محمد محمودهاشمی
هنگامی که ایران لگدکوب سم ستوران مغولان خونریز شد، همه دل به شمشیر دلاوری چون جلالالدین خوارزمشاه بسته بودند تا شاید بتواند از پس لشکریان چنگیزخان و اولادش برآید. اما شاهزاده خوارزمی عاقبتی نافرجام یافت و مغولان بر ایران مسلط شدند.
ایرانیان از این شکست ناامید نشدند و این بار سپاه فرهنگی ایران کار خود را آغاز کرد و دیوانسالاران و نخبگان فرهنگی و مذهبی ایران در دستگاه حکومت مغولان وارد شدند و بعد از چند دهه توانستند از ایلخانان مغول افرادی چون غازان و الجایتو را بسازند که حامل و حامی ایران و فرهنگ و تمدن آن شدند، اما همچنان جور و ستم امرای مغول در ایران فراگیر بود و به ویژه در اواخر دوره حکمرانی ایلخانان با نابسامانی همراه شد. دیگر بزرگانی چون خواجه نصیرالدین طوسی و برادران جوینی یا خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی نبودند تا با تعادل بخشیدن به به رفتار مغولان، مرهمی بر آلام مردمان باشند.
مقاومت مردمی
نوبت به عرصه سوم مقاومت رسید و آن مقاومت مردمی در برابر مغولان بود. در ایران جنگزده دوره مغولان، متصوفه هواخواهان زیادی به دست آورده بودند. مردمان سرخورده و داغدیده از جنگ، کشتار، غارت، ویرانی و مرگ در این دنیای پر از شرارت چیزی نمییافتند که دل به آن بندند. از همین روی دل از دنیا بریده و به خانقاهها و مساجدی که مشایخ تصوف در آن مستقر بودند پناه میبردند، تا شاید از نفس گرم آنها دل داغدیدهشان اندکی تسلی یابد و به یاد معبود و عالم بالا از مصائب دنیای دون خلاصی یابند.
با سقوط خلافت آل عباس، پیروان آل علی(ع) مجال تبلیغ و فعالیت در ایران را به دست آوردند. به ویژه آنکه متصوفه نیز به تشیع مایل شده، فرقههایی از صوفیان شیعی در ایران پدیدار شدند. از جمله این صوفیان، پیروان شیخ خلیفه مازندرانی در خراسان بودند. شیخ خلیفه برخلاف برخی از مشایخ صوفیه که به طور کامل دل از مشغلههای دنیوی بریده و یکسره مشغول ذکر خدا و یاد عقبی بودند، نگاهی به مشکلات دنیوی مردم و ظلم جباران به ضعیفان داشت. درد دل مردم را میشنید و با آنها همدردی میکرد . به آنها قوت دل میداد و آنها را به مقاومت در برابر ظلم ظالمان فرامیخواند. روزی در مسجد سبزوار به مریدان فرمان داد که دادن مالیات و خراج به مغولان ستمگر حرام است.
این آغاز حرکت در عرصه سوم مقاومت علیه مغولان بود. حاکمان مغول دریافتند که با توجه به کثرت پیروان شیخ خلیفه، امکان بروز عصیان عمومی علیه حاکمیت آنها زیاد است. از همین روی، در پی از میان برداشتن رهبر مردمی ناراضیان برآمدند. تعدادی از نظامیان مغول شبانه به مسجد سبزوار ریختند و شیخ خلیفه را در ۲۲ ربیعالاول سال ۷۳۶ قمری بر ستون مسجد به دار آویختند.
اما شبکه متصوفه در خراسان گستردهتر از آن شده بود که با شهادت رهبرشان به دست اشغالگران مغول از حرکت بازایستند و در برابر مغولان سر تعظیم به بندگی فرو آورند. یکی از شاگردان برجسته شیخ خلیفه به نام شیخ حسن جوری خرقه زعامت پیروان شیخ را در بر کرد و راه مرشدش را در مقابله با مغولان در پیش گرفت.
مغولان در به در در سبزوار و توابع آن به دنبال شیخ حسن جوری بودند و برای یافتن او دست به خون بیگناهان آلودند.
مرگ ایلخان
مرگ سلطان ابوسعید آخرین ایلخان مغول در سال ۷۳۶ قمری آغازی بر پایان حکومت مغولان در ایران بود. ایلخان جانشینی نداشت و نوبت به سرداران وکارگزاران ایلخانان رسیده بود تا هرکدام به سودای نشستن بر کرسی قدرت شمشیر به کف گیرند و با رقیبان به ستیز برخیزند. خراسان هم به تبع سایر نقاط ایران درگیر جنگهای مدعیان قدرت شد.
کارگزاران ایلخان در خراسان به جان یکدیگر افتادند و همین امر موقعیتی استثنایی در اختیار سربداران قرار داد. شیخ حسن که در پوشش آدمی گمنام خراسان را درمینوردید و هر چندی در جایی ساکن بود، کار تبلیغ را با پشتکاری بینظیر ادامه میداد و پیروان زیادی در اقصی نقاط خراسان به دست آورد. اما به آنها گوشزد میکرد که اکنون زمان قیام علیه مغولان نیست.
ارغونشاه که بر رقیبان غلبه یافت و بر خراسان مستولی شد، در ابتدا با شیخ از در مدارا برآمد. اما در نهایت از انبوه هواداران شیخ نگران شد و او را در حصار یازر به بند کشید. اما پیروان شیخ ساکت ننشستند و آماده شروع قیام علیه مغولان شدند.
آغاز قیام
هنگامی که پنج مغول به خانه پسران حمزه باشتینی رفتند و از آنها شراب و زن طلب کردند. پسران غیور حمزه تاب نیاوردند و خون مغولان را ریختند. مردم باشتین که پیروان شیخ حسن بودند با آنها همراهی کردند و قیام علیه مغولان آغاز شد. قیام کنندگان باشتینی میگفتند: « سر به دار میدهیم ولی تن به ذلت نمیدهیم». از این روی نام آنها را «سربداران» نهادند.
عبدالرزاق باشتینی از کارگزاران آخرین ایلخان مغول بود و مأمور دریافت مالیات کرمان شده بود. اما مرگ ابوسعید باعث شد تا به سوی سبزوار رهسپار شود. او که از پدر نصب از امام حسین(ع) و از مادر نصب از برمکیان داشت، در میان همشهریانش از عزت و احترام زیادی برخوردار بود و چون چندی در دستگاه حکومتی مغولان خدمت کرده بود، میتوانست رهبری سربداران را بر عهده گیرد. به همین سبب با ملازمانش به سربداران پیوست و بازوی نظامی سربداران شد.
دهقانان و مردمان یکجانشین شهر و روستا قرنها بود که در مشاغل نظامی خدمت نمیکردند. به همین سبب کوچنشینان خارج فلات ایران میتوانستند به ایران نفوذ کرده و با نیروی نظامی خود قدرت را به دست گیرند. این بار سربداران پس از قرنها تحکم کوچنشینان سپاهی از روستاییان و شهرنشینان ایرانی در خراسان تشکیل دادند و راهی نبرد با مغولان شدند.
حکومت سربداران
سربداران توانستند ترتیبی به اداره حکومتشان دهند و در برابر علاءالدین محمدهندو پیروز شوند و او را در حین فرار بکشند. اما چندی نگذشت که اختلاف میان سربداران افتاد. وجیهالدین مسعود برادر عبدالرزاق با او اختلاف پیدا کرد و برادر را کشت و رهبری نظامی سربداران را به دست گرفت. او برای آنکه سربداران را راضی کند، به حصار یازر لشکر کشید و شیخ حسن جوری را آزاد کرد. از این زمان رهبر معنوی سربداران با شیخ حسن بود. شیخ در لشکرکشیها با مریدان همراهی کرد و در این نبردها پیروزیهای مهمی نصیب سربداران شد. ولی پس از چندی شیخ در جنگ با ملوک آلکرت زخمی شد و جان باخت.
از این زمان رقابت در میان سربداران آنها را به ضعف کشاند و هر چندی یکی از آنها به رهبری میرسید، ولی مدتی بعد به دست مدعی دیگری به قتل میرسید. این اختلافها بر سر به چنگ آوردن رهبری، سربداران را تضعیف کرد، به گونهای که نتوانستند قلمرو خود را در ایران گسترش دهند و بر دیگر عمال حکومتی مغولان چیره شوند.
سرانجام نیز وقتی لشکریان تیمور گورکان به سوی خراسان رهسپار شدند، خواجه علی مؤید، آخرین امیر سربدار، چارهای جز تسلیم در برابر تیمور نیافت و در سفر و حضر ملازم او شد. سرانجام نیز در یکی از نبردهای تیمور کشته شد. با قتل او کار سربداران پایان یافت.
هرچند سربداران در امر حکمرانی و اتحاد با یکدیگر ضعیف عمل کردند، اما ایستادگی آنها در برابر اشغالگران مغول نقطه روشنی در تاریخ ایران زمین است. آنها به ایرانیان آموختند که کار نظامی مختص به کوچنشینان خارج از فلات ایران نیست. شهرنشینان و کشاورزان روستایی هم اگر فنون نظامی را بیاموزند، میتوانند به امرای نظامی زبدهای تبدیل شوند.
همچنین اصولی که در حکمرانی در پیش گرفتند مبتنی بر عدالت و خوشرفتاری با زیردستان بود. در قلمرو سربداران باید مالیات مشخصی دریافت میشد. حاکمان سربدار به هیچ وجه مجاز نبودند که بیش از آنچه مقرر است از مردم پولی طلب کنند. درِ مقر حکومتی امیر سربدار به روی همه باز بود و هر روز سفرهای در مقر امیر سربدار پهن میشد که از سایر امرا تا مردمان عادی هر که در آنجا بود بر سر آن سفره مینشست و از غذایی که آماده شده بود میخورد. پاکدستی و عدالت چنان میان سربداران رایج بود که به قول ابنبطوطه اگر حتی سکهای از طلا در اردوگاه سربداران به زمین میافتاد تا صاحبش پیدا نمیشد و آن را بر نمیداشت، کسی به سوی آن سکه طلا دست دراز نمیکرد.
همچنین حکومت سربداران حکومتی شیعه مذهب بود و امیران سربدار مروج و حامی مذهب شیعه بودند. حتی سربداران با فقیهان بزرگ شیعه نامهنگاری داشتند و از آنها راهنمایی میخواستند. نمونه مشهور این ارتباط کتاب «لمعه دمشقیه» شهید اول است که در جواب نامه و درخواست خواجه علی مؤید نوشت.
الگویی برای ایران معاصر
ایران در دوره دوره پهلوی در مواجهه با قدرتهای جهانی منفعلانه عمل میکرد و در عوض در داخل ایران مستبدانه با مردم برخورد میکرد. از نظر مردم پهلوی اول و دوم دست نشانده بریتانیا بودند. پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نیز پهلوی دوم به طور کامل فرمانبردار سیاستهای منطقهای و جهانی ایالات متحده آمریکا شد. در این دوره به ویژه در روزگار پس از کودتای ۲۸ مرداد، جامعه به دنبال الگویی تاریخی برای مقابله با استبداد داخلی و دخالت خارجی میگشت. یکی از مهمترین الگوهای تاریخی برای شکلگیری روحیه مقاومت مردمی قیام سربداران بود.شیخ حسن جوری و پیروانش از نظر مخالفان به جان آمده از حکومت پهلوی دوم، الگوی مناسبی جهت تقویت روحیه مقاومت مردم بودند. تلاشهایی در سالهای منتهی به انقلاب اسلامی برای توجه به سربداران انجام شد. از آن جمله میتوان به برپایی نمایشی از قیام سربداران در حسینیه ارشاد از سوی نیروهای مذهبی اشاره کرد.
همچنین کتاب «نهضت سربداران خراسان» پطروشفسکی که با چارچوب نظری مارکسیستی به تبیین قیام سربداران پرداخت نیز از جمله کتابهای مورد مطالعه گروههای چپ مخالف با رژیم پهلوی بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی روحیه استکبارستیزی و ضد استبدادی جامعه به اوج رسید و در عرصه فرهنگی نیز به صورت گسترده بازتاب پیدا کرد. یکی از اولین سریالهای صدا و سیما که با سرمایهگذاری قابل توجه انسانی و مالی تولید شد و در بین مردم، تماشاگران بسیاری داشت سریال «سربداران» بود. گویی جامعه در شخصیتهای تاریخی به تصویر کشیده شده در این سریال و قیام سربداران، انقلاب اسلامی و شخصیتهای آن را مشاهده میکردند.
نویسنده فیلمنامه و کارگردان سریال خود انقلابی بودند. محمدعلی نجفی کارگردان سریال خود از افرادی بود که دلبسته دکترعلی شریعتی و حسینیه ارشاد بود و در اجرای نمایشهای مذهبی در این حسینیه نقش داشت.
اکنون برای اهل فرهنگ و سینمای انقلابی فضا فراهم شده بود تا نگرش انقلابی خود را در روایت تاریخی قیام سربداران بازتاب دهند و در زمانی که دفاع مقدس در جبههها ادامه داشت، روحیه شهادتطلبی و مقاومت در برابر استکبار جهانی را در جامعه تقویت کنند.
مردم ایران در طول تاریخ بارها مورد هجوم بیگانگان قرار گرفتند. حتی هنگامی که حاکمان توان مقاومت در برابر دشمن را از دست میدادند. مقاومت مردمی سنگری مستحکم برای دفع و حتی جذب و هضم اشغالگران در فرهنگ و تمدن ایران بود و اگر این متجاوزان در برابر پذیرش ایران ایستادگی میکردند، مقاومت مردمی با گذشت زمان این دشمنان را از میان برمیداشت. سربداران با تمام نقاط ضعفی که از خود نشان دادند، نمونه بارز این مقاومت مردمی و الگوی بزرگی برای آیندگان شدند.
شما چه نظری دارید؟