مصطفی کاظمی
دبیر سرویس سیاسی روزنامه اطلاعات
مرحوم دعایی بزرگ را آنگونه یافتم و شناختم که از شهرت وخودنمایی بیزار بود. هرگز راضی نمیشد از خود بگوید و کسی را که از او تعریفی میکرد سرزنش هم میکرد. بارها در مجالس و محافل که افتخار مییافتم همراهش باشم، سعی میکرد به محض ورود، در اولین جای خالی بنشیند و آرام از آنجا خارج شود. تلاش میکرد دعوت هیچ کسی را بی پاسخ نگذارد، ولو به حضور چند دقیقه. و این کار را عمد داشت برای احترام به دعوتکنندهها انجام دهد. وقتی به جایی دعوت میشد، بسیار به ندرت پشت تریبون قرار میگرفت و اگر میپذیرفت سخنی بگوید، جز تعریف و تمجید کلام دیگری نمیشنیدی و اگر از او تمجیدی میشد، دائم میگفت:« استغفرالله...»
روزی در تحریریه به تلفنم زنگ زدند و سؤالی پرسیدند. برای احترام و ادای پاسخ به اتاق محقرشان رفتم. با احترام بلند شدند. گفتم:« شما را به خدا شرمنده نکنید، بلند نشوید! آمدم سریع توضیح بدهم و بروم.» جملهای گفت که مرا یک آن میخکوب کرد:« من کسی نیستم احترامتان واجب است!» گفتم:« حاج آقا نفرمایید من که باشم...» این نهایت بزرگی و وارستگی انسانی است که در اوج شهرت و موقعیت سیاسی و اجتماعی والا هرگز غرّه به مقام و منزلت خویش نمیشود و خود را وامینهد و نمیبیند. همواره عزم خودشکستن و خود را ندیدن داشت.. با گذشت سالها این خصیصه در ایشان بیشتر تقویت میشد و نمود مییافت. در قالب هیچ گروه، دسته و حزبی نمیگنجید و عجبا که همه ایشان را از خود میدانستند واز همراهیاش باخود مفتخر بودند. حقا که محبوب و محمود همه بود.
درماههای آخر حیاتشان، روزی طبق معمول پشت میز کارم نشسته بودم که نزدم آمد با کتابی دردست. برخلاف معمول زیاد سرحال نبود. کتاب را به من داد و خواست سریع آن را بخوانم. میگفت میخواهد به دوستان دیگر بدهد که بخوانند...کتاب «کهکشان نیستی» اثر محمدهادی اصفهانی در شرح حال عارف بزرگ سیدعلی قاضی طباطبایی بود. گفت: « این بی نظیر است. حیف است نخوانی. وقتی این را میخوانی بیشتر میفهمی که دراین کهکشان هیچی نیستی. ماکه هستیم چه هستیم و در این جهان چه میکنیم؟» و رفت.
وقتی کتاب را شروع کردم به خواندن، در جایجای ان آقای دعایی را میدیدم. گویی کتاب شرح حال و وصف روحی آقای دعایی هم بود. انسانی که سالهای طولانی کنارش بودیم و هرگز او را نشناختیم. آقای دعایی این گونه نبود که نشان میداد، باید کشفشان میکردید آن هم نه با چشم سر که با دیده دل!
روزی دیگر اواخر اسفند ۱۴۰۰ بود. چند ماه مانده به رحلتشان. به تحریریه آمد با کتابی در دست. به احترام از جا برخاستم. طبق معمول جملهای که من و بقیه انتطار شنیدنش را داشتیم بر زبان راند:« تو را به خدا بلند نشو!» کتاب را به من داد.
کتاب « تنها گریه کن» نوشته اکرم اسلامی درباره مادر شهید معماریان بود. بر این کتاب رهبر شهید هم تقریظی نوشتند و بسیار تمجید کردند. آقای دعایی توصیه کرد سریع بخوانمش چون میخواست بدهد یارانی چون اقا جلال و جناب خانی و جناب جوادی هم بخوانند.
اصرار ایشان به خواندن کتاب را کما بیش میدانستم. اگرکتابی میخواندند که نکاتی داشت که مهم مینمود معمولاً به قول امروزیها به اشتراک میگذاشت تا بقیه هم بخوانند و بدانند در کتاب چه نوشته است.
وقتی کتاب را به من داد خداحافظی کرد تا برود، گویی نکته مهمی به ذهنشان رسیده باشد، آرام سرش را به گوشم نزدیک کرد وگفت:
«حین خواندن کتاب بارها گریه کردم!» و بغضآلود خداحافظی کرد و رفت.کتاب را که خواندم به اصطلاح حساب کار دستم آمد.
داستان کتاب مربوط به مادری بود که با مرارت بسیار و عشقی توصیفنشدنی فرزندانی را پرورش داد و در میان فرزندانش علاقه بیمانندی به یکی از آنها به نام «محمد» داشت که در جبهه جنگ تحمیلی صدام به شهادت رسید. از آنجا که تا حدودی از وضع زندگی آقای دعایی به ویژه در دوران طفولیت و نوجوانی خبرداشتم، احساس کردم کتاب به نوعی شرح حال مادر گرانقدر آقای دعایی و خودشان است و عشق و علاقهای که مادرشان به ایشان داشتند و به تنهایی وظیفه سترگ بزرگ کردن تنها فرزندشان را بر عهده گرفتند و دانستم که چرا آقای دعایی گفتند چند بارحین خواندن کتاب گریه کردند.
آقای دعایی علاقه بیحدی به مادرشان داشتند و بسیار از ایشان میگفتند و خاطرههای فراوانی از دوران کودکی و نوجوانی که با مادرشان در کرمان زندگی میکردند شنیدیم. وقتی از مادرشان میگفتند گویی زیباتر و گرامیتر از واژه «مادر» در نظر ایشان وجود نداشت و ازدواج دیرهنگام ایشان جدای از مسأله مبارزه و هجرت ، دلیلی بر این بود که وظیفه خود میدانست مراقبت از مادر را خود بر عهده داشته باشد.
برای ایشان مادر حرمت خاصی داشت که آن را با هیچ چیز عوض نمیکرد. روزی را به خاطر میآورم که مادرم به دلیلی به روزنامه آمده بودند. تصادفاً آقای دعایی وارد مؤسسه شدند. به محض دیدن من و مادرم لبخندزنان و خوشامدگویان نزد ما آمدند و به اصرار ما را به اتاقشان بردند و بسیار تکریم کردند، آنگونه که مادرم همواره از آن روز میگوید و به روان پاک این مرد بزرگ درود میفرستد. خداوند ایشان را با اولیاءالله و جد بزرگوارشان در فردای قیامت محشور فرمایند.
شما چه نظری دارید؟