حمید یزدان پرست
شنبه، یکم فروردین ۱۴۰۵
به وقت تلاوت قرآن رسیدم به میدان. بعدش همه سرود ملی و آنگاه مجری شروع کرد به خواندن شعر:
و شیطان چه دارد؟ هیاهو، هیاهو
هجوم صداها از آن سو، از این سو
نه اشتباه نکردم، انگار شعر با «وَ» شروع میشود. یا مجری از نیمة شعر خواند و یا شاعر مقدمه را مفروض گرفته است. وزنش سنگین است و قافیه اش دشوار.
به نعره، به نفرت، به طعنه، به تهمت
صداها سهشعبه، صداها دوپهلو
دمیده به گوسالة سامری با
به آواز فتنه، به آوای جادو
نه جای تأمل، نه تاب تحمل
هیاهو هیاهو، هیاهو هیاهو
به بانگ مناره قسم، هیچ و پوچ است
المشنگة اینهمه برج و بارو
این را که راست میگوید. کی فکر میکرد آمریکا اینقدر پوشالی باشد و به این زودی از پا درآید؟
به گوشی صدای شهیدان میآید
که روشن شود جبهههای فرارو
سراپا خروشم، برادر بهگوشم
بخوان از حسین و رجزخوانی او
بخوان از «مِن المؤمنینَ رجالٌ...»
بخوان: «ربُنا الله، ثم استقاموا»
صدا شو، رسا شو، از آنِ خدا شو
در این های و هوها، هو الحق، هو الهو
وزنی است که باید آن را آرام و با تأنی خواند. تازه بعد از اینهمه شعرخوانی، مجری بسم الله میگوید و اعلام میکند: «بیست و دومین شب از حضور مردم در جبهه میدان انقلاب.» چه زود گذشت و سخت و پرماجرا و حالا ساعت ۸ و ۱۵ دقیقه است. مردی رد شد با این نوشته بر مقوا: «ضایعات بینالمللی میخریم: اف۳۵!» حقوق معنوی (کپیرایتِ) برخی چیزها را باید در نظر داشت، مثل همین طعنه که وقتی زیاد تکرارش کنند، لوث میشود. همان مرد قبلی کافی است.
این را که نوشتم، یاد دعوای دکتر اقبال و عَلم افتادم که خواندهام این میگفت عنوان «غلام خانهزاد» یا «چاکر جاننثار» را من برای خودم ساختهام، دیگر میگفت من ساختهام!
امروز اعلام شد یک جنگنده اف۱۵در آسمان ایران، هدف پدافند هوایی ارتش قرار گرفت، ولی نفهمیدم کجا افتاد یا چه بر سر خلبانهایش آمده. این است که مردم شعار امشبشان را اینگونه شروع کردند: «نیروهای مسلح! تشکر، تشکر/ حافظان امنیت! تشکر، تشکر» و اینها همزمان بود با مشاهده ماشین پلیس. بعد چند تکبیر جانانه و آنگاه: «برای حفظ ایران/ سنگر ما خیابان». مجری میگوید و مردم تکرار میکنند.
حالا «گروه سرود نینوا» با میانگین سنی ۱۲ ـ ۱۳ سال میآیند روی سکو (به قول اینها: استِیج). دوازده نفرند و میخوانند: «پرچمت بر دوش ما بالاست ای سیّدعلی/ تقاص خون تو، تلآویو را با سجیل ویران، تماشا کن...» مفهوم نیست چه میگویند، جسته گریخته چیزی از آنچه میشنوم، میفهمم: «لشکر سیدعلی شد لشکر حیدر/... فتح خیبر/ پرچمت را میسپاریم دست امامت/ حیدر، حیدر، حیدر...» شنوایی من بد نیست، اما بیشتر سرودها که اجرا میشود، نمیدانم به چه جهت فنی، مفهوم نیستند.
امشب چقدر بادکنکهای چراغدار زیاد است، با رنگهای مختلف و چقدر محیط را قشنگ میکنند. هر کدام ۲۵۰هزار تومان با دستهای بلند و خمشونده باز به قول حضرات: قابل انعطاف.
مجری میگوید (راستی او هم صدای رسایی دارد، هم درست میخواند و تپق نمیزند؛ رگهای از طنز هم در گفتارش هست که البته سخت است در این شبها خندیدن و خنداندن، اما از تکمضرابهایی که میآید و تکههایی که گاه بهجا میپراند، میشود فهمید) میگوید: «ما برای وطنمان اینجا جمعایم، وطن اسلامی؛ این دو تا هیچ وقت از هم جدا نمیشوند.
حتی اگر نظام را قبول ندارید، برای ایران باید پای کار بیایید. بدترین نفرینها نثار آنها که دوپهلو موضع میگیرند. درود به شرف آنهایی که مثل رضا صادقی پُست میگذارند که: امروز یا ایرانی داریم یا دشمن؛ یا وطنفروش خائن یا کسانی که طرف درست تاریخ ایستادهاند!»
آقای مجری میگوید که «ایران و اسلام هیچ وقت از هم جدا نمیشوند»، ولی واقعیت این است که از دوره رضاخان تلاش شد با باستانگرایی نسنجیده و ضدیت با دین و شعایر دینی، ایران و ایرانیان را از اسلام جدا کنند؛ مثل کشف حجاب، ممنوعیت عزاداری برای اولیای دین که بسط یافت و به ممنوعیت مراسم ختم افراد معمولی در مساجد انجامید، ممنوعیت پوشیدن لباس سنتی و اجبار به استفاده از لباس متحدالشکل، مقابله با فرهنگ اسلامی در پوشش عربیزدایی، مقابله عدهای با خط فارسی و تبلیغ برای جایگزینی خط لاتین، حذف سوگند به قرآن کریم برای نمایندگان مجلس، به رسمیت شناختن بهائیت با گزینش آنها برای وزارت و مناصب کلیدی، ترویج رسمی فساد با برگزاری برخی جشنها، تغییر تقویم هجری به شاهنشاهی و موارد دیگر.
اینها واکنش متدینان را برانگیخت و برای حفظ دین و باورهای مذهبی، مخالفتشان طیف گستردهتری یافت که در موارد تندتر، شامل هر گونه نام و نشان ملی و ابراز تعلقات میهنی شد که نهایتاً به بروز انقلاب اسلامی انجامید. وقتی آونگ ساعت تا منتهیالیه راست برده میشود، طبیعی است که در صورت رهاشدن، در میانه نمیایستد، بلکه تا منتهیالیه چپ میرود و چند بار این رفتوآمد صورت میگیرد تا آرام بگیرد و در وسط بایستد. جامعه نیز چنین است.
واکنش قشرهای سنتی در برابر آن افراطگری، مخالفت کلی با آن و چسبیدن به هر چیز مقابلش بود که یک نمونهاش درافتادن با آداب و رسوم ملی بود که اگر عراق حمله نمیکرد و مقتضیات میهندوستی پدیدار نمیشد، معلوم نیست به کجا میانجامید.
کافی است به یاد آوریم که در آن ایام بانک پارس و خبرگزاری پارس تبدیل شدند به بانک ملت و خبرگزاری ایرنا و یادم است برخی حتی به احیای مکتبخانه نیز روی آوردند که خوشبختانه استقبال نشد و سایر موارد را میشود قیاس کرد.
ازجمله پیشنهاد آن فرد محترم در مجلس خبرگان قانون اساسی که پرچممان سبز باشد با شعار «لا اله الا الله» (پرچم عربستان بدون شمشیرش). البته ایشان بعدها خیلی عوض شد. این حالت حتی به دشمنی با مصدق نیز کشیده شد؛ به طوری که در ماجرای قرارداد الجزایر، وقتی مجلس میخواست درباره جنایات آمریکا پیشنویسی تهیه کند، بحث درگرفت که: آیا دولت مصدق ملی بود یا نه؟ صادق خلخالی استدلال کرد: وقتی آمریکا آن را برانداخته و علیهاش کودتا کرده، پس ملی بوده و دیگران پذیرفتند!
مجری شعار میدهد: «ایرانی بیدار است/ از آمریکا بیزار است» و مردم تکرار میکنند. آنگاه توضیح میدهد که چرا از آمریکا بیزاریم: «آن آمریکایی که هواپیمای مسافربری را هدف قرار داد، آن آمریکایی که کودکان میناب را زد...» به تجربه دریافتهام او وقتی به بچههای میناب میرسد، خیلی مکث میکند و شعلهای از جانش برمیخیزد که با دیگران و حتی دیگر وقتهای خودش متفاوت است.
تا اینکه یک شب گفت فرزندش را از دست داده است و من یاد مرحوم استاد ادیب برومند افتادم که یک بار از من خواست شعرش را با شعر شهریار بسنجم. گفتم شعر شما یکدستتر است و شعر شهریار بالا و پایین زیاد دارد، اما در شعر او سوزی هست که شعر شما ندارد. بلافاصله گفت: «این نتیجه عشق است؛ او تجربه عاشقانه داشته!»
شیرمرد بختیاری
مجری از مرد سپیدمویی که لباس بختیاری به تن دارد، دعوت میکند به صحنه بیاید و شعر بخواند. آخر چو افتاده که بختیاریها هواپیما یا بالگرد آمریکایی را انداختهاند، آنهم با تفنگ برنو که عجیب است. من فکر میکنم آنها که از دیرباز به ایراندوستی و دلاوری آوازه دارند، به پرنده دشمن حمله کردهاند؛ اما به هر حال به نام آنها تمام شده است. شیرمرد بختیاری با آن چوقا و کلاه و شلوار گشاد، میآید و با اعتماد به نفس شروع به خواندن میکند:
با یاد خدا لب بگشایم/ با عرض ادب سلام نمایم
به نام خداوند مهرآفرین/...
وطننامه میخوانم از بهرتان/ شود کور چشم همه دشمنان
من ایرانیام، لرتبار بختیارینسَب/ ندارم به هیچ قوم ایران، بخل و حسد
هر چه پیش میرود، سطح شعر نازلتر میشود و تعجب من بیشتر که چرا یک دور دوستان و ازجمله آقای مجری که به نظر باسواد میآید، آن را اصلاح نکردند؟ شاید بگویند شعر مردمی است دیگر!
به هر استان ایرانم، سلحشوران بسیار است/ اگر جنگی، بلایای طبیعی آیدش، بسیار است
از هنر دانشمندان ایران هم میگوید تا میرسد به:
اگرچه آریایی، پارسی، از نسل کوروش بودهایم/ لیک همه به عشق حسین دلبستهایم
به شهرش الیگودرز هم اشاره میکند و زنی در این هنگام، سینی در دست، لقمۀ نان و سیبزمینی نثار میکند. آن شعر این شاباش را هم میخواهد! با اینهمه یادداشت میکنم، چون نمودی از روحیه آزاد عشایری است: صاف، صیقلنخورده، ساده و بیپیرایه، رزمی و با صلابت که مثلاً محال است در شعر امثال قاآنی و انواع ملکالشعراهای درباری دید:
ز هرمز تا سوئز، آبراه مسلمین است
چرا درآمدش بهر خائنین است؟
هیچ کدام از آن حضرات مطنطنگوی مؤدبالدوله، چنین احساس دردمندانه و اسلاموطنی داشتهاند؟
این ترامپ دیوانه مهمان چنگیزخان/ نتانیاهوی کافر برابر است با هیتلر
احتمالاً سجعی میان «کافَر، برابَر و هیتلَر» تشخیص داده! مجری دیگر تاب نمیآورد و بهزحمت عذرش را میخواهد و خودش شروع به خواندن میکند:
والله که ما عیار طوفان هستیم
در معرکة عشق، رجزخوان هستیم
سردار! پیامتان رسیدهست به ما
تکبیر به لب، در سر میدان هستیم
بیت دوم خطاب به سردار مجید موسوی است که از مردم خواسته در میدان بمانند؛ ولی خداوکیلی آن شور شعر بختیاری را داشت؟ بعد گروه سرود میآید که تکخوان روی صحنه راه میرود و دیگران همخوانی میکنند: «وقت پیکاره، وقتشه مهدی ذوالفقارُ برداره/ هر کسی میگفت: اللهم اجعلنا من خیر انصاره/ ای یهودیها، کارتون زاره/ منتقم برسه، زندهتون نمیذاره/ پدرش علی در خیبرُ کند/ حالا نوبت قیام پسره/ وقتشه شیعه تو مسجدالحرام/ پرچم علی رو بالا ببره/ منبع شرفه، دلرباترین هدفه/ هر کی روبروش بایسته، با خدا طرفه/ یا اباصالح، اباصالح!» همخوانها: «یا اباصالح، اباصالح» (۳).
وزن قشنگ و پرشوری است، بهخصوص اگر کسی بتواند حماسی بخواند؛ اما محتوایش را نمیپسندم. اسرائیل اصرار دارد خودش را مدافع یهودیان جا بیندازد و اینکه اگر از آنان دفاع نکند، مسلمانان دخلشان را میآورند. ما برای چه باید به نفعشان کار کنیم؟ بعد تهدید عربستان چه فایده دارد؟
مجری به نطق میآید: «او که میگوید اینها هوش مصنوعی هستند، از این سخیفتر میشود حرف زد؟» آنها ادامه میدهند: «جان جانانه، اللهم اجعلنا مِن خیر اعوانه/ بندة اونم که توی دستش، خاتم سلیمانه/ وقتی دستور حمله رو میده/ حضرت عیسی هم گوشش به فرمانه!...»
یکدفعه حواسم پرت کودکی پرت شد که با پرچمش میدود و مادرش در پی؛ به قدری ریز است که در میان مردم گم میشود و میتواند حتی از لای پایشان بگذرد. مادر غفلت کند، عروسک سخنگو تا کجاها میرود!
«... با علی و ذوالفقارش طرفه/ هر کسی که روبرو مهدی میاد/ عدل مشتهره، نورانیترین سَحره/ شیعه هم به داشتنش همیشه مفتخره...» باز این سرود کجا و شعر بختیاری کجا! یک اعتراف همین جا بکنم: تأثیر آنیِ بعضی شعرهای عارف قزوینی بر من، با اینکه عموماً سطح ادبی خوبی ندارد، گاه حتی از شعر حافظ بیشتر است! این را جرأت نمیکردم بگویم تا اینکه دکتر شفیعی کدکنی از «صدق عاطفی» گفتند. حالا مجری دوباره بلندگو را به دست میگیرد:
ای قامت تو مثل پدر، سرو رشید
از روشنی آینهات، صبح دمید
هم بیعت ما به چشم دنیا آمد
هم کور شود هر آن که نتواند دید
بلافاصله: «اباالفضل علمدار/ خامنهای نگه دار» و مردم تکرار میکنند. «علی حیدر کرار/ ...، حسین سید و سالار/ ...»، «ما همه سرباز توایم خامنهای/ گوش به فرمان توایم خامنهای» و باز مردم تکرار میکنند. چون سرم برای نوشتن پایین است، حالا که به جمعیت نگاه میکنم، احساس میکنم یکباره بسیار بیشتر شدهاند. همین حالا پاکبانی با کیسهای بزرگ میآید و زباله جمع میکند. مجری از تمیزی شهر میگوید و خواهش میکند که: «هر جور میدانید، هوای پاکبانان را داشته باشید.» از گذشته هم رسم بود که در عید به آنها عیدانه بدهند، بهخصوص که یکی سخت میلنگد و دیگری پیر است. مردم انصافاً رعایت میکنند و طی این مدت حتی یک مورد ندیدم زباله بر زمین بیندازند. مجری میگوید: «ما ولیّ داریم، هر چه امر کند، روی چشم میگذاریم. ۲۲ شب آمدیم، ۲۲۲ شب هم لازم باشد، میآییم...» امام گفتند: «هر کس ادعایی بکند، در همان موضوع امتحان میشود.» از آن وقت حتی میترسم ادعا کنم که ادعایی ندارم! بهتجربه دریافتم صحبت امام خیلی درست است. او چون معلم اخلاق بود، نکتههای کوتاه و کلیدی بسیار مهمی میگفت. یکیاش همین که نوشتم و خدا کند این جمع و آقای مجری از امتحانی که خود با حرفشان برای خود پیش میآورند، سربلند بیرون بیایند.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟