به گزارش اطلاعات آنلاین، شش سال از درگذشت نجف دریابندری میگذرد؛ نویسنده و مترجمی صاحبسبک که نه تنها نقش مهمی در برگرداندن آثار برجسته ادبیات جهان و آشنایی اهل مطالعه با این آثار داشت، که نحوه مواجههاش با متون خارجی و تلقیاش از امانتداری در ترجمه، بسیار درسآموز بود. او در مصاحبهای که با ناصر حریری در مجموعه «یک گفتگو» داشت درباره اولین جرقههای زبانآموزی توضیح میدهد: «در آبادانِ آن زمان، انگلیسی در هوا پراکنده بود. سینما تاج فیلمهای زباناصلی نشان میداد و من از همان بچگی میرفتم و این صداها به گوشم میخورد. کمکم حس کردم این زبان برای من غریبه نیست.»
او نگاهی متفاوت به تحصیلات رسمی داشت و معتقد بود یادگیری واقعیاش خارج از چارچوب مدرسه اتفاق افتاده است: «من در مدرسه شاگرد تنبلی بودم و اصلاً از محیط کلاس خوشم نمیآمد. بیشتر آنچه یاد گرفتم، محصول ولگردی در کتابفروشیها و سینماها بود. انگلیسی را هم خودم یاد گرفتم؛ با کلنجار رفتن با کتابهایی که از کتابخانه باشگاه شرکت نفت امانت میگرفتم.»
دریابندری درباره نخستین تلاشش برای برگرداندن متون انگلیسی میگوید: «اولین کارهایی که ترجمه کردم، نه برای انتشار بود و نه برای نام و نشان. فقط میخواستم ببینم این چیزی که به انگلیسی میخوانم و لذت میبرم، در فارسی چطور صدا میدهد. در واقع نوعی بازی یا کنجکاوی بود که ببینم آیا میتوانم آن فضا را به زبان خودم برگردانم یا نه.»
یکی از مشهورترین روایتهای او مربوط به زمانی است که در سن بسیار کم (حدود بیستسالگی) شاهکار همینگوی را ترجمه کرد: «وقتی شروع به ترجمه «وداع با اسلحه» کردم، هنوز خیلی جوان بودم. شاید اگر میدانستم ترجمه کردن چیست و چقدر سخت است، هرگز جرات نمیکردم سراغ چنین کتابی بروم. اما همان بیخبری و شیفتگی به نثر همینگوی باعث شد جلو بروم.»
نجف دریابندری علاوه بر ادبیات و ترجمه، در زیستن هم سبک و سیاق خاص خود را داشت. نگاه او به زندگی آمیزهای از رهاسازی، طنازی و نوعی رواقیگری مدرن بود. او زندگی را سخت نمیگرفت و معتقد بود نباید زیر بار جدی بودنِ بیش از حد، کمر خم کرد. به همین دلیل هم کسر شأن خود نمیدانست که همراه همسر هنرمندش، فهیمه راستکار، دست به تالیف کتاب آشپزی بزند. در واقع، نوشتن کتاب «کتاب مستطاب آشپزی» خود نمادی از نگاه او به زندگی بود. او معتقد بود کارهای روزمره مثل پختوپز، بخشی از فرهنگ و هنر زیستن هستند، نه صرفاً رفع حاجت، و میگفت: «آشپزی برای من نوعی استراحت بود، نوعی معاشرت با اشیا و مواد. وقتی آدم چیزی میپزد، در واقع دارد با طبیعت و تاریخ رابطه برقرار میکند. زندگی همین لذتهای کوچک است؛ اگر اینها را از دست بدهیم، دیگر چه میماند؟»
او همیشه با نوعی شوخطبعی به مسائل نگاه میکرد و معتقد بود فاجعهها هم نباید شکوه زندگی را از بین ببرند. دریابندری خود را اینگونه توصیف میکرد: «من کلاً آدمی جدی نیستم، یعنی دنیا را زیاد جدی نمیگیرم. به نظرم آدمهایی که خیلی جدی هستند، هم به خودشان ظلم میکنند هم به دیگران. زندگی یک بازی است؛ باید قواعدش را یاد گرفت و بازی کرد، اما نباید خیال کرد که واقعاً خبری هست.»
این مترجم در جوانی به دلیل فعالیتهای سیاسی مدتی به زندان افتاد اما همین حبس هم برای او محدودیت نبود بلکه تجربه محسوب میشد. خود تعریف میکند: «در زندان یاد گرفتم که آدم میتواند در محدودیت هم برای خودش دنیایی بسازد. من آنجا انگلیسی درس میدادم، ورزش میکردم و حتی ترجمه میکردم. نباید اجازه داد شرایط بیرونی، آدم را از پا در بیاورد. آدم باید در هر وضعیتی، راهی برای سرگرم شدن و معنادار کردن وقتش پیدا کند.»
همین بینش در زندگی و کار از او انسانی واقعگرا و تا حد زیادی فروتن ساخت تا آنجا که میگفت: «من هیچوقت نخواستهام فیلسوف یا علامه باشم. من فقط یک خواننده حرفهای بودم که دلم میخواست تجربههایم را با دیگران قسمت کنم. راه درست زندگی این است که آدم همیشه خودش را هنرجو بداند. همین که فکر کنی همه چیز را میدانی، یعنی تمام شدهای.»
و او هیچگاه تمام نشد؛ حتی زمانی که ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹ پس از یک دوره طولانی بیماری در ۹۰ سالگی بر ساحل ابدیت لنگر انداخت؛ چرا که از خود گنجینهای از ترجمه آثار بزرگان ادبیات جهان چون وداع با اسلحه (ارنست همینگوی)، پیرمرد و دریا (ارنست همینگوی)، هاکلبری فین (مارک تواین)، گور به گور (ویلیام فاکنر) را به جا گذاشته است و تا این آثار خوانده میشود، او با ماست.