رضا داوری اردکانی
شهادت آقای دکتر لاریجانی امری مهم و از جهات مختلف قابل تأمل است آیا او را صرفاً از آن جهت که دبیر امنیت ملی بود ترور کردند؟ وقتی ایشان به این سمت منصوب شدند خوشحال نشدم، زیرا این شغل تماموقت ایشان را میگرفت و مجالی حتی برای دو سه ساعت تدریس هم باقی نمیگذاشت؛ من حق ندارم دربارۀ انتخابهای اشخاص و سلیقههای سیاسی اشخاص حکم کنم، اما میتوانم موافق یا مخالف باشم.
دربارۀ مشاغل سیاسی و نسبت سیاست با فلسفه گهگاه فکر کردهام و معتقد نیستم در شرایطی که خرد رو به ضعف و پوشیدگی دارد فلسفه رسمی بتواند مددی به سیاست برساند، هرچند که اهل فلسفه نباید غفلت را عادی تلقی کنند و از تذکر منصرف شوند.
چنانکه اشاره کردم درک و فهم تاریخی در سراسر زمین رو به ضعف دارد و در بعضی مناطق بسیار ضعیف است.
فلسفه نیز جز و وجهی از درک زمانست؛ نه اینکه داور همیشه دانای عادل و قوت بخش جهان باشد. جهان انسانی نظمی کموبیش متناسب دارد. در یک نظم سست هیچچیز استوار نیست؛ و هرجا که تفکر و دانایی هست و زندگی نشاط دارد نظم هم وجود دارد. درست است که در زمانهایی وجود و رونق فلسفه با پیشرفت علم و ظهور آزادی مقارن بوده است، ولی این بدان معنی نیست که اهل فلسفه بتوانند در نظم جامعه و در سیاست هرطور خواستند مداخله کنند.
اهل فلسفه دو گروهند: گروهی که صاحبنظرند، گروه دیگر از فلسفه و نظرهای فیلسوفان اطلاع دارند؛ این گروه ضرورتاً اهل تفکر نیستند، ولی همین که فلسفه را آموزش میدهند قدرشان والاست. وقتی از پیوند میان فلسفه و سیاست میگوییم مراد پیوندی است که در نظم زندگی وجهان انسانی وجود دارد. این نظم تصنعی نیست و آن را فیلسوفان با اراده و قصد به وجود نیاورده، بلکه آن را در وجود جهان کشف و درک کردهاند. دوست و همکار عزیز ما [شهید لاریجانی] نیز قصد پیونددادن میان فلسفه و سیاست نداشت، بلکه چون رویی به فلسفه و رویی دیگر به سیاست داشت خواهینخواهی وقتش میان فلسفه و سیاست تقسیم میشد و سهم بیشتر به سیاست میرسید.
اینجا باید بگویم که دکتر لاریجانی انصافاً در علم و فلسفه استعداد درخشان داشت، با لیسانس ریاضیای که از دانشگاه صنعتی شریف گرفته بود در کنکور فوقلیسانس فلسفه شرکت کرد و نهفقط پذیرفته شد، بلکه تا پایان دورۀ دکتری در عداد دانشجویان ممتاز بود و پس از اخذ درجه دکتری عضو گروه آموزشی فلسفه شد، ولی این عضویت شغل اصلی او نبود.
دانشگاهیانی که به سیاست رو میکنند کمتر میتوانند هردوشان و مقام را یکسان حفظ کنند، زیراسیاست عمل وقتگیر است و مجال کار دیگر نمیدهد. ظاهراً علاقه شهید لاریجانی به سیاست بیشتر بود و او به سمت سیاست رفت و در سیاست پیچیده و دشوار کشور، در حدی که رأی و نظر و اقدامهای یک شخص میتواند اثر داشته باشد، اثرگذار شد.
نکتهای که کمتر به آن توجه میشود جناحی نبودن اوست. او تاحدودی اهل اعتدال بود و در پی کوششهایی که بعض دیگر از سیاستمداران اعتدالی کرده بودند قدمهایی برداشت و به سهم خود از غلبه کامل جو افراطوتفریط بر فضای سیاست و انقلاب جلوگیری کرد. درست است که در سخنش شعار هم بود، اما اولاً در سیاست، و بهخصوص سیاست انقلابی، شعاردادن امر ناگزیر است، ثانیاً در جایی که شعار سلطان است، در همه شئون و حتی در فلسفه یعنی در بحث عقلی هم وارد شده است.
یک شخص سیاسی چگونه میتواند آزاد از شعار سخن بگوید؟ ما هنوز توجه نکردهایم که شعار دیگر یک موضعگیری سیاسی نیست، بلکه در زبان ما وارد شده و از این طریق در جان ما نفوذ کرده است. لاریجانی هم گاهی شعار میداد، اما طبع و روحیه صبور و معتدل داشت و در مناصبی مثل ریاست مجلس این روحیه میتوانست مؤثر باشد.
من نمیخواهم دربارۀ سلیقههای سیاسی بحث کنم و اگر این یادداشت را در شرایط دشوار پیری و بیماری مینویسم برای تذکر دو نکته است؛ یکی اینکه زمانه ما زمانه زشتی است و از زشتیهایش یکی هم ظهور تروریسم حکومتی است. با این پیشآمد زشت، ارتکاب جنایت از سوی حکومت رسمیت پیدا کرده است.
نکتۀ دوم اظهار تأسف شخصی از ترور همکار و دوست گرانمایه و عزیز، آقای لاریجانی، و اظهار همدردی با بازماندگان و دوستان ایشان است. آقای لاریجانی صرفنظر از موقع و مقام سیاسی که داشت دانشمند و صاحبنظر و خوشمحضر و نجیب بود که به مقام شهادت هم رسید.
کاش ضعف پیری و درد بیماری مجال میداد که بنشینم و در حد درک و فهم ناچیز خود ماهیت این قبیل فجایع زشت را روشن سازم، اما نمیتوانم و ناگزیر باید بنوشتن همین چند سطر اکتفا کنم. به شهید گرانمایه ادای احترام میکنم و به همه اعضای خانواده ایشان و خاندان محترم لاریجانی و دوستان و همکارانشان و به اعضای گروه فلسفه دانشگاه تهران تسلیت میگویم.
شما چه نظری دارید؟