محمد رضا حیدر زاده
«چندسال از آن ماجراها گذشته؟ نمیدانم. فقط روزی که دایی قاسم را توی مسجدِ فخرآباد دیدم فهمیدم که خیلی سال گذشته. یک باره پنجاه سال پیرتر شده بود. نفرِ اولِ صفِ درازی بود که همه سیاه پوشیده بودند و رَج شده بودند به دیوارِ دالانِ مسجد و هر کس وارد میشد، باید با همه شان دست میداد و تسلیت میگفت. به سیگار و حلوای مفتی رسیده بودند و داشتند خودشان را خفه میکردند!
بیشترشان را نمیشناختم. سه چهار نفرشان از اراذل و اوباشِ دروازه کازرون بودند که خودشان را جزوِ دار و دستهٔ صاحبانِ عزا جا زده بودند و سرگرمِ چَرا بودند! دایی قاسم زل زده بود به کاشیهای چرک و ترک خوردهٔ زیرِ پایش و توی این عالَم نبود. صدیقه یک دیگِ بزرگ حلوا خرمایی درست کرده و آورده بود و داشت در قسمتِ زنانه خدمت میکرد.
چند دقیقه توی شبستان نشستم، چای و حلوا خوردم و آمدم توی دالان. همین که وارد شدم. نرّهغولی که از جملهٔ اراذل و اوباش بود آمد طرفم و به بنری که به دیوار تکیه داده شده بود اشاره کرد و گفت:«عکسِ این ضعیفه رو که دیدم، یه باره نمیدونم چرا یادِ ننهٔ خدا بیامرزم افتادم!» بغلم کرد و عَر زد! حالا گریه کن و کی نکن! میخواستم بگویم مرتیکهٔ نرّهخر، تو اگه زن گرفته بودی، الان بچهات از من بزرگ تر بود، این عکس تو را یاد ننه ات انداخته؟! ولی چون هیکلش چهار برابر من بود گفتم: ببخشید، من این میون کارهای نیستم!»....
رمان«پیرزن جوانی که خواهر من بود»، نوشتهٔ صمد طاهری،توسط نشر نیماژ روانه بازار کتاب شده است. داستان این کتاب، کندو کاو
در رابطه درون آدمهاست با یکدیگر؛ پُراز طنز تلخ و درد. داستانی که راوی آگاهانه تنهایی وحقارت خودرا زیر طنزهای کلامی پنهان کرده تا با به سخره گرفتن اطرافیانش،
تنهایی اش را که شاید نشات گرفته از
احساس حقارت تلقینی باشد پوشش دهد و در انتها نه تنها خود بلکه تمام شخصیت ها از تنهایی وبیگانگی به زوال برسند: تراژدی که درون آدم ها شکل میگیرد و دراینجا شهودش که همان مرگ و نیستی و زوال است، به تصویر کشیده میشود.این داستان را میتوان داستانی اجتماعی وروانشناختی دانست که سلسله تغییرات شخصیت ها را در یک جامعه پس افتاده، جنگ زده و با مهاجرت اجباری در زیر لایههای خود به تصویر میکشد، اما آنچه که غالب است، انسانیت زدایی در شخصیت راوی است که با لحن طنز تلخ دردناک روایت میشود. مرگ صدیقه که نمادی است از کودکی و انسانیت که با مرگ او، پرویز فقط به این فکر میکند حالا چه کسی در نبود او برایش غذا و چای آماده میکند!...
«صمد طاهری» در سال ۱۳۳۶ در آبادن زاده شد. در اوایل ۱۳۵۷ تحصیل در رشتهٔ هنرهای نمایشی در دانشکده هنرهای دراماتیک تهران را رها کرد تا در زمره نسل سوم داستان نویسان ایران قرار بگیرد. سال ۱۳۵۸ و با انتشار اولین داستان خود در یک جُنگ فرهنگی، به طور جدی وارد عرصهٔ
داستان نویسی شد و با انتخاب سبک رئالیسم، رمان «برگ هیچ درختی» و مجموعه داستانهای «زخم شیر»،«شکار شبانه» و «سنگ و سپر» را نوشت و تا کنون برنده چندین جایزه ادبی شده است....
شما چه نظری دارید؟