این است که وقتی او نتایج درخشان مطالعات خود را منتشر میکرد، هنوز هیچ فیلسوف مدرنی تعریف جامعی از آنچه علم است و آنچه علم نیست ارائه نکرده بود.
* * *
فرض کنید در دورانی زندگی میکردید که آلبرت اینشتین فرضیه نسبیت خود را بسط و توسعه میداد، و مکتب روانکاوی زیگموند فروید به جریان علمی پیشرو بدل شده بود. همین دو مثال کافی است تا دریابیم که در ابتدای قرن بیستم، جهان صحنه جهشهای خارقالعاده علمی بود. در این دوران، افرادی چون اینشتین و فروید امیدوار بودند با ارائه نظریههای خود ما را به سوی درک بهتری از جهان هدایت کنند.
فیلسوف اتریشی، کارل پوپر (۱۹۹۴-۱۹۰۲)، در همین عصر چشم به جهان گشود. از دوران جوانی، پوپر شیفته فلسفه علم بود. پس از مطالعه عمیق روشهایی که کسانی چون اینشتین و فروید به کار میبردند، پوپر دریافت که این روشها و رویکردها تفاوتهای بنیادی با یکدیگر دارند، و از سوی دیگر، همه نظریهها، از بابت روش علمی، دارای ارزش یکسان نیستند.
پس از پایان جنگ جهانی اول، کارل پوپر جوان مطالعات جدی خود را در زمینه فلسفه علم آغاز نمود. این بررسیها او را به طرح پرسشهای دیگری رساند: تحت چه شرایطی میتوان یک نظریه را «علمی» ارزیابی کرد؟ آیا معیار مشخصی برای تشخیص علمی بودن یا علمی نبودن یک نظریه وجود دارد؟ پوپر برخی از نظریهها را غیرعلمی میدانست. در نگاه نخست، به نظر میرسید که این نظریهها مشترکات زیادی با دانش حقیقی و اصیل داشتند، اما او به دنبال توضیح سازگاری یا ناسازگاری این نظریهها با روش علمی بود.
علم چیست؟
در آن دوران، عموما تصور میشد که دانش جمعآوری نتایج مشاهدات و بیرون کشیدن نظریهها از این مشاهدات است. حتی امروزه نیز برخی افراد همین برداشت را از رویکرد علمی در ذهن دارند. در توجیه این برداشت، بعضا به دیدگاه چارلز داروین اشاره میشد. داروین گفته بود: «گویی ذهن من تبدیل به ماشینی شده که از طریق بررسی مجموعههای بزرگی از رویدادها و مشاهدات، قوانین کلی را استخراج میکند.»
این ذهنیت به طور گستردهای در محافل علمی نیز رواج یافته بود: ما مشاهده میکنیم، مشاهده میکنیم و باز هم مشاهده میکنیم تا بتوانیم نظریهای را ارائه کنیم که بهتر از سایر دیدگاهها انبوهی از رویدادها و امور را توضیح دهد. اما مشکل اینجا بود که این رویکرد حقیقتا درست نبود: کارل پوپر خاطرنشان کرد که روش علمی باید حتما و قطعا بر آگاهی و شناخت مبتنی بر دادههای پیشین استوار باشد تا بتواند منجر به تولید آگاهی و شناخت تازه گردد. به بیان دیگر، مسلما مشاهده با طرح فرضیه در ذهن پژوهشگر همراه است، زیرا نمیتوان فهم جهان را بدون فرضیه و از هیچ آغاز نمود، ولی به نظر پوپر تأیید یک فرضیه با انبوهی از مشاهدات کافی نیست و روش علمی به شمار نمیرود.
به نظر پوپر، مشکل این بود که در صورت پذیرش این تعریف کاربردی، یعنی «مشاهده و استنتاج»، برخی از عرصهها (دقیقا همان عرصههایی که او آنها را شبهعلم میدانست) به غلط علمی تلقی میشدند. یکی از این عرصهها طالعبینی است. طالعبین میتواند به آسانی «مدارک» صحت و اعتبار نظریههایش را به ما ارائه کند. او ادعا خواهد کرد که اطلاعاتی که برگرفته از شرح حال بسیاری از افراد و شخصیتهای شناختهشده و تاریخی هستند، میتوانند به عنوان ادله و شواهد کافی دستهبندی شوند. به عنوان مثال، او میتواند توضیح دهد که متولدین برج اسد افرادی توجهطلب، بلندپرواز و قوی هستند که به دنبال کسب وجهه و اعتبار از سوی دیگراناند. او میتواند بسیاری از متولدین شناختهشده برج اسد را نام ببرد و نشان بدهد که نظریهاش صحیح است: هنرمندان، مشاهیر، سیاستمداران، و غیره. اگر چنین باشد، آیا مشاهده و دستهبندی مشاهدات میتواند به تنهایی یک روش علمی دانسته شود؟
بر خلاف بسیاری از همعصران خود، چرا پوپر نمیتوانست، به عنوان فیلسوف علم، نظریههای تاریخی مارکسیسم یا نظریههای روانکاوی فروید را در همان مرتبه از دانش قرار دهد که نظریه نسبیت اینشتین به خود اختصاص داده بود؟ مگر نه اینکه همه این نظریهها دارای توان عظیمی برای اقناع اذهان و توضیح جهان بودند؟ هواداران این سه رویکرد در علمی بودن نظریه مورد نظر خود یقین داشتند. پس چرا پوپر متقاعد نمیشد؟
ابطالپذیری
پوپر در یکی از سخنرانیهای خود در باب فلسفه علم گفت: «در تابستان ۱۹۱۹، من کمکم در مورد علمی بودن برخی نظریهها تردید کردم: نظریه مارکسیستی تاریخ، روانکاوی فروید و روانشناسی فردی آلفرد آدلر. در ابتدا، پرسش را به شکل ساده و ابتدایی طرح کردم: چرا این روش سه رویکرد تا این اندازه با نظریه نیوتن و بویژه نظریه اینشتین تفاوت دارند؟ دوستانم که هوادار مارکس، فروید یا آدلر هستند، شیفته یک عنصر مشترک در این نظریهها شدهاند. در واقع، به نظر میرسید که هر سه نظریه قادرند عملا هر چیزی را در عرصه تخصص خود توضیح دهند. گویی مطالعه هر یک از آنها برای دانستن همه چیز در زمینه تاریخ، روانکاوی یا روانشناسی کافی است. مثل این بود که به دین تازهای گرویده باشیم یا به نوعی شهود رسیده باشیم که چشم ما را به روی حقیقتی تازه باز کرده. کسانی که به این شهود نرسیدهاند هنوز از درک آن عاجزند، اما وقتی این چشم باز میشود، شواهد و مدارکی که این نظریهها تأیید میکنند تقریبا همهجا و به وفور قابل مشاهدهاند.»
بر اساس نظریه فروید، تجربیات دوران کودکی عمیقا بر شخصیت ما تأثیر میگذارد. اگر در بزرگسالی مشکلاتی داریم، چیزی در دوران کودکی و رابطه با پدر و مادر هست که یک «سرکوب تحلیل نشده» را در نهاد ما توضیح میدهد. پوپر مشاهده کرد که فروید قادر است تقریبا از هر دادهای برای تأیید و اثبات نظریه خود بهره ببرد. مثلا، فروید میتوانست توضیح دهد که مشکلات یک فرد بزرگسال ناشی از کمبود محبت (یا برعکس، محبت افراطی) در دوران کودکی بودند. او میتوانست رفتارهای یک فرد را با مطالعه یک احساس (مثلا، حسادت) یا یک غریزه (مثلا، میل جنسی) به خوبی تشریح کند، و ظاهرا شواهد و مدارکی که پشتیبان نظریات فروید بودند به وفور وجود داشتند.
اما پوپر مشاهده کرد که اینشتین روش دیگری را برای طرح نظریه خود مورد استفاده قرار میدهد. به جای اینکه مثل فروید به گذشته نگاه کند تا حال را توضیح بدهد، اینشتین حال را مبنا قرار میداد تا آینده را پیشبینی کند، و البته این ریسک را بپذیرد که
در آینده نظریهاش با یافتههای علمی تازهتر اصلاح یا حتی ابطال گردد.
برخلاف نظریههای استوار و محکم شبهعلم که راه را بر رد نظریه و ارائه نظریه تازه میبندند، روش علمی راهی باریک و به راستی پرمخاطره است، زیرا اگر در آینده چیزی روی دهد که با نظریه اینشتین مطابقت نداشته باشد، نظریه او را قطعا به باد خواهد داد و نظریه تازهای را جایگزین آن خواهد کرد.
به بیان دیگر، نظریه نسبیت در چنان شرایط محدودکننده و سختگیرانهای ارائه شده که امکان ابطال آن با ارائه یک مشاهده علمی تعیینکننده و متقن وجود دارد، تا راه برای تثبیت نظریه برتر هموار شود. این بدان معناست که هدف دانشمند واقعی، تلاش برای ابطال نظریه علمی و جایگزین کردن آن با نظریه جدید است، اما اگر قصد ما کسب تأیید برای همیشه باشد (روش غیرعلمی)، دستیابی به این تأیید برای هر نظریهای همواره امکانپذیر است.
همین امروز، فیزیکدانها در تلاشاند تا نقاط ضعف و محدودیتهای نظریه نسبیت اینشتین را شناسایی کنند تا به فهم و درک بنیادیتری از واقعیت جهان فیزیک دست یابند. راه این کار، تأیید ابدی نظریه اینشتین نیست، بلکه تلاش برای ابطال کلی یا جزئی آن است. ویژگی نسبیت که آن را نظریهای علمی کرده، این است که نسبیت راه را برای آزمایش و صحتسنجی باز میگذارد و ابطال خود را ممنوع نمیکند.
در خاتمه، نتیجهگیریهای پنجگانه کارل پوپر را در مورد تفاوت علم و شبهعلم را نقل میکنیم:
۱) اگر قصد ما صرفا تأیید یک نظریه باشد، دستیابی به این تأیید برای هر نظریهای به آسانی امکانپذیر است.
۲) موارد تأییدکننده نظریه تنها بایدبا فرض شرایط ریسک ابطال مورد توجه قرار گیرند. به عبارت دیگر، تنها موارد تأییدکنندهای قابل اعتنا هستند که با فرض ابطال نظریه به دلایل گوناگون، دیگر نظریه را تأیید نمیکنند.
۳) نظریه علمی واقعی احتمالات را حذف میکند و واقعیت را در شرایط متعارف (تعریفشده) توضیح میدهد. میزان ارزش یک نظریه علمی متناسب با میزان به حداقل رساندن احتمالات و موارد خاص است.
۴) نظریهای که امکان رد آن با هیچ نوع آزمون، ارزیابی و مشاهدهای امکانپذیر نیست، نظریه علمی محسوب نمیشود. برخلاف تصور عمومی، ابطالناپذیر بودن حسن یک نظریه نیست، بلکه عیب آن است.
۵) هدف از آزمودن نظریه علمی تلاش برای یافتن راهی برای ابطال است نه تأیید آن. بنابر این، آزمونپذیر بودن نظریه به منزله پذیرش ابطالپذیر بودن آن نیز هست.
منبع:histoire.fr

شما چه نظری دارید؟