حمید یزدان‌پرست

کم‌کم موکت گسترده در خیابان، از جمعیت پر می‌شود و پس از سخنرانی دکتر قنبری، یکی دعای «جوشن کبیر» را سریع، اما نه‌چندان بی‌غلط می‌خواند که صدایش خوب به میدان می‌رسد. من از شدت سرما نمی‌توانم بنشینم. در حین راه رفتن و پیش و پس رفتن در میدان و خیابان کارگر، دعا را می‌خوانم و عده‌ای بلند جواب می‌دهند: «سبحانک یا لا اله الا انت...» بعضی از بندهای دعا چقدر با این روزهای ما تناسب دارد و مرا با خود می‌برد: «ای ذخیره من در روز سختی، ای امید من هنگام مصیبت، ای مونس من در وقت وحشت، ای رفیق من در حال غربت، ای پناهم در پریشانی، ای یاورم در وقت ترسانی!» اواخر دعا، صدای انفجار شدیدی آمد و مردم انگار نه انگار، جنب نخوردند و تنها مدتی شعار دادند و تکبیر گفتند و بعد ادامه کار...
به پایان دعا رسیدیم و من همچنان در حرکت بودم که یکباره احساس کردم حال و هوای مردم عوض شده است. مثل خفتة برخاسته، از کسی پرسیدم: «آقا چه شده؟» گفت: «رهبر را اعلام کردند.» ـ کیه؟ ـ : آقامجتبی. واقعاً چطور شدم که هیچ نفهمیدم؟! چه کسی این خبر را از بلندگو اعلام کرد و کی؟ واکنش مردم چه بود؟ اصلاً متوجه نشدم. به خود که آمدم، دیدم جوّ متفاوت است. می‌دانم که ربطی به صدای انفجار و پدافند نداشت، چون بعدش بقیه دعا را خواندیم و لحظه‌ای هم ننشستم که بگویم خوابم برد و با کسی نیز حرف نزدم که مثلاً حواسم پرت شده باشد؛ فقط دریافتم که از فضایی به فضای دیگری منتقل شده‌ام و علت همین وضع را از آن مرد پرسیدم که خبر را داد. 
در همین وضعیت منگی، نمی‌دانم کدام خبرگزاری آمد به سراغم و شروع کرد به پرسیدن: «از شنیدن این خبر چه احساسی دارید؟» شاید انتظار داشت «به وجد آیم و خرقه‌بازی کنم»؛ اما نمی‌توانستم و چطور می‌شد حالم را توضیح بدهم؟ نگفتم که احساس گیجی می‌کنم، شاید گمان کند پیامد روزه‌داری باشد که می‌دانم نیست. سؤال دیگری کرد و گفتم: همان‌طور که بعد از حضرت علی، امام حسن مجتبی روی کار آمدند، امیدوارم آقامجتبی هم راه پدرش را ادامه دهد و... 
درست یادم نیست چه گفتم و چه شنیدم، شاید خودشان هم فهمیدند که بی‌خیالم شدند و رفتند! 
مردم همهمه می‌کنند؛ برخی با خود غذا آورده‌اند؛ برخی چای یا آب می‌نوشند؛ مرد مسنی که سر و وضع مرتبی دارد، می‌چرخد و گدایی می‌کند که آدم باورش نمی‌شود؛ بعضی از بچه‌ها بادکنک‌ منورشان را تکان می‌دهند و بعضی پرچمشان را؛ چند نفر هم که میز کوچکی جلویشان است، مردم را تشویق می‌کنند به: «خیرات نان، کمک به غزه، کمک به جبهه مقاومت، دریافت فطریه و کفاره، کمک به...» چند تا کارتخوان گذاشته‌اند و برخی تا کسی به تورشان بیفتد، می‌کوشند میزان بخشش را بیشتر کنند که نمی‌پسندم. 
اطراف میدان، چند ماشین‌ بزرگ پارک شده که نمی‌دانم مال کجاست و افراد مسلحی که رویشان را پوشانده‌اند، در کنارش می‌ایستند و معمولاً هم یکی بر فرازش هست و زن و مرد، یا سلام نظامی می‌دهند،  یا تشکر تشکر می‌کنند. من که اگر جای آنها بودم، حواسم به‌کلی پرت می‌شد، اما آنها مؤدبانه واکنش نشان می‌دهند. 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی