دکتر محمد مسجدجامعی
در دهههای اخیر، نقش جریانهای دینی در شکلدهی به تحولات سیاسی و ژئوپلیتیکی جهان مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است. یکی از مهمترین این جریانها «مسیحیت اونجلیکال» است که بهویژه در آمریکا نفوذ فراوانی دارد و در برخی حوزهها، ازجمله حمایت از اسرائیل، تفسیرهای خاص آخرالزمانی و تأثیرگذاری بر سیاست خارجی آمریکا، نقشی فعال ایفا میکند. دکتر محمد مسجدجامعی با نگاهی تاریخی، دینی و تمدنی، به تبیین خاستگاهها و ویژگیهای مسیحیت انجیلی و نسبت آن با تحولات معاصر پرداخته است.
اصطلاح «صهیونیسم» و «صهیونیستی» در اصل صفتی است که پیش از هر چیز به یهودیت صهیونیستی مربوط میشود؛ جریانی که به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بازمیگردد. کسانی که آن جریان را بنیان گذاشتند، از نظر قومی یهودی بودند، اما بنا بر گزارشهای مربوط به زندگی و افکارشان، تمایلات دینی نداشتند، بلکه گرایش آنها بیشتر قومی و هویتی بود.
در آن دوره، ناسیونالیسمهای قومی و ملی در اروپا رواج داشت و اینان که عموماً اروپایی بودند، خود را در قالب یک گروه نژادی یهودی تعریف کردند و بر همین اساس، «صهیونیسم یهودی» شکل گرفت.
عنوان «مسیحیت صهیونیستی» مفهومی متأخرتر است که به مسیحیان اونجلیکال اطلاق شده که گرایشهای شدیداً یهودیدوستانه دارند و از اینرو آنان را «مسیحیان صهیونیست» نامیدند؛ بنابراین ویژگی صهیونیستی در ابتدا تنها به یهودیان تعلق داشت و بعدها به برخی جریانهای مسیحی نسبت داده شد. از آنجا که موضوع نسبتاً طولانی و پیچیده است، پیش از ورود به بحث اصلی، پیشینهای دینی و تمدنی و تاریخی به اختصار بیان میشود.
تمدن اروپایی
تمدن جدید را معمولاً «تمدن اروپایی» مینامند، اما آغاز این تمدن در واقع به غرب و شمال اروپا بازمیگردد. شرق و جنوب اروپا ـ به جز تا حدی ایتالیا ـ در شکلگیری تمدن جدید نقش چندانی نداشتند. این تمدن عمدتاً در قلمرو پروتستانی پدید آمد، تحول یافت و پیش رفت. سپس به دیگر مناطق نیز گسترش پیدا کرد؛ اما اساس آن از نظر علمی، صنعتی و حتی فکری و فلسفی و اجتماعی و اقتصادی، مربوط به غرب و شمال اروپا و عمدتاً نواحی پروتستاننشین بود که بعدها به مناطق کاتولیک نیز سرایت کرد.
این توضیح از آن جهت اهمیت دارد که بدانیم تمدن جدید عمدتاً در بخش غربی و بخشی از شمال اروپا شکل گرفت و این نواحی نیز عمدتاً پروتستان بودند.
اکنون برای شرح وضعیت قرن شانزدهم و هفدهم این نکته را اضافه میکنم که در قلمرو کاتولیک، گرچه شاهد بلوغ هنری هستیم، اما واقعیت این است که بلوغ علمی و خلاقیت علمی و صنعتی به معنایی که در قلمرو پروتستانی میبینیم، وجود نداشت.
ویژگیهای قلمرو کاتولیک
باید ویژگیهای قلمرو کاتولیک را بشناسیم؛ زیرا در ادامه، شناخت واکنشها نسبت به کلیسای کاتولیک، که خود منجر به تولد کلیسای پروتستان شد، به درک موضوع کمک میکند. تا پیش از قرن شانزدهم، کلیسای کاتولیک بر سراسر اروپا سیطره داشت، مگر شرق اروپا که ارتدوکس بودند.
کلیسای پروتستان در اعتراض به همین کلیسای کاتولیک شکل گرفت؛ اساساً واژه «پروتستان» به معنای «اعتراض و معترض» است؛ بنابراین ضروری است که ویژگیهای کلیسای کاتولیک را به صورت بیطرفانه بشناسیم تا بتوانیم ویژگیهای کلیساهای پروتستان را بهدرستی درک کنیم که متعدد نیز هست، زیرا تنها یک کلیسای پروتستان وجود ندارد، بلکه کلیساهای گوناگونی وجود دارند.
یکی از مهمترین ویژگیهایی که موجب اعتراض به مذهب کاتولیک شد، آیینها و مناسک سنگین و گسترده این کلیساست.
نکته دوم، اهمیت فراوان «آباء کلیسایی» یا «سنت کلیسایی» در کاتولیسیسم است که جایگاهی بسیار محوری و تعیینکننده دارد. آیین کاتولیک حتی امروز نیز تا حد زیادی پرتشریفات و سنگین است.
این سنگینی ناشی از انباشت تاریخی سنتهای کلیسایی است که بهتدریج بر یکدیگر افزوده شده و وضعیت خاصی را پدید آورده است. البته در قرن بیستم تلاش شد بر اساس «شورای واتیکان دوم»، بخشی از این آداب و سنتها تعدیل و سبکتر شود. در قرون شانزدهم و هفدهم که دوره اوجگیری کلیساهای پروتستان بود، کلیسای کاتولیک چنین ویژگیهایی داشت.
نتیجه این شد که فرد مؤمن (یعنی مسیحی کاتولیک)، نمیتوانست مستقیماً به کتاب مقدس مراجعه کند. حتی در قرون وسطی، اساساً خواندن کتاب مقدس برای افراد عادی ممنوع بود. پس از ظهور ماشین چاپ و گسترش نسخههای فراوان کتاب مقدس، مردم طبعاً کتابهای مختلف، ازجمله کتاب مقدس را میخواندند؛ اما نکته این بود که فهم آنان از کتاب مقدس باید منطبق میبود با آنچه «آباء کلیسایی» درباره این آیات و متون اظهار کرده بودند.
پروتستانها چه می گویند؟
در مقابل، پروتستانها معتقد بودند هر فرد، در درجه نخست مسئول اعمال خود است و میتواند و بلکه باید مستقیماً به کتاب مقدس مراجعه کند و آنچه در این مراجعه به آن میرسد (آنچه ما آن را «اعتبار» یا «حُجیّت» مینامیم)، برای او معتبر است و میتواند موجب رستگاریاش شود.
تکرار میکنم: برای فرد کاتولیک، بهویژه در قرون شانزدهم و هفدهم، حتی اگر کتاب مقدس را میخواند، برداشتش نباید با گفتههای آبای کلیسایی در تفسیر کتاب مقدس تعارض میداشت؛ اما پروتستانها میگفتند هر فرد میتواند این کار را خود انجام دهد.
«کتاب مقدس» متنی بسیار گسترده است، بهویژه «عهد عتیق» (تورات و ملحقاتش) که حجمش چند برابر قرآن کریم است، متنی است بسیار مفصل با مجموعهای از مطالب شگفتانگیز، متنوع و بعضاً متضاد و عمدتاٌ گزارشهای تاریخی؛ بنابراین اگر قرار باشد افراد بدون روششناسی منسجم و بدون روشی قابل قبول، به کتاب مقدس مراجعه کنند، طبعاً وضعیتی پیچیده و نابسامان پیش میآید و نظرات بسیار عجیب و غریب از درون آن بیرون خواهد آمد.
پیشتر کلیسای کاتولیک این وضعیت را از طریق اتکا به نظرات و سخنان آبای کلیسایی مهار میکرد و فهم معتبر از کتاب مقدس را تعیین مینمود؛ اما اگر این روش و نظام مطالعاتی کنار گذاشته شود، افراد با متنی بسیار حجیم و پر از موضوعات متفاوت و گاه متضاد، روبرو میشوند و چنانچه نظر هر شخصی نیز اعتبار و حجیت داشته باشد، نتیجه ناگزیر آن، شکلگیری دریافتهای بسیار عجیب و نامتعارف خواهد بود.
بر پایه چنین زمینهای، کلیسای اونجلیکال در اواخر قرن هجدهم از دل کلیساهای پروتستان متولد شد.کلیساهای پروتستان هم انواع مختلفی دارند: کلیسای لوتری، کِلونیستها، پرسبتریانها، پیوریتنها و دیگران. یکی از همین شاخههای پروتستانی که در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم در انگلستان پدید آمد، کلیسای اونجلیکال است.
کلیسای اونجلیکال
قرن هفدهم در اروپا (یعنی عمدتاً اروپای غربی و تا حدی اروپای شمالی) قرنی بسیار پرهیجان و پرتلاطم بود. در این دوره، جامعه اروپای غربی تقریباً هر روز شاهد یک کشف جدید بود: ابتدا کشفیات جغرافیایی، سپس کشفیات علمی، و بعدها نظریههای گوناگون علمی که با کمک ریاضیات، نجوم و علوم طبیعی پدید آمده بودند. مجموعهای وسیع و سنگین از دگرگونیهای فکری و علمی رخ میداد و این قرن را به دورهای بسیار پرتلاطم تبدیل کرده بود. در چنین زمانهای، حوزه دین نیز نیازمند آیینی پرتلاطم و پرکنش بود تا بتواند با این تحولات هماهنگ شود. کلیسای کاتولیک در این زمینه بسیار بسته بود: تشریفات سنگین بر آن حاکم بود و افراد تنها در چارچوب همین مناسک میتوانستند عواطف و احساسات دینی خود را ابراز کنند؛ اما در کلیساهای پروتستان چنین وضعیتی وجود نداشت.
معمولاً در افکار عمومی ما، درباره دین و دینداری در قرون جدید اروپا، بسیار بر جنبههای دینستیزی یا ناسازگاری با دین تأکید میشود؛ اما این همه ماجرا نیست. در بخش غربی اروپا، بهویژه در قلمرو پروتستانی، در قرن هفدهم و هجدهم و حتی تا حدی در قرن نوزدهم، با گروههایی مواجه هستیم که سخت دلبسته به دین بودند و احساسات دینی عمیقی داشتند و برای آن فداکاری میکردند؛ برای نمونه، در قرن هجدهم، بهویژه در مناطق روستاییِ سرزمینهایی که بعدها آلمان را تشکیل دادند (یعنی در میان ژرمنها)، احساسات دینی بسیار قوی بود. به گونهای که روستاییان فقیر بخشی از درآمد اندک خود را جمع میکردند تا مبلغانی را جهت تبلیغ به مناطق غیرمسیحی بفرستند. به این معنا، در بخشهایی از اروپا در قرون هفدهم و هجدهم، با وجود آنکه جامعه اروپایی در حال فاصله گرفتن از دین بود، افرادی نیز آکنده از شور و نشاط و حماسه دینی وجود داشتند.
در قرن هفدهم، در این بخش از اروپا، جامعه با نوعی شگفتی نسبت به جهان پیرامونی و تمایل شدید جهت کشف و تجربه دنیای جدید، روبرو بود؛ تمایلی که در قالب کشفیات علمی و جغرافیایی گوناگون نیز خود را نشان میداد. چنین فضایی اقتضا میکرد که دینی پویا و متحرک وجود داشته باشد. کلیساهای پروتستان تا حدی چنین خصلتی داشتند و یکی از مهمترین آنها «کلیسای اونجلیکال» بود. محور اصلی اندیشه آنان این بود که دین باید در متن جامعه حضور داشته باشد و فرد متدین نیز بر اساس ایمان خود باید به نوعی زندگی جدید، دست یابد. اصطلاح «تولد دوباره» که در این سنت به کار میرود، از همین جا ناشی میشود. از نظر آنان مسیحی واقعی کسی است که بر پایه ایمان و اعتقادات خود، به فردی تازه تبدیل شود؛ چنانکه گویی دوباره متولد شده است.
البته مفهوم «تولد دوباره» ابعاد دیگری نیز دارد. ازجمله آنکه فرد باید عمیقاً به کتاب مقدس و مسیح ایمان داشته باشد؛ بدین معنا که معتقد باشد او «منجی» است و برای دستیابی به نجات، بهویژه در جهان دیگر، باید حتماً به مسیح ایمان آورد، البته آنگونه که خود آنان تفسیر میکنند. بخش دیگری از این باور آن است که فرد متدین که در چارچوب اونجلیکال قرار میگیرد، نمیتواند نسبت به دیگران بیاعتنا باشد. او باید باورها و اعتقادات دینی خود را به دیگران منتقل کند و به تبلیغ آن بپردازد.این ویژگیها که در کلیسای اونجلیکال مشاهده میشود، از کجا ناشی میشود؟ منشأ آن در این است که فرد میکوشد خود را در برابر دین مسئول بداند و شور و حماسه دینی را بروز دهد. همین معناست که در قالب تعبیر «تولد دوباره» بیان میشود. به همین روست که رؤسای جمهور آمریکا در دهههای اخیر، غالباً بر این نکته تأکید کردهاند که: «دوباره متولد شدهام». از ریگان و کارتر و بهویژه بوش پسر گرفته تا بایدن. همگی به نوعی به این تعبیر اشاره کردهاند و گفتهاند که تجربه «تولد دوباره» داشتهاند؛ بنابراین، چنین ویژگیهایی در سنت اونجلیکال جایگاه مهمی دارد.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟