در تب و تاب محرم
بهروز قزلباش
در التهاب سرخی مضراب من غم بود
امروز هم دل در تب و تاب محرم بود
یک کاروان می آمد از اقصای صحرایی
من خواب دیدم کربلا را باز ماتم بود
نزدیکتر آمد، زمین را تشنگی ها برد
در تشنگی هایش زمین با عشق توام بود
بال و پری افشاند و پاکوبید وبعد اِستاد
لبها ترک برداشت و در چشمها یم بود
تا ذوالجناح از جوهر آیینه روشن شد
درچشم هایش کربلا پایان عالم بود
از کعبه گویی می رود تا مسجدالاقصی
معراج را گویی براق وبوی خاتم بود
گل کرد خون آدم از صحرا و خون پاشید
در رعشه این خاک و خون سیمای آدم بود
ذرات خاک از تشنگی ها در حیا پیچید
روی زمین هم از خجالت خیس شبنم بود
طف تشنه یک جرعه آب از زمزم رود است
ریف از صدای تشنگی تنها و درهم بود
تنها و بی کس، خسته و از تشنگی لبریز
امروز هم دل در تب و تاب محرم بود
فصل نوین عشق
ونوس جامی پور
می آید از آیینه زار کعبه توحید
می تابد از بالای مکه، ماه چون خورشید
دلداده ی مهر الهی، حالتی دارد
جذاب و جرأتمند، تا شام ابد جاوید
بی شک اذان عشق را باید تلاوت کرد
آغاز شد فصل نوین عشق بی تردید
منزل به منزل، شادمان آواز می خواندند
آنجا کسی از وحشت رفتن نمی ترسید
این وارثان علقمه گویا عطش دارند
طعم شقایق می دهد میخانه تعمید
حرکت شبیه طرح اسلیمی است، نرم و ناز
تذهیب کار دفتر تاریخ می فهمید
فصل قیام شعر بود و رویش احساس
ماه محرم هر کسی در راه می پرسید:
بال ملائک ، مرکب نور است یا هستی؟
این کهکشان ، منظومه مهر است یا امید؟
سیارگان، بی طاقت از معراج برگشتند
وقتی زمین پیوسته دور خویش می چرخید
نه مثل باران ، مثل دریا، چشمه نور است
ماهی که در آن آسمان بی تاب می تابید
در بیت آخر، گل برایت هدیه آوردم
گل بود آن که از طراوت، سبز می خشکید
شما چه نظری دارید؟